دوست داشتنی من
به بهانۀ عید !
به بهانۀ عید !
درود بر شما ورجاوندان ارجمند و همدلان فرزانه. از اینکه همیشه به این خانه سر می زنید و محبتها ی فراوان خود را نثار این سرا پا تقصیر می کنید سپاسگزارم، مدتی نتوانستم مطالب وبلاکم را عوض کنم و به پرسشهای شما دوستان پاسخ بدهم، البته که دلایل زیادی دارد، یکی آن شاید این باشد راستش نمی توانم و همین استعداد نوشتن و سریع نوشتن را در خود نمی بینم وگرفتاری های دیگری مثل همین آواره گی که اکنون برایم دست داده و در شهرهای بیگانه غم غربت را می سرایم باشد.
به امید اینکه بر من سخت نگیرید،و عید سعید فطر را برشما وهمه ی عاشقان جهان مبارک باد می گویم.
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یا سمن و عید صیام است
شعر طنز دعوای لیلی و مجنون
دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ
خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او
با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)
من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی
نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی
عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک
موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی
بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)
خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟
چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده
دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟
ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟
قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود
دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی
قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود
تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟
زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای
رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ ِگوشم نخوان
تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟
خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر
ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف
آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است
او سمندی زیر پا دارد ولی
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی
خانه ات دشت و بیابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست
با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یک می شود ، حالا ببین
او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله
گرچه راحت هست از درک و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور
عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یک قرص قمر
عاشق بی پول می خواهم چکار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار
راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای
این همه اشعار می گویی که چه؟
دربیابان راه می پویی که چه؟
بازگرد امروز سوی کوه و دشت
دورۀ عشاق تاریخی گذشت
تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده
یا همین عذار شده شکل گوگوش
کرده از سرتا نوک پایش روتوش
با جوانان رپی دم خور شده
نان وامق کاملاً آجر شده
ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه که بوده شد تمام
پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نکن هرروزه گز
اکس پارتی کرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار
بیخیال من برو کشکت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب
گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین
بشکند این « دست شور بی نمک»
کرده ما را دختر قرتی اَنک
حال که قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من
می روم من هم پی ( کیسی ) دگر
تا رود از کله ام عشقش به در
فکر کرده تحفه اش آورده است
یا که قیس عامری یک برده است
آی آقای نظامی شد تمام
قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام
خط بزن شعری که در کردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا
روز هایکه به سبز ترین خاطره ها پیوست !
روز هایکه به سبز ترین خاطره ها پیوست !
در یکی از روزهای که تازه صنف یازده شده بودم همصنفی هایم در حین نبودن استاد، در جریان ساعت درسی مشاعره یا به اصطلاح عوام (شعرجنگی) را با بچه های صنف پهلوی مان راه انداختن. بعد از اینکه مشاعره آغاز شد، استاد زبان وادبیات دری هم داخل صنف شد آرامش بینظیری صنف را فراگرفته بود. استاد متوجه شد که همه آرام نشسته اند و همه می خواهند به نوبت شعر بخوانند و طرف مقابل را شکست دهند. در همین حال، یکی از بچه های تیم (گروه) ما این بیت شعر را در جواب تیم (گروه) طرف بخوانش گرفت: روز گار آیینه را محتاج خاکستر کند/ مسلمان ازبرای زر خدمت کافرکند، استاد بدون اینکه به نتیجۀ مسابقه بپردازد، گفت:" بچه ها! می خواهید حکایتی را در بارۀ همین بیت شعر مشترک ( روزگار آیینه را...) که منسوب به حضرت صائب و حضرت بیدل است برای شما باز گوکنم؟!" و ما بچه ها که چشم درد چنین قصه های ادبی بودیم ــ و سخنان استاد زبان و ادبیات را که نمی شد رد کرد ــ بدون کدام دلیل پذیرفتیم. استاد ضمن تجارب که در عرصۀ ادبیات داشت، و سالها می شد که تدریس می کرد، پیش از آنکه از شکسته گی وزن این بیت شعر و غلط فهمی و نادانی ما حرف بزند؛ باتمام بزرگواری این بیت شعر را چنین تصحیح کرد:
« روبه هند آوردن صائب، دلا ازبهر چیست؟
روز گار آیینه را محتاج خاکسترکند»
و حکایت را چنین آغازنمود:
می گویند که حضرت بیدل ِ" همه دل "، همیشه به شهر صائب تبریزی می رفته، هر بار به حضرت صائب می گفته که گاهی از سر ارادت اگر نخواستی به سر زمین من بیایی، حد اقل باری بیا و از نزدیک در آنجا دیدار کنیم. و صائب می فرموده که در شهر شما همه چیز به رنگ خاکستری مانند است. نه خاک از خاکستر فرق می شود و نه خاکستر از خاک. آنجا جهنمی بیش نیست. از قضا صائب بتریزی به بیماریِ جانکاهی مبتلا می شود. دوستان و یاران، مشورۀ رفتن به هندوستان را میدهند و می گویند که در فلان شهر پزشک های باتجربه و لایق است؛ با رفتن به آنجا حتمن صحتمند خواهی. حضرت صائب راهی هندوستان می شود. وبعد از مراجعه به طبیبان، به سراغ دوست همدل و همزبانش، میرزا عبدالقادر بیدل می رود. هنگام که با همدیگر چشم به چشم می شوند بیدل ِ همه دل می فرماید:
« رو به هند آوردن صائب ، دلا از بهر چیست؟»
در جواب حضرت صائب چنین می گوید:
« روز گار آیینه را محتاج خاکسترکند.»
... و از سخنان استاد چنین معلوم بود که بین صائب و بیدل از نظرسن و سال تفاوت های زیادی وجود دارد. و ما این حکایت را جدی نگیریم و آنچه که مهم است[ نفس همین دو مصراع ] است...!
عزیزان این سطرهای پریشان را در حالی می نویسم که بغض گلویم را می فشارد و پریشانی بی پایانی مرا فرا گرفته است. راستش درست نمی توانم فکر کنم که چه باید بنویسم!... راست می گفتند: که گاهی خواستنی ها را نمی شود که نخواست و نخواستنی ها را هم نمی شود که نخواست! قرا است تا سه روز بعد برای مدتی که نمی دانم چی مدتی خواهد بود، این جان به لب رسیده را
خاک ِ به خون کشیده را
مادر داغ دیده را
مثل آنانی که دیروز رهایش کردند و تنهایش گذاشتند، اکنون او مرا بدرود می کند. و معلوم نیست که چه بر سر روز و روزگار غربتم خواهد آمد.
... و امروز 13حوت 1388 است ساعت 2 بعد از چاشت. به بهانه نخستین مجموعۀ شعری ام، محفلی را زیز نام « دیدار در آخرین پیاده رو » انجمن نویسنده گان بلخ و انجمن قلم بلخ، در تالار کتاب خانۀ عامۀ مولانا خسته برگذرار کردند. دوستان،فرهنگیان، نویسنده گان و شاعران بلخی تنهایم نگذاشتند و لطف ها و قدر دانی های فراوان در حق من حقیر و فقیر کردند. درست گفته نمی توانم محفل چگونه گذشت؛ زیرا در برابر حاضرین دست و دلم می لرزیدند و کاملن یک آدم دیگر ظاهر شده بودم شاید به سبب این است که برای مدتی از همۀ عزیزان دور می شوم و رهسپار شهر های دیگران ــ شهرهای که می گویند: آدم ها زیاد اند، آدم ها فراوان، آدمهای خوب آدمهای که در این سرزمین کمتر دیده می شوند. اما،« شندن کی بود مانند دیدن »- راستی اندکی خواستم روی واژۀ آدم تاکید نمایم. شاید شما بهتر بدانید که چرا؟... به هر صورت جا دارد که از تشریف آوری صمیمانۀ دوستان فرهنگی و از همکاری های انجمن نویسنده گان بلخ و انجمن قلم بلخ صمیمانه سپاس گزاری کنم و سخنانم را با نوشتن یک بیت شعر از شهید زنده یاد، قهار عاصی و چند سطر خاطره گونه پایان برم.
« به کدام دل از این جا به مسافرت برایم
که دراین جزیرۀ خون رگ و ریشه کرده پایم »
گاهی هم فکر نکرده بودم که روزی و رزگاری به شهر بیگانه ها بروم. و تحصیلاتم ناتمام بماند. هرچند- خوشبختانه ــ امسال گواهی نامۀ فراغت صنف دوازدهم « دوره دبیرستانی ام » را به دست آورده و امتحان کانکور را هم سپری کردم و پیش از علان نتایج باید این شهر ار باتمام درد و باتمام اندوه رها کنم.
و اما پشت برخی از کسانیکه هر روز می بینمشان ــ به قول دوست خوبم « پرویزپیمان « شمنان بهتر از دوست »، دلتنگ خواهم شد و پشت استادان که در دشوار ترین جاده ها، راه رفتن را برایم آموختاندند و احسان فراوان درحق ام کردند و پشت خانواده ام، بخصوص ادیب الله جان( برادرکوچکم ) که شامها پیش از آمدنم به خانه چشم به در دوخته و لحظه شماری می کند که چی هنگامی به خانه می آیم. از همه درد مند تر برایم این خواهد بود که « شیوا » با کاکا « زمری » جمعه روزها راهی دیار مولانا ( بلخ شریف ) شوند و من با آنها نباشم و در زیارتِ « خواجه اکاشاه » نروم و ادای ارادت نکنم و « بارک » عزیز را که در تنه ی چنار زیارت خواچه " گاز" انداخته است مزاحم هم نشوم و انگاره به انگاره، دشت به دشت، باغ به باغ، شهر باشکوه و تاریخی بلخ کهن را گام آلود نکنم و در بلندای بالا حصار نه ایستم و عظمت بخاک افتادۀ دیار رابعه را باتمام دل و جان حس نکنم و در زیارت « جوان مرد قصاب » رفته راز دل نگویم و عقده های گره خوره دلم را به پای گور رابعه، عاشقانه فریاد نتوانم... و ای برآن روز...! که ساعت ها « مجتبا » ی عزیز را به بهانه های مختلف و به گفتن اینکه " دلم بسیار پشتت تنگ شده " درصحن « چهار باغ رو ضۀ » مبارک منتظر نمانم. یا در دفتر نشریه ی دهکده، با دوست خوبم « روح الله » جان، از عالم بیخبری که ما بچه ها چقدر عقب مانده ایم حرف نزنم و به سخنان استاد « مجیر » در مورد جریان های مهم ادبی کشور گوش فراندهم. و شب ها را باهمۀ دوستان فرهنگی و هم قطارانم صبح نکنم و با استاد« زمری » در مورد سینما و کار های سینمایی اش حرف نزنم و همیشه چاشت ها یک " شکم نان " را سر« حبیب بزرگمهر» « تپ » نکنم و مشو ره های « ثاقبی » عزیز را جواب نداده و نگویم که خودت باید تصمیم بگیری. و با « سید عاصف حسینی » و« ابراهیم امینی » راهی " شولگره " شده غم غلطی نکنم. و همیشه مزاحم یار و عیار قدیمی « احمد خالد » عزیز نشوم... و « نعیم »عزیز را آزار و اذیت تلیفونی کرده خود را " قوماندان لوای سرحدی کشورغرق شده " معرفی نکنم و همیشه سنگینی درد هایم را با حرفهای ادیبانۀ « هستی » عزیز دخترک دهاتی مشرب کم نکنم. و با آن یار و همدم ، « فیاض ویرا»،درسهای بدیع و بیان را نزد استاد « فهیم کریمی » فرانگیرم و با ویرای عزیز کو چه باغهای" کمربند مزار" را هر روز قدم نزنم. و به خاطر تنبلی و کم توجهی « عنایت شهیر»، برایش تصمیم ندادن کتاب نگیرم و به « سهراب سیرت » نگویم که " آبِ « ماو تو » هیچگاه بعد از این در یک جو نخواهد رفت " و روی کو چکترین مسأله ــ که تو چرا مثل من... نه می اندیشی، هفتۀ یکبار قطع رابطه نکنم. و « حسن آذرمهر» که حضورش را از ما بچه ها دریغ کرده و بد ترین جزا را برما داده است که ماه ها و ماه ها نبینیم. و گولهای رندانه ی « سهراب سامانیان » را نخورم. از همه مهمتر مردی که چون کوه در برابر بیداد ایستاد و به خاطر ما بچه ها که زنده گی را دوست می دارد و چشم امیدی برای شگوفایی ما دارد هفتۀ چند بار به دفتر آن رند روز گار ( استاد محمد عمر فرزاد ) رفته گوش به سخنان پُر محتوا و نغز ایشان داده نتوانم... و ...
حسین آرش
سنایی
سنایی
| حکیم سنایی | |
|---|---|
| زادروز | ۴۷۳ هجری غزنه |
| درگذشت | ۵۴۵ هجری غزنه |
| آرامگاه | غزنه |
| ملیت | ایران قدیم-افغانستان امروز |
| نامهای دیگر | ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی |
| دوره | قرن پنجم و ششم هجری |
| آثار | حدیقةالحقیقه سیرالعباد الی المعاد |
ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی (۴۷۳-۵۴۵ قمری)، از بزرگترین شاعران قصیدهگو و مثنویسرای زبان پارسی است، که در سدهٔ ششم هجری میزیسته است.
محتویات[نهفتن] |
زندگی
حکیم سنائی در سال (۴۷۳ هجری قمری) در شهر غزنه (واقع در افغانستان ) دیده بهجهان گشود، و در سال (۵۴۵ هجری قمری) در همان شهر چشم از جهان فروبست. نام او را عوفی مجدالدین آدم السنایی و حاجی خلیفه آدم نیز نوشته اند. محمد بن علی الرقا از معاصران او در دیباچه حدیقةالحقیقه نام او را "ابوالمجدودبن آدم السنائی" نوشته است. این حاکی از آن است که نامهای دیگری که بر روی او نهاده اند غلط میباشد. دردیوان سنایی ابیاتی به چشم میخورد که در آن سنایی خود را "حسن " خوانده است. در این بیت سنایی میگوید:
| حسن اندر حسن اندر حسنم | تو حسن خلق و حسن بنده حسن |
بخاطر این بیت بعضی از محققان میگویند که نام او در اصل حسن بوده و وی بعدها نام "مجدود" را برای خود انتخاب کرده است. در ابتدا سنایی طبق عادت آن زمان به دربار سلاطین روی آورد و به دستگاه غزنویان راه پیدا نمود. او در ابتدا به مداحی پرداخت تا اینکه یکباره شیدا شد و دست از جهان و جهانیان شست. سنایی چند سالی از دوران جوانی را در شهرهای بلخ و سرخس و هرات و نیشابور گذراند. میگویند در زمانی که در بلخ بود به کعبه رفت. بعد از اینکه از مکه بازگشت مدتی در بلخ ماند. در سال ۵۱۸ ه.ق به غزنین برگشت. یادگار پر ارزش سفرهایش مقداری از قصاید وی میباشد. بعد از بازگشت به غزنین میگویند که خانهای نداشت و یکی از بزرگان غزنین بنام خواجه عمید احمدبن مسعود به او خانهای بخشید و سنایی تا پایان عمر در غزنین در عزلت به سر برد. و در این ایام مثنوی حدیقةالحقیقه را نوشت.[۱]
نصایح و اندرزهای حکیم سنایی دلاویز و پرتنوّع، شعرش روان و پرشور و خوش بیان، و خود او، در زمرهٔ پایه
- ↑ فرهنگ لغت دهخدا
گذاران نخستین ادبیات منظوم عرفانی در زبان فارسی بهشمارآمده است (صفحهٔ ۴۲، حافظنامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ.)
او در مثنوی، غزل و قصیده توانائی خود را بوضوح نشان داده است.
سنائی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی که مسعود در اسارت بود، برای او تدوین کرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و پراکنده شد و این نیز از بزرگواری سنایی حکایت میکند.
مضامین عرفانی
بسیاری از مفاهیم و مضامین بلند اخلاقی و عرفانی، برای نخستین بار، با سحر و سادگی سخن دلنشین، زلال، و از جان برخاستهٔ حکیم سنایی به ادبیات کهن فارسی وارد شد.
| این سخن تحفهایست ربانی | رمز اسرارهای روحانی | |
| خاطر ناقصم چو کامل شد | به سخنهای بکر حامل شد | |
| هر نفس شاهدی دگر زاید | هر یک از یک شگرف تر زاید | |
| شاهدانی به چهره همچو هلال | در حجاب حروف زهره جمال | |
| در مقامی که این سخن خوانند | عقل و جان سحر مطلقش دانند | |
| خاکیان جان نثار او سازند | قدسیان خرقهها در اندازند | |
همین بذرهای اولیهٔ سخنان روحانی و عرفانیست که سنایی پراکنده کرد، و عطار و مولانا و سعدی و حافظ و جز آنان، در طول بیشتر از سه قرن، آنها را به اوج پختگی، صلابت، روانی، و پر معنایی رسانیدند.
سنائی و مولانا
معانی و الفاظ نو ظهور عرفانی در شعر و سخن سنائی در اشعار و اندیشههای دیگر استادان سخن فارسی همچون مولانا تأثیر گذارده و در مواردی بازتاب مستقیم داشتهاند.
مولانای بلخی، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را به منزلهٔ روح و چشم خود میدانست:
| عطار روح بود و سنایی دو چشم او | ما از پی سنایی و عطار آمدیم |
آثار سنایی
قصاید، غزلیات، رباعیات، قطعات و مفردات سنایی در دیوان اشعار وی گرد آمده است. جز دیوان، آثار دیگر او عبارتاند از:
- حدیقةالحقیقه: این منظومه که در قالب مثنوی سروده شده است، محتوای عرفانی دارد. این منظومه را الهینامه سنایی نیز خواندهاند. کار سرودن حدیقةالحقیقه در سال ۵۲۵ هجری قمری پایان یافته است.
- طریقالتحقیق: منظومه دیگری در قالب مثنوی است که به وزن و شیوه حدیقةالحقیقه سروده شده است و کار سرودن آن در سال ۵۲۸ ه.ق سه سال بعد از اتمام حدیقةالحقیقه، تمام شده است.
- سیرالعباد الی المعاد: شامل هفتصد بیت است و در آن از موضوعات اخلاقی سخن رفته است. سنایی در این اثر به طریق تمثیل، از خلقت انسان و نفوس و عقلها صحبت به میان آورده است. سنایی آن را در سرخس سروده است.
- کارنامهٔ بلخ: هنگام توقف شاعر در بلخ سروده شده و حدود پانصد بیت است و چون به طریق مزاح سروده شده، آن را مطایبهنامه نیز گفتهاند.
- عشقنامه: شامل حدود هزار بیت در قالب مثنوی است و در چهار بخش حقایق، معارف، مواعظ و حکم گرد آمده است.
- عقلنامه: منظومهای است که در سبک و وزن عشقنامه در قالب مثنوی سروده شده است.
- مکاتیب: نوشتهها و نامههایی از سنایی است که به نثر فارسی نوشته شده و از آن با نام مکاتیب یا رسائل سنایی یاد میشود.
شمس تبریزی
شمس تبریزی
| شمس تبریزی | |
|---|---|
| زادروز | ۵۸۲ هجری قمری |
| درگذشت |
۶۴۵ هجری قمری |
| پیشه | صوفی |
|
| |
| دین | اسلام |
محمد بن علی بن ملکداد تبریزی، ملقب به شمسالدین، یا شمس تبریزی (۵۸۲-پس از ۶۴۵ هجری قمری)[۱] از صوفیان پارسی زبان [۲][۳][۴] و مسلمان [۵] مشهور سدهٔ هفتم هجری است. سخنان وی را که در مجالس مختلف بر زبان آورده، مریدان گردآوری کردهاند که به نام «مقالات شمس تبریزی» معروف است.
محتویات[نهفتن] |
پیشینه
از زندگی شمس تبریزی و احوال شخصی او تا آنگاه که مقالات شمس کشف شد خبر مهمی در دست نبود. قدیمیترین مدارک درباره شمس تبریزی، ابتدانامه سلطان ولد و رساله سپهسالار است که گفته «هیچ آفریدهای را بر حال شمس اطلاعی نبوده چون شهرت خود را پنهان میداشت و خویش را در پرده اسرار فرو میپیچید».[۶] در کتاب مقالات اگر چه شمس تبریزی به شرح احوال و معرفی پیشینه خود نپرداختهاست اما میتوان او را از میان توصیفات و خاطرات بازشناخت، توصیفاتی که او به مناسبتهای گوناگون درباره افراد و اقوال مطرح میکند.
درباره پدر و مادر شمس تبریزی آن قدر میدانیم که او در مقالات آنها را به نازکدلی و مهربانی توصیف میکند و اینکه آنها شمس تبریزی را نازپرورده کرده بودند: «این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین به ناز برآوردند.» شمس تبریزی در جایی درباره پدر خود میگوید: «نیک مرد بود... الا عاشق نبود، مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر...» [۷] «پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه، دلم از او میرمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن میگفت، پنداشتم که مرا میزند، از خانه بیرون میکند»[۸]
شمس تبریزی در محضر استادانی چون شمس خونجی تحصیل میکرده است. او سپس به سیر و سلوک پرداخت و در نزد پیران طریقت، بزرگانی چون پیر سلهباف و پیر سجاسی، به کسب معرفت پرداخت. شمس تبریزی چنان که از مقالات او بر میآید از برخی از بزرگان زمان خود نیز تأثیر پذیرفته بود، و از آن میان نامهای شهاب هریوه (اندیشمند خردگرا)، فخر رازی، اوحدالدین کرمانی و محیالدین ابن عربی در مقالات شمس آمده است. [۹]
شمس تبریزی و مولوی
شمس تبریزی عاشق سفر بود و عمر را به سیر و سیاحت میگذرانید و در یک جا قرار نمیگرفت، آنچنان که به روایت افلاکی «جماعت مسافران صاحبدل او را پرنده گفتندی جهت طی زمینی که داشته است.» [۱۰] شمس تبریزی در ۲۶ جمادیالاخر ۶۴۲ به قونیه رسید. با مولوی ملاقات کرد و با شخصیت نیرومند و نفس گرمی که داشت مولانا را دگرگون کرد. تا پیش از دیدار شمس تبریزی، مولوی از عالمان و فقیهان و اهل مدرسه بود. در آن زمان به تدریس علوم دینی مشغول بود، و در چهار مدرسهٔ معتبر تدریس میکرد و اکابر علما در رکابش پیاده میرفتند.[۱۱]
با دیدار شمس تبریزی، مولوی لباس عوض کرد، درس و وعظ را یکسو نهاد و اهل وجد و سماع و شاعری شد. برای مردم قونیه مخصوصاً پیروان مولانا تغییر احوال او و رابطهٔ میان او و شمس تبریزی تحملناکردنی بود. عوام و خواص به خشم آمدند، مریدان شوریدند، و همگان کمر به کین او بستند. شمس تبریزی بعد از شانزده ماه در ۲۱ شوال ۶۴۳ بیخبر قونیه را ترک کرد. اندوه و ملال مولوی در آن ایام بیکرانه بود.
سرانجام نامهای از شمس تبریزی رسید و معلوم گشت که او در شام است. مولوی فرزند خود سلطان ولد را با بیست تن از یاران برای بازآوردن او فرستاد. شمس تبریزی در ۶۴۴ با استقبال باشکوه به قونیه بازگشت. محفل مولوی غرق شور و شادی و وجد و سماع شد.
اما شادمانیها دیری نپایید. باز آتش کینه و تعصب بالا گرفت و رنجها و آزارها به شمس تبریزی رسید. او با همه عشق و علاقهای که به صحبت مولانا داشت تصمیم به ترک قونیه گرفت. به مولانا میگفت: «سفر کردم آمدم و رنجها به من رسید که اگر قونیه را پر زر کردندی به آن کرا نکردی، الا دوستی تو غالب بود... سفر دشوار میآید، اما اگر این بار رفته شود چنان مکن که آن بار کردی»[۱۲] به سلطان ولد فرزند مولوی که نزدیکترین مرید و همراز او بود بارها میگفت:
| خواهم این بار آنچنان رفتن | که نداند کسی کجایم من | |
| همه گردند در طلب عاجز | ندهد کس نشان ز من هرگز | |
| سالها بگذرد چنین بسیار | کس نیابد ز گرد من آثار |
در سال ۶۴۵ شمس تبریزی بی آنکه کسی آگاه شود قونیه را رها کرد و راه سفر در پیش گرفت. مولوی بیتاب مدام در جستجوی خبری از شمس تبریزی بود. بارها کسانی به او مژده میدادند که شمس تبریزی را در شام دیدهاند و او مژدگانیها میداد. با همین خبرها بود به امید یافتن شمس تبریزی دو بار به شام سفر کرد اما نشانی از او نیافت. شمس تبریزی به سلطان ولد گفته بود و چند بار این سخن را مکرر کرده که این بار بعد از ناپدید شده به جایی خواهد رفت که کسی نشانی از او نیابد.
مزار شمس تبریزی
در باره مقصد سفر واپسین شمس تبریزی از قونیه، در منابع موجود چیزی نیامده است، اما از اینکه در منابع قدیمی مزار او را در شهر خوی نشان دادهاند معلوم میشود که مستقیماً یا بهطور غیر مستقیم به خوی رفته است. قدیمترین جایی که از وجود مدفن شمس تبریزی در خوی ذکری رفته در مجمل فصیحی ( تألیفشده در ۸۴۵) است که در حوادث سال ۶۷۲ مینویسد: «وفات مولانا شمسالدین تبریزی مدفوناً به خوی.» اما گزارش معتبر دیگر در این باره، در منشآتالسلاطین فریدون بیک است که در گزارش لشکرکشی سلیمان اول سلطان عثمانی به ایران در بازگشت او از تبریز به دیار روم آورده است که در سه روزی که در تابستان ۹۴۲ در خوی گذرانیده سلطان عثمانی «با حضرت سرعسکر سوار شدند و به زیارت مزار شریف حضرت شمس تبریزی مشرف گردیدند.»[۱۳]. با گذشت قرنها آرامگاه شمس تبریزی ویران گردید و از آن منار آجری به نام شمس تبریز بر جای مانده بود.
به تایید سفرنامه جهانگردان مختلف، خاطرات، تذکره ها و نیز به نقل از مقالات و کتب متعدد، از جمله کتاب تاریخ نظم و نثر در ایران (جلد دوم صفحه ۷۳۶) و کتاب مقالات شمس تبریزی به تصحیح دکتر علی موحد (ص ۱۴۷)، مقاله دکتر محمد امین ریاحی در بهار ۷۵ (ص ۲۸)[۱۳]، کتاب مجمل فصیحی تصحیح محمود فرخ، جلد دوم (ص ۳۴۳)، کتاب زندگی و آثار مولانا از بدیعالزمان فروزانفر (ص ۲۰۸ و ۳۸)، کتاب منشآت السلاطین اثر فریدون بیک (ص ۹۴)، کتاب شکوه شمس اثر آن ماری شیمل (ص ۵۳۸)، کتاب تاریخ ابراهیم پچوی از نویسندگان معروف خلافت عثمانی؛ آرامگاه شمس تبریزی در خوی شناخته میشده که در تمامی اینها با ذکر منابع و اسناد تاریخی معتبر، مدفن شمس تبریزی را در آذربایجان غربی واقع در شهرستان خوی و در محله ای بنام محله شمس و در کنار مناری باستانی بنام منار شمس تبریزی عنوان نموده اند. اما متاسفانه وقوع زلزله سلماس و خوی به سال ۱۲۲۲ ه.ق و سیل مهیبی که حدود ۱۲۰ سال قبل، درست در محل منار شمس به وقوع پیوسته، باعث تخریب گنبد و بارگاه آرامگاه و همچنین تخریب ۲ منار از ۳ منار موجود شده و بعدها در عصر بی توجهی به آثار باستانی کم کم مدفن شمس مورد بی مهری واقع و به فراموشی سپرده شده است."جیمز موریه" جهانگردی که در ۱۸۱۳ میلادی از این منطقه دیدن کرده در کتاب سفرنامه خود می نویسد: "در انتهای شمالی شهر خوی مقبره ای وجود دارد که متعلق به ملایی بنام شمس تبریزی است که مردی اهل شعر و دانش و استاد مولوی شاعر بزرگ ایرانی بوده است.به دیدن منارهای آن رفتم که به فرمان شاه اسماعیل صفوی با شاخ شکارهایی که در یک روز انجام داده بوده تزیین شده است...". "مجمل فصیحی" نیز قدیمی ترین منبع معتبری است که به سال ۸۴۵ ه.ق. نگاشته شده و از وجود قبر شمس تبریزی در خوی دو بار صحبت به میان آورده است. "فصیحی خوافی" در کتاب مجمل فصیحی نیز می گوید: "شیخ حسن بلغاری، خرقه از دست شمس گرفته. پدر شیخ حسن، پیر عمر نخجوانی از معاصران و آشنایان شمس تبریزی در خوی اقامت داشته و مزارش در حوال همین شهر در پیر کندی است...". شمس تبریزی هم که بصورت درویشی ناشناس سفر می کرده در خوی رحل اقامت افکند و مریدانی یافته و مشهور خاص و عام شد. سرانجام سرشوریده بر بالین آسایش رسیده و در شهر خوی ندای حق را لبیک گفت. مرگ او مرگ درویشی گمنام و مسافری رهگذر نبود بلکه به واسطه طول اقامت در این شهر چنان احترام و اعتبار یافته بود که آرامگاه شایسته ای بر سر خاکش افراشته اند که تا قرنها بعد هم زیارتگاه بوده است". شاه اسماعیل صفوی نیز که عادت به زیارت قبر عرفا و بزرگان دینی داشته و هر کجا که مقبره ای غیر واقعی و بی اساس می دیده ویران میکرده است؛ ضمن اینکه مدت مدیدی در خوی اقامت می کند دستور می دهد در کنار آرامگاه شمس تبریزی کاخی و باغی برایش عمارت کنند به طوری که هر موقع از درب کاخ بیرون می آمده چشمش به آرامگاه شمس بیافتد.[۱۴][۱۵][۱۶]
مزار شمس تبریزی در خوی در دهههای اخیر مورد توجه قرار گرفت و برای بازسازی آن اقدام شد.[۱۷]
سند دیگری درباره وجود مقبرهی شمس در خوی
ساری عبدالله افندی درکتابی به نام ثمرات الفؤاد فی مبدأ و المعاد (به ترکی)مطالب ارزشمدی در باب آرامگاه شمس تبریزی در خویآورده است. بنا به نوشته خود مؤلف، وی با استمداد از مولانا جلالالدین رومی و حاجی بایرام ولی شروع به نوشتن اثر کرده و در ۲ ذی الحجه ۱۰۳۳ هجری قمری آن را به پایان برده است. نسخه دستنوشت مؤلف در کتابخانه حسن پاشای شهر چوروم در ترکیه نگهداری میشود.[۱۸]
یکی از بزرگانی که ساری عبدالله افندی در کتاب خود به شرح زندگیاش پرداخته است، شیخ ابوحامد حمیدالدین آقسرایی معروف به سومونجو باباست. حمیدالدین نخستین آموزشهای صوفیانه را نزد پدرش شیخ شمسالدین موسی دید، سپس به دمشق رفت و به تعلیم علوم ظاهری مشغول شد. پس از مدتی گمشده خود را نزد خواجه علاءالدین علی از مشایخ طریقت صفوی (متوفا در نیمه دوم قرن هشتم) که در خوی ساکن بود، یافت و به صحبت او مشغول شد. پس از مدتی خواجه علاءالدین چون وفات خود را نزدیک دید، او را به خلافت برگزید و روانه روم ساخت. ابوحامد در زمان ایلدیریم (یلدرم) بایزید (حک ۷۹۱- ۸۰۵ قمری/۱۳۸۹- ۱۴۰۳ میلادی) وارد بورسا شد و به صورتی ناشناس در آنجا سکنا گزید.او در ۸۱۵ هجری در همان شهر درگذشت.
از شاگردان بنام حمیدالدین آقسرایی باید حاجی بایرام ولی را نام برد که با استناد به آموزههای سومونجو بابا، طریقت بایرامیه را تأسیس کرد.آنچه که در این میان به موضوع این نوشته مربوط میشود، مطالبی است که ساری عبدالله افندی در بیان سالهای زندگی ابوحامد آقسرایی در خوی بیان داشته است. او مینویسد که چون علاءالدین مرگ خود را نزدیک دید، بر آن شد تا امانتی را که نزد او بود، به صاحبش تسلیم کند و چون اخلاص و امانتداری ابوحامد را مشاهده کرد، تصمیم گرفت تا او را خلیفه خود سازد و امانت را بدو بسپارد، پس درویشان خود را جمع کرد و به مکانی که در قصبه خوی به مقبره شمس تبریزی معروف و زیارتگاه و تفرجگاه آنان بود، عزیمت کردند.صفحه ۲۴۰ ـ نسخه خطی کتابخانه عمومی حسن پاشا در چوروم ترکیه). درویشان خواجه سه روز مشغول ذکر شدند و در پایان علاءالدین، ابوحامد را به عنوان خلیفه خود روانه دیار روم ساخت.
این نوشته از دو منظر حائز اهمیت است: نخست آنکه چهارصد سال پیش در زمان حیات ساری عبدالله افندی در خوی زیارتگاهی وجود داشته که به نام مقام ومقبره شمس تبریزی معروف بوده است. از آنجا که عبدالله افندی خود به عنوان یکی از دولتیان در سفر جنگی سلطان عثمانی به ایران حضور داشته است، میتوان گفت که خود او این مکان را از نزدیک دیده و در کتاب خود ثبت کرده است. اشارات دیگر منابع همزمان با عبدالله افندی نیز تأییدکننده سخنان او هستند. از جمله سیاحتنامه اولیا چلبی، منشآت فریدون بیگ و سفرنامه ونیزیان.
مطلب دوم و مهمتر آنکه حدود صد سالی بعد از غیبت و وفات شمس، در خوی مکانی وجود داشته که محل تجمع و رقص و سماع صوفیان بوده است و با توجه به فحوای نوشته عبدالله افندی، آن زمان نیز به نام مقامو مقبره شمس تبریزی معروف بوده است. میدانیم که شمس قبل از دیدار با مولانا در قونیه شهرت آنچنانی نداشته است تا برایش مقام و خانقاهی ترتیب دهند، لذا این مسأله باید بعد از غیبت شمس از قونیه روی داده باشد که این نیز میتواند قرینهای باشد بر آمدن شمس به خوی و اقامتش در این شهر و سپس درگذشت و دفنش در همانجا. جالب آنکه در افواه عامه نیز اقوال و روایات فراوانی درباره آمدن دراویش و شمع روشن کردن آنها در جنب مناره شمس تبریزی و اجرای مراسم وجود دارد.»[۱۹]
مزار شمس تبریزی در خوی در دهههای اخیر مورد توجه قرار گرفت و برای بازسازی آن اقدام شد.[۲۰]
جستارهای وابسته
فخرالدین عراقی
فخرالدین عراقی
محتویات[نهفتن] |
زندگی
ابراهیم عراقی فرزند عبدالغفار کمیجانی بود. و در کمیجان به دنیا آمد او پس از تکمیل آموزش قرآن برای ادامهٔ تحصیل به همدان رفته، و در آنجا تحصیل کرد. در کودکی قرآن را از بر نمود و میتوانست آن را به آواز شیرین و درست قرائت کند. وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرود آمدند و عراقی نیز بهمراه آنان به هندوستان رفت و به شاگردی شیخ بهاء الدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد که از وی پسری آمد و به کبیرالدین موسوم گشت.
بیست و پنج سال سپری شد، و شیخ بهاءالدین وفات یافت، در حالیکه، عراقی را جانشین خود کرده بود. بعد از هند، عراقی عزم مکه و مدینه کرد، و پس از حج جانب روم شد. در قونیه، به خدمت مولانا رسید، و مدتها در مجالس سماع حاضر شد. وی پس از سالها اقامت در روم جانب شام رفت.
عراقی در هشتم ذیقعدة سال ۶۸۸ ه. ق در شهر دمشق درگذشتهاست.
اسدی طوسی
اسدی طوسی
| ابونصر علی بن احمد اسدی طوسی | |
|---|---|
تصویری از اسدی طوسی ( نگاره ) | |
| زادروز | اواخر قرن چهارم ۳۹۰ هجری قمری توس |
| درگذشت | ۴۶۵ هجری قمری تبریز |
| آرامگاه | مقبره الشعرای تبریز تبریز ( آذربایجان-ایران ) |
| محل زندگی | توس، تبریز |
| ملیت | ایرانی |
| پیشه | شاعر، نویسنده فرهنگ نویس |
| سالهای فعالیت | قرن پنجم هجری قمری |
| نهاد | مبتکر فن مناظره |
| سبک | خراسانی، حماسی |
| دوره | غزنویان، سلجوقیان |
| آثار | گرشاسبنامه فرهنگ لغات یا لغت فُرس مناظرات مغ و مسلمان |
ابونصر علی بن احمد اسدی طوسی شاعر ایرانی قرن پنجم هجری و سرایندهٔ اثر حماسی گرشاسپنامه است. وی در سال ۴۶۵ هجری در گذشت. مقبره وی در تبریز است.
اسدی از چند جهت دیگر هم در تاریخ ادبیات ایران حائز اهمیت است: کهنترین دستنویس فارسی که به دست آمدهاست به خط اسدی طوسیاست. علاوه بر این وی نخستین واژهنامهٔ فارسی را (بنا بر آنچه امروز ما رسیدهاست) به نام لغت فرس تدوین کرد.
محتویات[نهفتن] |
آثار و افکار اسدی
اسدی به داستانسرایی گرائیده و به نظم داستانهایی که از بسیاری جهات به شاهنامه فردوسی نزدیک است، پرداخته است. شعرهای اسدی به واسطه تناسب و حسن استعمال، جلوه خاصی یافته و به تشبیه و مجازهای تازه و صنایع لفظی و معنوی مشحون است. اسدی طوسی از علمای لغت بوده و در این فن استاد بوده و بسیاری از دیوانهای گذشتگان را به دقت و ژرفنگری خوانده و لغات کمیاب را به دست آورده و گاهی همان کلمات را در اشعار خود به کار برده و بدین سبب در گرشاسبنامه بسیاری از لغات فارسی که حتی در اشعار قرن پنجم و ششم هم کمتر استعمال شده است، دیده میشود. آوردن این لغات اگرچه نظر به حفظ زبان، شایسته تحسین و یکی از دلایل برتری این منظومه است اما تا حدی به فصاحت و رواج آن آسیب رسانده است. بهترین گواه، آن است که شاهنامه فردوسی که چندین برابر منظومه اسدی است از این کلمات کمتر دارد، با اینکه عنایت فردوسی به نگهداری زبان بیشتر بوده است.
گرشاسبنامه
موضوع این کتاب، داستان پهلوانی است به نام گرشاسب که برحسب روایات پدر نریمان، نیای رستم بوده و در هند و سایر ممالک رزمها کرده و نامآور شده است. این کتاب در تاریخ ۴۵۸ هجری قمری یعنی ۵۸ سال پس از اختتام شاهنامه فردوسی به انجام رسیده است. گرشاسبنامه از روی گرشاسبنامهای که ابوالمؤید بلخی شاعر و نویسنده قرن چهارم به نثر آورده است، اقتباس شده و ظاهرأ جزو داستانهای شاهنامه ابومنصوری هم بوده است. گرشاسبنامه منظوم با اصل داستان اختلاف چندانی ندارد و اسدی تغییری در آن اعمال ننموده است.
فرهنگ لغات یا لغت فُرس
اسدی در تألیف این کتاب خدمتی در خور ستایش به زبان فارسی کرده و علاوه بر ضبط و تعریف لغات، به ذکر نام و شعرهای پیشگامان مانند ابوشکور بلخی، شهید بلخی و رودکی نیز پرداخته است. واژهنامه اسدی به جهت دقت و صحت تفسیر، بهترین واژهنامه و نیز قدیمیترین فرهنگ موجود در زبان فارسی است.
آثار
صاحب مجمعالفصحا چهار قصیده مناظره را به نام اسدی توسی مشتمل بر مناظره آسمان و زمین - شب و روز - مغ و مسلمان - نیزه و کمان، ضبط کرده است. گرشاسبنامه و لغت فرس از آثار بزرگ این شاعر دانشمند است. در زیر، چند بیت از گرشاسبنامه به نام «در وصف دختر کورنگشاه و آمدن جمشید نزد وی» درج میشود:
| جم اندیشه از دل فراموش کرد | سه جام می از دست او نوش کرد | |
| ز دادار پس یادکردن گرفت | به آهستگی رأی خوردن گرفت | |
| به جم گفت: می دوست داری مگر | که چیزی جز از می نخواهی دگر؟ | |
| جمش گفت: دشمن ندارمش نیز | شکیبد دلم گر نیابمش نیز | |
| به اندازه به، هرکه او میخورد | که چون خورد افزون، بکاهد خرد | |
| عروسی است می، شادی آیین او | که باید خرد داد کابین او | |
| ز دل برکشد می، تف درد و تاب | چنان چون بخار زمین، آفتاب | |
| دل تیره را روشنایی می است | که را کوفت می، مومیایی می است | |
| به رادی کشد زفت، بدمرد را | کند سرخ رخساره زرد را | |
| به خاموش، چیرهزبانی دهد | به فرتوت، زور جوانی دهد | |
| خورش را گوارش، می افزون کند | ز دل درد و انده بیرون کند | |
| خورش نِه بر ِمیهمان، گونه گون | مگویش از این کم خور و زآن فزون | |
| اگرچه بود میزبان خوشزبان | پزشکی نه نغز آید از میزبان |
احیاء علوم الدین
احیاء علوم الدین
کتاب احیاء علوم الدین مشهور به احیاء العلوم از آثار شناختهشدهٔ ابوحامد محمد غزالی است. این کتاب که مضمون دینی، اخلاقی و عرفانی دارد همواره مورد توجه عالمان شیعه و سنی بودهاست.
غزالی، احیاء علوم الدین را پس از کنارهگیری از تدریس در مدرسهٔ نظامیه و در دورهای که در شام و قدس و حجاز اقامت داشت نوشتهاست(حدود سال ۴۹۲ هجری-قمری ).
محتویات[نهفتن] |
انگیزه تاَلیف از زبان غزالی [ویرایش]
"به تحقیق میدانم وسوگند بر زبان میرانم که اصرار تو بر انکار حقیقت دین موجبی نیست، مگر آن بیماری که بسیاری ازمردمان این روزگار را دامنگیر شده وجمهور خلق بدان مفتون گشته اند.سپردن راه آخرت با نشیب وفرازش در غایت دشواری است زیرا راهبران جهان آخرت عالمانی توانند بود که وارثان پیامبران باشند، عالمانی که اکنون روزگار از وجودشان خالی گشته وجایشان عالمانی جای گرفته اند که معروف را منکر ومنکر را معروف میشمارند، بدین سبب علم دین مندرس شده وآثار یقین ناپیدا گشته است...."[۱]
موافقان ومخالفان [ویرایش]
- در طول تاریخ اسلام کمتر کتابی به اندازه احیاء امام محمد غزالی مورد قبول و انکار مسلمانان قرار گرفته است زیرا این کتاب در زمان موٌلفش در شرق وغرب جهان اسلام از خراسان تا اندلس منتشر شده واز سوی موافقان ومخالفان مورد ستایش و نکوهش بسیار قرار گرفته است.اهمیت کتاب احیاء بحدی است که حتی گفته میشود الهام بخش مولانا جلال الدین در سرودن مثنوی معنوی بوده است.
- به روزگار فرمانروائی علی بن یوسف بن تاشفین(حدود ۵۰۲هجری قمری)این کتاب به مغرب و اندلس رسید و با مخالفت و در عین حال جانبداری گروهی از فقهای آن سرزمین مواجه گردید. مخالفان تمام نسخههای کتاب را جمع آوری و در صحن مسجد قرطبه انباشته وآتش زدند.
موضوع و عناوین [ویرایش]
- فصل اول (ربع عبادات): این فصل در رابطه با پرستش و نماز، اسرار الزکوة، روزه، حج، آداب تلاوة قرآن، اذکار و دعوات و کتاب ترتیب الاوراد است.
- فصل دوم (ربع عادات): در رابطه با آداب و رسوم اجتماعی از قبیل: آداب خوردن، کسب و کار، حلال و حرام، نکاح، آداب برادری و اخوت، عزلت، سفر، امربه معروف و نهی از منکر، آداب السماع والوجد، معیشت و اخلاق النبوه.
- فصل سوم (ربع مهلکات): کتاب شرح عجائب قلب، ریاضت نفس، شهوتها، آفات زبان، در مذمت غضب و حقد و حسد، مذمت دنیا، مذمت بخل و حب مال، مذمت جاه و ریاء، مذمت کبر و عجب و غرور.
- فصل چهارم (ربع منجیات): (آنچه که رستگاری است). کتاب توبه، صبر و شکر، خوف و رجاء، فقر و زهد، توحید و توکل، محبت و شوق و انس و رضا، نیت و اخلاص و صدق، مراقبه و محاسبه، کتاب الفکر، کتاب ذکر الموت و مابعده.
برای مشاهده شرح موضوع کتاب به انگلیسی که بر اساس نوشته W. Montgomery Watt آورده شده است، به پیوند به بیرون در آدرس زیر مراجعه شود.[۲]
شرح و خلاصه نویسی [ویرایش]
بزرگترین شرحی که بر احیاء نوشته شده، مربوط به شرح زبیدی است که بیش از سه بار در کشورهای عربی زبان چاپ شده است. همچنین کتاب هشت جلدی معروف "المحجه البیضاء فی احیاء الاحیاء" به همت فقیه شیعه اثناعشری، ملامحسن فیض کاشانی در قرن دهم هجری قمری نوشته شده است.
کتاب کیمیای سعادت خلاصه ای از احیاء است که غزالی آنرا در اواخر قرن پنجم هجری قمری نوشته است.
ترجمه فارسی [ویرایش]
ترجمه فارسی کتاب احیاء که کهنترین ترجمه این کتاب است، بنام کتاب احیای علوم دین، وتوسط مٌوید الدین محمد خوارزمی درحدود ۱۵۰ سال پس از تاَلیف یعنی در سال ۶۲۰ هجری قمری در دهلی انجام شده است.بنا به گفته خودش او سالها کتاب احیاء را برای شاگردانش در لاهور و دهلی درس میداده است.
کیمیای سعادت
کیمیای سعادت
کیمیای سعادت کتابی از امام محمد غزالی درباره اصول دین اسلام، که در آخرین سالهای قرن پنجم هجری، به زبان فارسی نوشته شده است[۱].
کیمیای سعادت چکیدهای است از کتاب بزرگ احیاء علوم الدین، با افزون و کاستیهایی که غزالی آنرا با همان نظم و ترتیب، به زبان مادری خود نوشتهاست. مقدمه کتاب در چهار عنوان است: خود شناسی، خداشناسی، دنیاشناسی، و آخرت شناسی. متن کتاب مانند احیاء به چهار رکن تقسیم شده: عبادات، معاملات، مهلکات، و منجیات.
ربع عبادات
در ربع عبادات، غزالی برخلاف کتابهای فقهی به ظاهر عبادات نپرداخته و در همه جا فلسفه و معانی آنرا نیز مورد بحث قرار دادهاست. این رکن کتاب مانند ارکان دیگر، شامل ۱۰ اصل است:
- اصل اول: در اعتقاد اهل سنت حاصل کردن
- اصل دوم: در طلب علم کردن
- اصل سوم: در طهارت
- اصل چهارم: در نماز
- اصل پنجم: در زکات
- اصل ششم: در روزه و شرایط آن
- اصل هفتم: در حج
- اصل هشتم: در قرآن خواندن
- اصل نهم: در ذکر حق تعالی
- اصل دهم: در ترتیب وردها
ربع معاملات
در این رکن آداب و شرایط زندگی دنیوی مورد بحث قرار گرفتهاست و اصول و شرایطی که از نظر وی، و با توجه به احادیث و سنن اسلامی برای زندگی سالم ضروری است، بیان شدهاست. این ربع کتاب نیز مشتمل بر ۱۰ اصل میباشد:
- اصل اول: آداب طعام خوردن
- اصل دوم: آداب نکاح
- اصل سوم: در آداب کسب و تجارت
- اصل چهارم: شناختن حلال و حرام و شبهت
- اصل پنجم: در گزاردن حق صحبت
- اصل ششم: در آداب زاویه گرفتن و عزلت گرفتن از خلق
- اصل هفتم: آداب سفر
- اصل هشتم: آداب سماع و وجد
- اصل نهم: امر به معروف و نهی از منکر
- اصل دهم: در رعیت داشتن و ولایت راندن
ربع مهلکات
در این رکن غزالی به بررسی خطرات و دامهایی میپردازد که انسان را از راه راست باز داشته و از سعادت دنیوی و اخروی دور میسازد. این بخش کتاب مانند ارکان دیگر به ۱۰ اصل تقسیم شده و در اصل نویسنده به یکی از این آفات پرداخته و راه شناخت صحیح آن همچنین روش علاج و از بین بردن آن از خوی انسان را برشمردهاست. این اصول عبارتاند از:
- اصل اول: اندار ریاضت نفس
- اصل دوم: در علاج شهوت شکم و فرج
- اصل سوم: در علاج شرهِ سخن و آفتهای زبان
- اصل چهارم: در علاج بیماری خشم و حقد و حسد
- اصل پنجم: در علاج دوستی دنیا
- اصل ششم: در علاج دوستی مال و آفت بخل
- اصل هفتم: در علاج دوستی جاه و حشمت
- اصل هشتم: در علاج ریا و نفاق اندر عبادت
- اصل نهم: در علاج کُبر و عُجب
- اصل دهم: در علاج غرور و فریفتگی
ربع منجیات
در این بخش کتاب خصوصیات، و کیفیتهای روحی که سبب نجات انسان از بلایا و حسن عاقبت وی میشود مورد بحث قرار گرفتهاست. این رکن نیز ۱۰ اصل است:
زندگی نامه زیگموند فروید
روانشناسي
زندگي ما ساخته افكار خود ماست!
زندگی نامه زیگموند فروید
مقدمه
زیگموند فروید به عنوان بنیانگذار روانکاوی بیش از هر کس دیگری در تاریخچه روانشناسی هم مورد تحسین قرار گرفته است و هم به خاطر نظریههایش به طرز بیرحمانهای از او انتقاد شده است. به عنوان یک شخص هم تکریم و هم محکوم شده است و به عنوان یک دانشمند بزرگ بدعتگذار و کلاهبردار معرفی گردیده است. تحسین کنندگان و منتقدان فروید قبول دارند که تاثیر او بر روان شناسی ، روان درمانی بسیار زیاد بوده است.
تولد
فروید در ششم ماه مه 1856 در شهر فریبرگ متولد شد. پدرش 40 سال و مادرش (زن سوم پدر فروید) تنها 20 سال داشت. پدر سختگیر و خودکامه بود. فروید هنگام بزرگسالی خصومت ، انزجار و خشم کودکی خود را نسبت به پدرش به خاطر میآورد. او نوشت که در سن 2 سالگی نسبت به پدرش احساس برتری میکرد. مادر فروید نسبت به فرزند اول خود احساس غرور میکرد و متقاعد شده بود که وی مرد بزرگی خواهد شد.
از جمله ویژگیهای شخصیت دیرین فروید درجه بالایی از اعتماد به نفس ، آرزوی شدید برای موفق شدن و رویای شهرت و آوازه بود. فروید که تاثیر توجه و حمایت مداوم مادرش را در جمله زیر منعکس میکند نوشت: مردی که محبوب بیچون و چرای مادرش بوده است، در تمام طول زندگی احساس یک فاتح را دارد، احساس اطمینان از موفقیت که اغلب موجب موفقیت واقعی میشود.
فروید در خانواده
در خانواده فروید هشت فرزند وجود داشت که دو نفر از آنها برادران ناتنی بزرگسال فروید همراه با کودکانشان بودند. نزدیکترین همدم دوران کودکی فروید برادرزادهاش بود که یک سال بزرگتر بود. فروید برادرزادهاش را به صورت منبع دوستیها و بیزاریهای بعدی خود توصیف کرد. فروید از تمام کودکان خانواده بدش میآمد و هنگامی که رقیبی برای محبت مادرش به دنیا میآمد، احساس حسادت و خشم میکرد.
فروید از همان سالهای نخستین سطح بالایی از هوش را نشان داد که والدین او به پرورش آن کمک کردند. برای مثال خواهران او اجازه نواختن پیانو را نداشتند مبادا که صدای آن مطالعات فروید را آشفته کند. به او اتاقی اختصاصی داده شده بود که بیشتر وقت خود را در آن میگذراند و حتی غذایش را در آنجا میخورد تا وقت مطالعاتش را از دست ندهد. اتاق وی تنها اتاق آپارتمان بود که چراغ نفتی باارزشی داشت و باقی افراد خانواده از شمع استفاده میکردند.
وضعیت تحصیل
فروید یک سال زودتر از معمول وارد دبیرستان شد و اغلب شاگرد اول بود. فروید که زبان آلمانی و عبری را به راحتی صحبت میکرد در مدرسه بر زبانهای لاتین ، یونانی، فرانسوی و انگلیسی تسلط یافت و ایتالیایی و اسپانیایی را خودش یاد گرفت. وی از سن 8 سالگی از خواندن آثار شکسپیر به انگلیسی لذت میبرد. فروید علایق زیادی داشت که از جمله آنها تاریخ نظامی بود. اما هنگامی که زمان انتخاب شغل فرارسید، در میان مشاغل معدودی که در وین برای یک یهودی گشوده بود، وی پزشکی را برگزید.
علت این انتخاب این نبود که وی آرزو داشت پزشک شود، بلکه او معتقد بود که مطالعات پزشکی به حرفهای در پژوهش علمی خواهد انجامید که ممکن بود شهرتی را که عمیقا دوست داشت برایش به ارمغان آورد. در حالی که فروید مشغول کامل کردن مطالعه برای درجه پزشکی خود در دانشگاه وین بود، به انجام پژوهش فیزیولوژیکی روی نخاع شوکی ماهی و بیضههای مارماهی پرداخت و از این طریق خدمت شایستهای به این رشته کرد. هنگامی که فروید در دانشکده پزشکی بود، آزمایش با کوکائین را نیز آغاز کرد.
وی این دارو را خودش مصرف کرد و اصرار داشت که نامزد ، خواهران و دوستانش نیز آن را امتحان کنند. او به این ماده بسیار علاقهمند شد و آن را دارویی اعجاب آور و سحرآمیز دانست که بسیاری از بیماریها را درمان میکند و میتواند وسیلهای برای بدست آوردن شهرتی باشد که آرزوی آن را داشت باشد. او در سال 1884 مقالهای درباره آثار مفید کوکائین منتشر کرد. بعدا این مقاله را از عوامل کمک کننده به شیوع مصرف کوکائین در اروپا و آمریکا دانستند که بیش از 30 سال یعنی تا دهه 1920 ادامه داشت. فروید قویا به خاطر کمک به برداشتن عنان شیوع کوکائین مورد انتقاد قرار گرفت.
این موضوع به جای شهرت برای او بدنامی آورد و برای باقی عمرش سعی کرد حمایت پیشین خود را از این دارو از بین ببرد و کلیه اشاراتی را که به این دارو نموده بود از کتابنامه خود حذف کرد. با این وجود وی شخصا به مصرف این دارو تا میانسالی ادامه داد. فروید میخواست پژوهشهای علمی خود را در موقعیت دانشگاهی ادامه دهد، اما ارنست بروک این تمایل را به سبب شرایط مالی فروید به یاس مبدل کرد. او به اندازهای تهیدست بود که نمیتوانست سالها صبر کند تا بتواند یکی از معدود کرسیهای استادی را بدست آورد.
فروید با بیمیلی پذیرفت که حق با بروک است. بنابراین تصمیم گرفت در امتحانات پزشکی شرکت کند و به عنوان یک پزشک به شغل آزاد پزشکی اشتغال یابد. وی در سال ۱۸۸۱ به دریافت درجه دکتری نایل شد و به عنوان متخصص بالینی اعصاب بکار پرداخت. او کار طبابت را پرجاذبهتر از آنچه که پیشبینی کرده بود نیافت. اما واقعیتهای اقتصادی در این میان پیروز شد. فروید با مارتا برنایس ازدواج کرد.
موفقیتهای فروید
فروید در این سالها با ژوزف بروئر دوست شد. آن دو اغلب در مورد بعضی از بیماران بروئر از جمله آنا که شرح حال او محور اصلی تحول روانکاوی است، به بحث میپرداختند. گزارش بروئر درباره شرح حال آنا در تحول روانکاوی اهمیت دارد، زیرا روش تخلیه هیجانی یعنی معالجه از راه صحبت کردن را که در آثار فروید به گونهای برجسته نمایان است، به او معرفی کرد. در ۱۸۸۵ یک بورس پژوهشی به فروید امکان داد تا چهار ماه و نیم در فرانسه زیر نظر شارکو به مطالعه بپردازد. او استفاده شارکو از هیپنوتیزم را در درمان بیماران هیستریکی مشاهده کرد.
در ۱۸۹۵ فروید و بروئر پژوهشهایی درباره هیستری را منتشر کردند که اغلب نقطه آغاز رسمی روانکاوی تلقی میشود. چند مقاله مشترک و چند شرح حال موردی از جمله شرح حال آنا محتوای این کتاب را تشکیل میدادند. این آغازی برای شهرت قطعی هر چند نسبتا کم برای فروید که در جستجویش بود محسوب میشد. در اوایل دهه ۱۹۰۰ دانشمندانی چون ویلیام جیمز که در حال احتضار بود، افکار پرمخاطره فروید را به عنوان نظامی که روانشناسی قرن بیستم را شکل خواهد داد، تصدیق کردند. در واقع او همراه با گروه برجستهای از همکارانی که به انجمن روانکاوی وین پیوسته بودند، روانشناسی قرن بیستم را شکل داد. اغلب این همکاران به پیشرفت روانکاوی کمک کردند. در سال ۱۹۰۹ فروید از جامعه روانشناسی امریکا قدردانی رسمی دریافت کرد. از او برای یک رشته سخنرانی دعوت شد که در آنجا به او درجه دکترای افتخاری اهدا کردند.
در طول سالهای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ که فروید به اوج موفقیت خود رسیده بود، سلامتی او شروع به تحلیل رفتن میکرد. او از سال ۱۹۲۳ تا زمان مرگش که ۱۶ سال بعد بود، تحت ۳۳ عمل جراحی برای سرطان دهان قرار گرفت. زیرا او روزانه ۲۰ سیگار برگ میکشید. در سال ۱۹۳۸ نازیها اتریش را اشغال کردند. ولی به رغم اصرار دوستانش فروید ترک کردن وین را نپذیرفت. چندین بار خانه او مورد هجوم دارودسته نازیها قرار گرفت. پس از اینکه دختر او آنا دستگیر شد، فروید موافقت کرد که وین را ترک کند و به لندن برود. چهار خواهر او در اردوگاه کار اجباری نازیها مردند.
سلامتی فروید به نحو چشمگیری تحلیل رفت. اما او از نظر عقلانی هوشیار ماند و تقریبا تا آخرین روز زندگیاش به کار ادامه داد. در اواخر سپتامبر ۱۹۳۹ او به پزشک خود ماکس شور گفت: اکنون این زندگی جز شکنجه چیز دیگری نیست و دیگر معنی ندارد. دکتر قول داده بود که اجازه نخواهد داد فروید بیهوده رنج بکشد. او طی ۲۴ ساعت بعدی سه بار مرفین به او تزریق کرد که هر مقدار مصرف آن بیشتر از اندازه لازم برای تسکین درد بود و سالهای طولانی درد فروید را به پایان رساند.
آثار فروید )۲۴(
هذیان و رویا ، روانکاوی و تحریم زناشویی با محارم ، توتم و تابو ، روان شناسی ، مفهوم ساده روانکاوی ، اصول و مبانی روان شناسی ، روان شناسی آینده یک پندار ، پیدایش روانکاوی درباره هیستری ، لئوناردو داوینچی ، مهمترین گزارشهای آموزشی تاریخ روانکاوی ، پسیکانالیز روانکاوی برای همه ، تفسیر خواب ، موسی و یکتا پرستی ، سه رساله درباره تئوری میل جنسی ، کاربرد تداعی آزاد در روانکاوی کلاسیک ، آینده یک پندار ، پنج گفتار از فروید ، پنج گفتار در بیان روانکاوی ، تمدن و ملالتهای آن ، اصول روانکاوی بالینی ، مبانی روانکاوی ، آسیب شناسی روانی زندگی روزمره -،اشتباهات لپی ، تعبیر خواب و بیماریهای روانی و روانکاوی.
زیگموند فروید
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
زیگموند فروید در سال 1920 میلادی
زیگمونت فرویت (تلفظ آلمانی:[ˈziːɡmʊnt ˈfʁɔʏt]) که نام کامل او زیگیسمونت شلومو فرویت (به آلمانی: Sigismund Schlomo Freud) (زاده: ۶ مه ۱۸۵۶ - درگذشته:۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹) عصبشناس اتریشی و پایهگذار رشته روانکاوی است. نظریات فروید اکنون به عنوان شبه علم شناخته میشوند.[۱]
محتویات[نهفتن] |
زندگی
او زادهٔ شهر پریبورگ در جمهوری چک کنونی و امپراتوری اتریش پیشین است. خانواده وی از یهودیان اشکنازی بودند. پدرش پارچهفروش بود که سه سال بعد از تولد زیگموند به دلیل مشکلات مالی همراه با خانواده خود به لایپزیک رفت و پس از مدتی به وین مهاجرت کرد.[۲]
فروید به یکی از بهترین دبیرستانهای وین رفت و آنجا را با درجه ممتاز به پایان رساند. نخست میخواست حقوق بخواند[نیازمند منبع] اما بعد در سال ۱۸۷۳ به دانشکده پزشکی دانشگاه وین رفت و در سال ۱۸۷۵ برای بورس تحصیلی در رشته جانورشناسی به تریست ایتالیا رفت.[۳] در ۱۸۸۲ مدرک پزشکی خود را گرفت و در همان زمان با مارتا برنز ازدواج کرد و در بیمارستان عمومی وین مشغول به کار شد.[۴] در ۱۸۸۵ برای تحقیقات عصبشناسی وارد پاریس شد و در بیمارستان سالپتریه با ژان مارتن شارکو که بزرگترین روانپزشک زمان به شمار میرفت آشنا شد. شارکو بر کاربرد هیپنوتیزم در درمان هیستری کار میکرد.[۵] سپس به وین بازگشت و مطبی باز کرد و به درمان بیماران روانی با استفاده از هیپنوتیزم پرداخت. در ۱۸۹۶ پس از تحقیقاتی چند با ژوزف برویر به بررسی و تحقیق و درمان بیماران به روشی که خود روانکاوی مینامید پرداخت.[۶] فروید بعدها تصمیم گرفت به جای هیپنوتیزم، تداعی آزاد و تحلیل رویاها را برای تشخیص و درمان بیماران روانی به کار گیرد. او بیماران را ترغیب میکرد که در باره بیماری خود و خاطرات زندگی خود سخن گویند. بسیاری از آنان با سخن گفتن و یادآوری خاطرات تلخ گذشته، به ویژه دوران کودکی، بهتر میشدند. یکی از بیماران او نام «سخندرمانی» را بر این شیوه گذاشت.
در ۱۹۰۱ انجمن بینالمللی روانکاوی و در ۱۹۰۲ جامعه روانشناسی چهارشنبه را که هر چهارشنبه در خانه او جلسه از برگزار میشد تاسیس کرد. در ۱۹۰۹ همراه با کارل یونگ و ساندور فرنزی به دعوت دانشگاه کلارک ماساچوست به آمریکا رفت.[۷]
در ۱۹۲۳ برای برداشتن غده سرطانی در سق دهانش مجبور به عمل جراحی میشود که طی آن بخش عمدهای از سمت راست سق دهانش برداشته میشود.[۸] وقتی که دانشگاه عبری اورشلیم در ۱۹۲۵ برپا شد نام وی به همراه آلبرت انیشتین، مارتین بوبر و حاییم وایزمن در میان اعضای اولین هیئت مدیره آن دانشگاه بود.[۹]
با الحاق اتریش به آلمان در ۱۹۳۸ و بالا گرفتن یهودیستیزی در وین، فروید تصمیم به مهاجرت گرفت و با کمک ویلیام بالیت دیپلمات آمریکایی و پرنسس بناپارت روانکاو فرانسوی در ۱۹۳۸ وین را همراه با خانوادهاش به قصد پاریس ترک میکند و پس از مدتی از آنجا به لندن میرود و در همپستد سکنی میگزیند.[۱۰]
در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ پس از دو روز اغما که حاصل تزریق مرفین بود در ساعت سه نیمه شب میمیرد. تزریق مورفین بنابر قراردادی بین فروید و پزشکش بودهاست که هرگاه درد بر او غلبه کرد پزشک با تزریق مورفین جان او را بگیرد.[۱۱]
لوسین فروید نقاش بریتانیایی نوه زیگموند فروید است.
اندیشههای فروید]
بنای یادبود زیگموند فروید در همپ استد در جنوب لندن. زیگموند و آنا فروید در این مکان زندگی میکردند. این مکان در حال حاضر موزه زندگی و کارهای فروید میباشد.
به نظر او بسیاری از رفتارهای انسان تحت تأثیر انگیزههای ضمیر ناخودآگاه است. افکار و خاطرات بخصوص ضمیر ناخودآگاه، بویژه از نوع جنسی و پرخاشگرانه، ریشهٔ اختلالات روانی هستند، و اینگونه اختلالات روانی میتوانند با تبدیل اندیشهها و خاطرات ناخودآگاه به آگاهی از طریق معالجات روانکاوانه، درمان شوند.
متاسفانه نظریات فروید در میان عامه به شدت مورد سوء تعبیر و حتی تحریف قرار گرفتهاند. برای مثال عموما به اشتباه تصور میشود وی طرفدار بی بند و باری جنسی بودهاست.از نظر فروید آسیبهای روانی انسان، در ۵ سال نخست زندگی ریشه دارند؛ خصوصا نحوه ارضای تمایلات جنسی کودک؛ و حوادث بزرگسالی نقش چندانی در شکلگیری شخصیت ندارند. به علاوه افراط در ارضا به اندازه محرومیت مضر است.
آثار
- تعبیر خواب (۱۹۰۰)
- تفسیر خواب، زیگموند فروید، شیوا رویگریان (مترجم)، ناشر: نشر مرکز
- توتم وتابو (۱۹۱۳)
- روانشناسی گروه و تحلیل من (۱۹۲۱)
- تمدن و گلهمندان از آن (۱۹۳۰)
- تمدن و ملالت های آن، زیگموند فروید، محمد مبشری (مترجم)، ناشر: ماهی
- تمدن و ناخشنودیهای آن، زیگموند فروید، خسرو همایون پور (مترجم)، ناشر: امیرکبیر
- ناخوشایندی های فرهنگ (تمدن و ناخرسندی های آن)، زیگموند فروید، امید مهرگان (مترجم)، ناشر: گام نو
- بررسی رفتارهای جنسی
- آسیبشناسی زندگی روزمره
- موسی و یکتا پرستی
- موسا و یکتاپرستی، زیگموند فروید، هورا رهبری (مترجم)، ناشر: فرهنگ صبا
- موسی و یکتاپرستی، زیگموند فروید، صالح نجفی (مترجم)، ناشر: رخ داد نو
- آینده یک پندار پوچ
- روش تعبیر رویا، زیگموند فروید، محمود ساعتچی (مترجم)، محمد حجازی (مترجم)، ارژنگ امیری (ویراستار)، ناشر: جامی
- مهم ترین گزارشهای آموزشی تاریخ روانکاوی، زیگموند فروید، سعید شجاع شفتی (مترجم)، ناشر: ققنوس
- اصول روانکاوی بالینی، زیگموند فروید، سعید شجاع شفتی (مترجم)، ناشر: ققنوس
- آسیب شناسی روانی زندگی روزمره، زیگموند فروید، محمدحسین وقار (مترجم)، محمدحسین خسروانی (ویراستار)، ناشر: اطلاعات
- توتم و تابو، زیگموند فروید، ایرج پورباقر (مترجم)، ناشر: آسیا
- روانشناسی فراموشی (آسیب شناسی روانی در زندگی روزمره)، زیگموند فروید، مهوش قویمی (مترجم)، ناشر: علم
- تعبیر خواب و بیماریهای روانی، زیگموند فروید، ایرج پورباقر (مترجم)، ناشر: آسیا - 1382
- مرگ (مجموعه مقالات)، فریدریش ویلهلم نیچه، هانس گئورگ گادامر، مارتین هایدگر، آلبر کامو، زیگموند فروید، ژاک دریدا، نوربرت الیاس، کارل گوستاویونگ، دیوید هیوم، محمد صنعتی، ژان بودریار، آرتور شوپنهاور، ژیل دولوز، سنکا، فرانسیس بیکن، ارنست بکر، میشل دومونتی، ژرژ باتای، الی راگلند، مراد فرهادپور (مترجم)، داریوش آشوری (مترجم)، یوسف اباذری (مترجم)، محمدسعید حنایی کاشانی (مترجم)، خشایار دیهیمی (مترجم)، حسین پاینده (مترجم)، امیر احمدی آریان (مترجم)، شهریار وقفی پور (مترجم)، فرزین رضاعی (مترجم)، امید مهرگان (مترجم)، افشین جهاندیده (مترجم)، علی ملائکه (مترجم)، مهشید نونهالی (مترجم)، جواد گنجی (مترجم)، انوشیروان گنجی پور (مترجم)، مهیار آقایی (مترجم)، مهشید تاج (مترجم)، محمدعلی شهرکی (مترجم)، سامان توکلی (مترجم)، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات
- کاربرد تداعی آزاد در روانکاوی کلاسیک، زیگموند فروید، سعید شجاع شفتی (مترجم)، ناشر: ققنوس
- گزارش تحلیلی یک مورد هیستری، زیگموند فروید، آرش امینی (مترجم)، ناشر: ارجمند
- روانکاوی لئوناردو داوینچی، زیگموند فروید، پدرام راستی (مترجم)، ناشر: ناهید
- دوازده مقاله انتخابی در روانکاوی کلاسیک ( اورتودکس )، زیگموند فروید، شاهرخ علیمرادیان (مترجم)، ناشر: سورنا
- پنج گفتار از زیگموند فروید، زیگموند فروید، هورا رهبری (مترجم)، پیتر گای (مقدمه)، ناشر: گام نو
- پنج گفتار درباره ی روانکاوی، زیگموند فروید، حسن صفوی (مترجم)، ناشر: جامی
- فراموشکاری، زیگموند فروید، حسن اکبریان طبری (مترجم)، ناشر: کتابسرای تندیس
- چرا جنگ؟: بررسی روانشناسانه پدیده جنگ، آلبرت اینشتین، زیگموند فروید، خسرو ناقد (مترجم)، ناشر: نشر آبی
- لطیفه و ارتباطش با ناخودآگاه، زیگموند فروید، آرش امینی (مترجم)، ناشر: ارجمند، نسل فردا، کتاب ارجمند
- رویاها: سخنرانی هایی در معرفی روان کاوی، زیگموند فروید، فرزام پروا (مترجم)، فرشته ساری (ویراستار)، ناشر: نشر چشمه
- روانکاوی (1) (مجموعه مقالات)، زیگموند فروید، مراد فرهادپور (مترجم)، یوسف اباذری (مترجم)، سیدعلی مرتضویان (مترجم)، حسین پاینده (مترجم)، شهریار وقفی پور (مترجم)، بهزاد برکت (مترجم)، مازیار اسلامی (مترجم)، یحیی امامی (مترجم)، مهسا کرم پور (مترجم)، حمید محرمیان معلم (مترجم)، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات
- روانکاوی (2) (مجموعه مقالات)، زیگموند فروید، مراد فرهادپور (مترجم)، یوسف اباذری (مترجم)، حسین پاینده (مترجم)، شهریار وقفی پور (مترجم)، امید مهرگان (مترجم)، فتاح محمدی (مترجم)، مازیار اسلامی (مترجم)، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات
- اشتباهات لپی، زیگموند فروید، ناشر: بهجت - 1382
- مکانیزم های دفاع روانی، زیگموند فروید، محمد جوادی (مترجم)، سیدحبیب گوهری راد (مترجم)، ناشر: رادمهر
- مبانی نظری مدرنیسم (مجموعه مقالات)، فریدریش ویلهلم نیچه، مراد فرهادپور، کارل مارکس، مجید مددی، یوسف اباذری، سیدعلی مرتضویان، ماکس وبر، حسین پاینده، مارشال برمن، زیگموند فروید، پل ریکور، کارل لوویت، رابرت پی پین، ریچارد ولهایم، گئورگ زیمل، محمدسعید حنایی کاشانی (مترجم)، هاله لاجوردی (مترجم)، امیرحسین رنجبر (مترجم)، حسن چاوشیان (مترجم)، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات
10 واقعيت درباره زيگموند فرويد
--------------------------------------------------------------------------------
زيگموند فرويد يکي از معروفترين افراد در تاريخ روانشناسي است. با وجود که بسياري از ايدهها و نظريههاي او مورد قبول اکثريت روانشناسان امروزي نيست، امّا نقش عمده او در توسعه روانشناسي انکارناپذير است. در زير، ده واقعيت جالب و روشنگر درباره زندگي او آورده شده است:
1- زيگموند فرويد بزرگترين فرزند در بين هشت فرزند خانواده بود
فرويد در 6 مِي 1856 به دنيا آمد. پدرش ژوزف 41 ساله بود و به تجارت پارچه پشمي ميپرداخت. او در آن زمان دو فرزند از ازدواج قبليش داشت. مادر فرويد، آماليا نام داشت و بيست سال کوچکتر از شوهرش بود. ورشکستگي تجاري پدر فرويد باعث شد که خانواده آنها از فرايبورگ به وين نقل مکان کنند.
فرويد هفت خواهر و برادر تني داشت. او غالباً خود را به عنوان عزيز دردانه مادرش توصيف کرده است. خود فرويد گفته که «من دريافتهام که کساني که ميدانند مادرشان آنها را به خواهر و برادرهايشان ترجيح ميدهد، آدمهايي ميشوند با اتکاء به نفس فوقالعاده و خوشبيني راسخ و تزلزل ناپذير که همين خصوصيات غالباً باعث موفقيت آنها ميگردد.»
2- زيگموند فرويد بنيانگذار روانکاوي بود
معمولاً اين گونه نيست که ايجاد يک مکتب فکري را بتوان به تنها يک فرد نسبت داد. امّا در مورد فرويد، نظريههاي او به عنوان پايههاي يک مکتب روانشناسي قرار گرفته است که به سرعت در خلال سالهاي اوليه دانش ذهن و رفتار، به عنوان نيروي غالب درآمد. انتشار کتاب «تعبير خواب» او در سال 1899، مقدمات اوليه براي ايدهها و نظريههايي را بنا نهاد که باعث شکلگيري روانکاوي شد. در سال 1902، فرويد در خانهاش در وين، ميزبان يک سري جلسات بحث هفتگي بود. اين جلسات غيررسمي نهايتاً تبديل به انجمن روانکاوي وين گرديد.
3- فرويد در ابتدا طرفدار مصرف کوکائين بود
پيش از آن که تأثيرات آسيبرسان و مضر کوکائين شناخته شود، اين ماده مخدّر به عنوان مسکّن و سرخوشيآور مورد مصرف قرار ميگرفت. حتي در محصولاتي نظير نوشابههاي گازدار و قرصهاي گلودرد به کار ميرفت. فرويد به تأثيرات بالقوه ضدافسردگي کوکائين علاقهمند شد و خود در ابتدا به منظورهاي مختلف طرفدار مصرف آن بود. پس از شناخته شدن تأثيرات مضر و جنبههاي اعتيادي کوکائين، شهرت پزشکي فرويد تا حدودي خدشهدار گرديد.
4- زيگموند فرويد پايهگذار «گفتگو درماني» بود با وجودي که بسياري از نظريههاي فرويد مورد انتقاد يا عدم پذيرش روان درمانگران امروزي قرار گرفته است، امّا بسياري از آنها هنوز از روشهاي روانکاوي فرويد تا حدّي استفاده ميکنند. گفتگو درماني به صورت بخش مهمي از بسياري تکنيکهاي مختلف رواندرماني در آمده است. با استفاده از گفتگو درماني، روان درمانگر در جستجوي الگوها يا رويدادهاي مهمي که ممکن است نقشي در مشکلات فعلي بيمار داشته باشند، برميآيد. روانکاوان عقيده دارند که رويدادهاي دوران بچگي و احساسات، افکار و انگيزههاي ناهشيار (ناخودآگاه) در بيماريهاي ذهني و رفتارهاي ناسازگارانه نقش دارند.
5- آنا، دختر فرويد، نيز روانشناس معروف و تاثيرگذاري بود
آنا فرويد فعاليت حرفهاي خود را تحت تأثير نظريههاي پدرش آغاز کرد. امّا در سايه پدرش باقي نماند و نقش مهمي از خود در روانشناسي باقي گذاشت. او روانکاوي کودکان را بنيان گذاشت و سازوکارهاي دفاعي «خود» (ego) را تلخيص و دستهبندي کرد. (1936)
6- فرويد براي آن که با زن مورد علاقهاش ازدواج کند پزشک شد هنگامي که فرويد 26 سال داشت، عاشق دختري 21 ساله به نام مارتا برنيز شد. او در آن زمان دانشجوي فقيري بود که هنوز با پدر و مادرش زندگي ميکرد و درآمدي که از يک کار آزمايشگاهي داشت، تکافوي مخارج خانوادهاش را نميکرد.
شش ماه پس از آن که آن دو با هم ملاقات کردند، فرويد کار آزمايشگاهي را رها کرد و به حرفه پزشکي روي آورد. او سه سال در بيمارستان عمومي وين آموزش ديد و در اين دوران، به سختي ميتوانست نامزدش را که اکنون به آلمان نقل مکان کرده بود ببيند. پس از چهار سال انتظار، فرويد و مارتا در 14 سپتامبر 1886 ازدواج کردند. آنها صاحب شش فرزند شدند.
7- اين گفته مشهور منتسب به فرويد که «گاهي اوقات سيگار، فقط سيگار است» احتمالاً از او نيست با وجودي که اين گفته بسيار از قول فرويد نقل گرديده و معروف گشته است، امّا شاهدي وجود ندارد که از او باشد. فرويد در تمام دوران زندگيش سيگار برگ ميکشيد، گاهي تا بيست سيگار برگ در روز. آنطور که معروف گشته، روزي فردي از فرويد ميپرسد سيگار برگي که غالباً در دست اوست نماد چيست؟ و فرويد پاسخ ميدهد: گاهي اوقات سيگار، فقط سيگار است. اين پاسخ بدين صورت تعبير گشته که حتي اين روانکاو معروف نيز عقيده داشته است که هر چيز داراي معني نمادين و نهفته نيست. در واقع، اين گفته به احتمال زياد از سوي يک روزنامهنگار ابداع گشته و بعدها به اشتباه به صورت نقل قولي از فرويد معروف شده است.
8- زيگموند فرويد در طول عمرش فقط يکبار به آمريکا رفت
در سال 1909، استنلي هال، روانشناس آمريکايي، از فرويد براي ايراد سخنراني درباره روانکاوي در دانشگاه کلارک دعوت به عمل آورد. با وجودي که او ابتدا از پذيرش اين دعوت سرباز زد امّا سرانجام با اصرار هال آن را پذيرفت. فرويد با همکارانش کارل يونگ و ساندور فرنزي به آمريکا سفر کرد.
پس از ملاقات با بريل و ارنست جونز، چند روز را به گشت و گذار در نيويورک پرداختند و سپس فرويد پنج سخنراني درباره تاريخچه و پيشرفت روانکاوي در دانشگاه کلارک ايراد کرد. فرويد سخنرانيش در دانشگاه کلارک را چنين توصيف کرده است: «هنگامي که پشت ميکروفون قرار گرفتم، انگار يکي از روياهايم به واقعيت پيوسته بود. روانکاوي ديگر محصول توهّم و تخيل نبود، بخش باارزشي از واقعيت شده بود.»
9- زيگموند فرويد توسط نازيها مجبور به ترک وين شد کتابهاي او به همراه کتابهاي متفکران معروف ديگر سوزانده شد. فرويد درباره اين اتفاق به يکي از دوستانش گفته است «چه پيشرفت بزرگي کردهايم. اگر من در قرون وسطي بودم خودم را ميسوزاندند و حالا به سوزاندن کتابهايم قانع هستند.» فرويد و دخترش آنا هر دو توسط گشتاپو مورد بازجويي قرار گرفتند تا آن که يکي از دوستان فرويد به نام ماري بوناپارت توانست آنها را به انگلستان فراري دهد. بوناپارت همچنين سعي کرد که چهار خواهر کوچکتر فرويد را نجات دهد امّا موفق به اين کار نشد. آن چهار زن همگي بعداً در اردوگاههاي کار اجباري نازيها درگذشتند.
10- زيگموند فرويد براي درمان سرطان دهانش بيش از 30 بار تحت عمل جراحي قرار گرفت
فرويد در تمام دوران زندگيش سيگار برگ ميکشيد. در سال 1939، پس از آن که مشخص شد سرطان او ديگر غيرقابل عمل است، از پزشکش خواست که به او در اقدام به خودکشي کمک کند.
پزشک سه بار جداگانه به او مرفين تزريق کرد و فرويد در 23 سپتامبر 1939 درگذشت.
زندگی نامه ویلیام وونت
روانشناسي
زندگي ما ساخته افكار خود ماست!
زندگی نامه ویلیام وونت(ویلهلم وونت)
ويلهلم وونت نخستن سالهاي عمرش را در شهرهاي كوچك نزديك مانهايم. آلمان گذارند. كودكي او را تنهايي و تخيلات نويسندة مشهور شدن رقم مي زد در مدرسه نمره ضعيف مي گرفت و به عنوان تنها فرزند در خانواده زندگي مي كرد؛ برادر بزرگترين دور از خانواده و در يك مدرسه شبانه روزي بود . پدر وونت يك روحاني بود، و هر چند پدر و مادرش هر دو اجتماعي به نظر مي رسيدند، خاطره هاي نخستين وونت از پدرش نا خوشايند بود . به ياد مي آورد روزي را كه پدرش از مدرسه او ديدن كرد و به سبب بي توجهي وونت نسبت به معلم به صورت او سيلي زده بود.
در آغز كلاس دوم تربيت وونت را دستيار پدرش به عهده گرفت. او نايب كشيش جواني بود كه وونت بيش از پدر و مادرش نسبت به او وابستگي عاطفي احساس مي كرد. زماني كه اين نايب كشيش به شهر همجوار انتقال يافت ، وونت چنان آشفته حال شد كه ناگزير به او هم اجازه دادند تا سن 13 سالگي با نايب كشيش زندگي كند.
در خانواده وونت يك سنت قوي دانش پژوهي وجود داشت؛ در واقع اجداد او در همه زمينه هاي دانش شهرت داشتند. با وجود اين به نظر مي رسيد كه وونت جوان اين خط با نفوذ را ادامه نخواهد داد. او به جاي مطالعه بيشتر وقت خود را به رؤيا مي گذراند. و در اولين سال خود در ژيمنازيوم مردود شد. او با همكلاسي هايش به خوبي كنار نمي آمد و معلمانش او را مسخر مي كردند.
وونت به تدريج ياد گرفت به خيالپر دازي هاي خود مسلط شود و حتي محبوبيت نسبي پيدا كرد. اگر چه همواره از مدرسه بيزار بود، علايق و تواناييهاي عقلاني خود را پرورش مي داد. زماني كه در 19 سالگي فارغ التحصيل شد، براي ورود به دانشگاه آماده بود.
وونت تصميم گرفت پزشك بشود تا بتواند ضمن دنبال كردن هدف خود كه فعاليت علمي بود مخارج زندگي خود را نيز تأمين كند. تحصيل پزشكي او را به دانشگاه توبينگن و سپس به دانشگاه هايدلبرگ كشاند كه در اين دانشگاهها به تحصيل كالبدشناسي، فيزيولوژي، فيزيك، پزشكي، وشيمي پرداخت. او پي برد كه كار پزشكي را دوست ندارد، لذا رشته اصلي خود را به فيزيولوژي نغيير داد.
وونت، پس از آنكه يك نيمسال تحصيلي در دانشگاه برلين زير نظر فيزيولوژيست بزرگ يوهانس مولر تحصيل كرد، براي دريافت درجه دكتري ، در سال 1885 به هايدلبرگ بازگشت از سال 1857 تا سال 1864 به عنوان مدرس فيزيولوژي در هايدلبرگ اشتغال داشت و به دستياري آزمايشگاهي هر ماني فون هلمهولنتز منصوب شد. اما كار تمرين با دانشجو.يان كار شناسي را در مباني آزمايشگاهي ملال انگيز يافت و از اين كار استعفا داد. در سال 1864 به دانشياري ارتقاء يافت و براي 10 سال ديگر در دانشگاه هايدلبرگ باقي ماند.
در جريان پژوهش هاي مربوط به فيزيولوژي، مفهومي از روانشناسي به عنوان يك علم آزمايشي مستقل در ذهن وونت شكل گرفت. او انديشه هاي خود را در كتابي با عنوان خدمتهايي به نظرية ادراك حسي كه به صورت بخش بخش بين سالهاي1858 و 1862 منتشر شد، ارائه كرد او آزمايشهاي اصيل خود را در آزمايشگاه ناقصي كه در خانه ساخته بود انجام مي داد، ديدگاههاي خود را در مورد روشهاي مناسب براي روانشناسي جديد ارائه مي داد. وونت براي اولين بار در اين كتاب اصطلاح روانشناسي آزمايشي را نيز به كاربرد. كتاب وونت همراه با كتاب عناصر پسيكو فيزيك(فيزيك رواني) فخنر (1860) اغلب شاخص تولد واقعي علم جديد به شمار مي رود.
سال بعد وونت سخنراني هاي مربوط يه ذهن انسانها و حيوانها را منتشر كرد. از نشانه هاي اهميت اين كتاب اين بود كه تقريباً 30 سال بعد مورد تجديد نظر قرار گفت و به انگليسي ترجمه شد و تامدتها پس از مرگ وونت در 1920 بارها تجديد چاپ گرديد. در اين كتاب وونت مسايل زيادي مانند زمان واكنش و پسيكو فيزيك را مورد بحث قرار داد كه سالها توجه روانشناسان آزمايشي را به خود مشغول ساخت.
با شروع سال 1867 وونت در هايدلبرگ درسي را در زمينه روانشناسي فيزيولوژيكي ارائه كرد كه نخستين بار بود چنين درسي به طور رسمي در جايي در اين جهان ارائه مي شد. حاصل سخنراني هاي او كتاب بسيار مهم اصول روانشناسي فيزيولوژيكي بود كه در دو بخش در سالهاي 1873 و 1874 منتشر شد. وونت كتاب را در طي 37 سال در شش ويرايش تجديد نظر كرد كه آخرين آن در 1911 منتشر شد. شاهكار او يعني اصول بدون شك روانشناسي را به عنوان يك علم مستقل آزمايشگاهي با مسايل و روشهاي آزمايشي خاص خود به نحو استوار پي ريزي كرد.
ويرايشهاي متوالي اصول روانشناسي فيزيولوژيكي سالهاي متمادي به عنوان منبع اطلاعات و پيشينة پيشرفت روانشناسي جديد به روانشناسان آزمايشي خدمت كرد. در پيشگفتار اين كتاب وونت هدف خود را اين گونه بيان كرد:«مشخص ساختن حوزة جديدي از علم» اصطلاح روانشناسي فيزيولوژيكي در عنوان كتاب ممكن است گمراه كننده باشد. در آن زمان ، واژه فيزيولوژيكي درآلمان به عنوان مترادف واژه آزمايشي به كار مي رفت. آن گونه كه امروز مي دانيم، وونت روانشناسي آزمايشي تدريس مي كرد و در باره آن مطلب مي نوشت، نه روانشناسي فيزيولوژيكي
سالهاي لايپزيك
وونت طولاني ترين و مهمترين مرحلة زندگي حرفه اي خود را در سال 1857 شروع كرد . او در آن زمان استاد فلسفه دانشگاه لايپزيك شد و مدت 45 سال به گونه اي اعجاب انگيز در آنجا كار كرد.اندكي پس از وردود به لايپزيك آزمايشگاهي را داير كرد، و در سال 1881 انتشار مجلة مطالعات فلسفي را ه نشريه رسمي آزمايشگاه و علم جديد بود آغاز نمود. او قصد داشت مجله را مطالعات روانشناختي بنامد اما نظرش را تغيير داد، ظاهراً به اين دليل كه چنين مجله اي وجود داشت (اگر چه آن مجله با مسائل مربوط به علم غيب و روح گرايي سرو كار داشت.) به هر حال وونت درسال 1906 عنوان مجله اش را به مطالعات روانشناختي تغيير داد. روانشناسي با بر خورداري از كتاب راهنما آزمايشگاه، و مجله پژوهشي، راه خود را به خوبي باز كرده بود.
شهرت در حال گسترش وونت و آزمايشگاهش عده زيادي از دانشجويان را براي كار با او به سوي لايپزيك جذب كرد. بسياري از آنان بعدها خادمان روانشناسي شدند، از جمله چند تن آمريكايي كه بيشتر به ايالات متحد برگشتند تا آزمايشگاههاي مخصوص خود را تأسيس نمايند.آزمايشگاه لايپزيك از طريق اين دانشجويان، به صورت الگويي براي بسياري از آزمايشگاههاي جديد، نفوذ گسترده اي را در گسترش روانشناسي جديد اعمال كرد.
علاوه بر آزمايشگاههايي كه در ايالات متحده شروع به كار كردند، دانشجوياني كه از ايتاليا، روسيه و ژاين به لايپزيك سفر كرده بودند تا پيش وونت تحصيل كنند نيز آزمايشگاههايي را در اين كشور هاي داير كردند كتابهاي وونت بيش از ساير زبانها به روسي ترجمه شدند، و ستايشگران روسي وونت روانشناسان مسكو را بر آن داشتند تا كپي آزمايشگاه وونت را در سال 1912 بنا كنند. در سال 1920 سالي كه وونت فوت كرد، نمونه ديگر از آن آزمايشگاه را دانشجويان ژراپني در دانشگاه توكيو ساختند، اما اين بنا در شورش دانشجويي سالهاي دهه 1960 در آتش سوخت (بلومنتال،1985) دانسجوياني كه راهي لايپزيك شدند، دست كم در شروع كار، از نظر ديدگاه و هدف متحد بودند و اولين مكتب فكري رسمي را در روانشناسي بنا نهادند.
سخنراني هاي وونت در لايپزيك محبوبيت داشت در يك زمان بيش از 600 دانشجو در يك كلاس حاضر مي شدند. دانشجوي او اي.بي . تيچز در نامه اي كه در سال 1980 درست پس از حضور در سخنراني هاي وونت براي اولين بار نوشت، شيو، كلاس درس او را توصيف كرده است.
(ملازمان) در را گشودند. و وونت وارد شد. از سر تا پا مشكي، چهره اي نحيف با شانه هاي باريك ، كمي خميدگي در بالاتنه ؛ قد بلند مي نمود؛ هر چند كه شك دارم در حقيقت بيش از 1/76 سانتي متر(5 پاو 19 پنچ) باشد.
تلق تلق كنان از راهرو كناري گذشت و از پله هاي سكوي خطابه بالا رفت؛ تلق ، تلق ، گويي كف كفشهايش از چوب ساخته شده بودند. اين تلق بلق كردن هاي او براي من چيزي قطعاً نا شكوهمند بود، اما به نظر مي رسيد هيچ كس به آن توجه نداشت.
به سكوي خطا به رسيد، و من توانستم او را خوب ببينم موها جوگندمي و انبوه، بجز در وسط سركه با رشته تارهاي بلندي كه از كنار گرفته شده بودند با دقت پوشانده شده بود.......
بر روي سكوي خطابه يك ميز بلند، فكر مي كنم براي نمايش عملي مطالب و روي ميز يك جاكتابي قابل تنظيم قرار داشت. وونت چند حركتي انجام داد انگشت سبابه را بر روي پيشاني گذاش، گچها را مرتب كرد. سپس در حالي كه هر دو آرنجش و روي جاكتابي بود روبه حاضران نمود . نگرش كنجاوانه اي، كه بر قامت بلند او تأييد داشت. سخنرانيش را با صداي ضعيف ، تقريباً پوزش خواهانه و ريز شروع كرد؛ اما پس از يك يا دو جمله، كه در طي آن اتاق ساكت شد، صداي سخنراني كامل او شنيده شد، و تا پايان ساعت ادامه يافت. صداي يم رسا و آرامي است ، تا جدودي بدون آهنگ كه گهگاه كمي ريز مي شود؛ اما به خوبي انتقال و در آن نوعي ترغيب خاص نوعي حرارت وجود دارد كه علاقه شخص را جلب و از احساس يكنواختي جلوگيري مي كنند....
سخنراني بدون مراجعه به ياد داشت ها ارائه شد: تا آنجا كه من مي توانم بگويم، وونت هرگز يك بار هم به جاكتابي نگاه نكرد، هر چند كه دستة كوچكي از كاغذ ها را بين آرنجهاي خود داشت....
بازو هاي وونت بر روي جاكتابي قرار نداشت: آرنجها ثابت بودند، اما بازور ها و دستها مدام بالا مي آمدند، اشاره و حركت مي كردند.... اين حركتها اختياري بودند و به گونه اي سحر آميز روشني بخش مطالب جلوه مي نمودند.....
با ضربه هاي ساعت ديواري سر وقت سخنرانيش را متوقف ساخت و به همان نحو كه تلق تلق كنان، وارد شده بود خارج شد. بجز اين تلق تلق كردن پوچ ، در مورد كل جريان چيزي جز ستايش نمي توانم ابراز كنم. (بالدوين 1980 ،صص 289-287)
وونت در زندگي شخصي فردي آرام فروتن بود، روزهاي زندگي را طبق الگويي كه به دقت تنظيم شده بود مي گذراند..(ياد داشت هاي روزانة همسر او، سوفي كه در سالهاي 1970 پيدا شدند مطالب بسيار تازه اي ار در باره زندگي شخصي وونت آشكار ساختند و اين نمونه ديگري از داده هاي تاريخي است كه به تازگي كشف شده است). وونت صبحها بر روي يك كتاب يا مقاله كار مي كرد، گزارشهاي تحقيقي دانشجويان را مي خواند، و به ويراستاري مجله اش مي پرداخت بعداز ظهر هاي در جلسه هاي امتحان حاضر مي شد و يا از آزمايشگاه ديدن مي كرد. دانشجويي به ياد مي آورد كه ديدار هاي وونت از آزمايشگاه يه 5 يا 10 دقيقه محدود مي شد. به ظاهر بر خلاف اعتقاد زيادي كه به پژوهش آزمايشگاهي داشت، خود او فردي آزمايشگر نبود( كتل 1928 ،ص 545)
بعداز ظهر به قدم زدن مي پرداخت و در باره سخنراني عصر خود، كه به طور عادتي در ساعت 4 بعداز ظهر ايراد مي كرد، مي انديشيند. بسياري از شبهاي خود را به موسيقي، سياست، و حداقل در سالهاي جواني به حقوق مربوط به دانشجويان و كارگران اختصاص مي داد. خانواده وونت از در آمد قابل توجهي بر خوردار بود، خدمتكاراني در استخدام و سر گرمي هاي مختلف داشت.
روانشناسي فرهنگي
پس از آنكه آزمايشگاه مجله تأسيس شد، و انبوهي از پژوهش ها به جريان افتاد، وونت نيروي خود را به فلسفه معطوف دشات. در خلال سالهاي 1880 مطالبي در باره اخلاقيات ، منطق، و فلسفه نظامدار نوشت. دومين ويرايش اصول روانشناسي فيزيولوژيكي را در سال 1880 و سومين ويرايش آن را در 1887 منتشر كرد، وبه تهيه مقاله هايي براي مجله خود ادامه داد.
رشته ديگر كه وونت استعداد چشمگير خود را بعد روي آن متمركز كرد ايجاد روانشناسي اجتماعي بود كه به اختصار در اولين كتابش آن را طرح ريزي كرده بود. هنگامي كه به اين طرح روي آورد، يك كارده جلدي با عنوان روانشناسي فرهنگي را تهيه كرد كه بين سالهاي 1900 و 1920 منتشر شدند.(اين عنوان را اغلب به طور غير دقيق «روانشناسي مردم» ترجمه كرده اند.)
روانشناسي فرهنگي به بررسي مراحل گوناگون تحول ذهني انسان آن گونه كه در زبان هنرها، افسانه ها، آداب و رسوم اجتماعي، حقوق، و اخلاقيات جلوه پيدا مي كنند، مي پرداخت پي آمدهاي اين اثر براي روانشناسي به مراتب بيش از محتواي واقعي آن اهميت داش؛ اين اثر علم جديد روانشناسي را به دو بخش آزمايشي و اجتماعي تقسيم مي كرد.
وونت باور داشت كه كاركرد هاي ذهني ساده تر، مانند احساس بيروني و ادراك، را مي توان و بايد با بررسي آزمايشگاهي مطالعه كرده اما استدلال مي كرد كه براي مطالعه فر آيند هاي ذهني عاليتر، مانند يادگيري و حافظ، آزمايش علمي غير ممكن است زيرا آنها به عادتهاي زباني و ساير جنبه هاي تربيت فرهنگي وابسته اند از نظر وونت فرآيندهاي عاليتر تفكر را ميتوان فقط با رويكردهاي غير آزمايشي مطالعه كرد، همان گونه كه در جامعه شناسي، مردم شناسي، و روانشناسي اجتماعي، انجام مي شود. اعتقاد به اينكه نيرو هاي اجتماعي در تحول فرآيندهاي شناختي نقش عمده اي بازي مي كنند، اعتقاد مهمي است ، اما نتيجه گيري وونت داير براينكه اين موردها را نمي توان به نحو آزمايشي مطالعه كرد در زمان كوتاهي رد شد.
وونت 10 سال در تدوين روانشناسي فرهنگي خود وقت صرف كرد، اما تأثير اندكي بر روانشناسي آمريكا دشات. يك زمينه يابي در مورد مقاله هايي كه در طو 90 سال در مجله آمريكايي روانشناسي انتشار يافتند نشان داد كه كمتر از 4% از تمام نقل قول هاي صورت گرفته از آثار وونت از روانشناسي فرهنگي بوده است. در مقابل 61% مراجعه ها به اثر ديگر او اصول روانشناسي فيزيولوژيكي اختصاص داشته است(بروژك -1980)
وونت تا هنگام مرگش در سال 1920 بي وقفه به كار ادامه داد. هماهنگ با سبك زندگي نظامدارش، اندكي پس از تكميل خاطره پردازي هاي روانشناختي خود در گذشت. تحليلي از صفحه در هر روز، مطلب نوشته است ( بورينگ،1950؛ برينگمن و بالك ،1992) بنابراين خيالپردازي هاي كودكي او در نويسندة مشهور شدن به واقعيت پيوست.
ویلهلم وونت از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو
فارسی العربية
ویلهلم وندت
زادروز ۱۶ اوت، ۱۸۳۲
مانهایم در آلمان
درگذشت ۳۱ اوت، ۱۹۲۰
en:Großbothen
محل زندگی آلمان
ملیت آلمانی
نقشهای برجسته تثبیت روانشناسی به عنوان رشتهای مجزا از رشتههای دیگر، تاسیس اولین آزمایشگاه رسمی روانشناسی، راه اندازی اولین ژورنال علمی در زمینه روانشناسی
لقب پدر روانشناسی تجربی
ویلهلم وونت (به انگلیسی: Wilhelm Maximilian Wundt) (۱۶ اوت، ۱۸۳۲ - ۳۱ اوت، ۱۹۲۰) پزشک، روانشناس، فیزیولوژیست و استاد دانشگاه آلمانی به عنوان یکی از پایه گذاران علم روانشناسی تجربی شناخته میشود.[۱][۲][۳] وونت پیشوای مکتب ساختمانگرایی است. او درجه پزشکی خود را در هایدلبرگ گرفت ولی به مطالعه و تحقیق در فیزیولوژی پرداخت و همین امر او را به سمت روانشناسی کشانید. در ۱۸۷۵ به لایپزیک در آلمان رفت و چهل و شش سال دیگر را در همانجا سپری نمود. در سال ۱۸۷۹ وندت اقدام به تاسیس یک آزمایشگاه در دانشگاه شهر لایپزیک نمود که تمرکز اصلی آن بروی مطالعات روانشناسی قرار داشت و اولین آزمایشگاه از نوع خود به حساب میآمد. او در این آزمایشگاه به بررسی ماهیت اعتقادات مذهبی، شناسایی اختلالات مغزی و رفتارهای ناهنجار پرداخته، و بدین سان موفق شد روانشناسی را به عنوان رشتهای مجزا از رشتههای دیگر تثبیت کند. او همچنین اولین ژورنال علمی در زمینه روانشناسی را در سال ۱۸۸۱ میلادی بنا نهاد.
وونت در حدود ۵۴۰۰۰ صفحه نوشته از خود به یادگار گذاشت. عموماً به وی لقب "پدر روانشناسی آزمایشگاهی" داده اند.
پانویس [ویرایش]↑ Wilhelm Maximilian Wundt (Stanford Encyclopedia of Philosophy)
↑ Butler-Bowdon, Tom. ۵۰ Psychology Classics, (۲۰۰۷): p. ۲۰
↑ Wilhelm Wundt Psychology 1
در ویکیانبار پروندههایی دربارهٔ ویلهلم وونت موجود است.
منبع [ویرایش]شعارینژاد، علیاکبر. فرهنگ علوم رفتاری. انتشارات امیر کبیر - چاپ دوم ۱۳۷۵.
ويليام فونت (بالألمانية: Wilhelm Wundt) عالم نفس ألماني هو مؤسس علم النفس التجريبي
مكانته [عدل]انشأ معمل فونت في ألمانيا في جامعة ليبزج الألمانية لاجراء تجارب عملية علي اشخاص حقيقيين في عام 1897م واعتبر هذا التاريخ بداية اعتبار علم النفس علما, وقد جذب المعمل العديد من شباب أوروبا وامريكا الذين جاؤا الي فونت وتعلموا منه وحصلوا علي الدكتوراه. وحتي منتصف الثلاثينيات من القرن الماضي كان معظم علماء النفس في العالم من تلامذة فونت.
حياته [عدل]ويليام فونت (1832-1920) ألماني، يعتبر المؤسس لعلم النفس التجريبي، وواضع كتابه الجامع " مبادئ علم النفس الفسيولوجي"، ويقع في ثلاثة مجلدات(1973-1974)،كان طبيباً ألمانياً وعالم نفس وأستاذاً جامعياً، اُعتـُبر، مع وليام جيمس, آباء علم النفس.[3] وفي 1879, واهتم فيه بأن يوضح ويحدد مبادئ وطرق وأهداف هذا العلم. و قد اتسعت تجارب مركز لايبتسغ، فشملت الإبصار والسمع، وزمن الرجع، والترابط، وواصل فونت في مختبره التجارب النفسية الفيزيائية على طريقة فخنر. وفونت رغم أنه زامل هيلمهولتس لمدة ثلاث عشرة سنة وأخذ عنه اهتمامه بعلم الفسيولوجيا النفسية، إلا أنه تأثر أكثر ببحوث ومناهج الفيزياء النفسية عند فخنر وإن لم يتجه فيها اتجاهه الميتافيزيقي . وفونت كان يريد أن يقيم علم النفس على أسس تجريبية كالأسس التي للفيزياء وللفسيولوجيا، وهو يطلق على توجهاته اسم " علم النفس الفسيولوجي "، ويقصد به علم النفس التجريبي على مبادئ شبيهة بمبادئ علم الفسيولوجيا. وقد أصدر مجلة دورية ينشر فيها بحوثه وتلاميذه ، وأطلق عليها اسم " الدراسات الفلسفية" (1981) فقد كان يعتبر نفسه فيلسوفاً ، وله في الفلسفة والمنطق والأخلاق عدة كتب، ورغم أنه كان ينشد إقامة علم نفس تجريبي إلا أنه لم يكن يرى أن يفصله عن الفلسفة ، وكان ينعي على الأمريكيين اتجاههم هذا الانفصالي ، وقد جعل من أهدافه في دراسة علم النفس هي حياة الفرد الشعورية، وأن الإحساسات هي نتاج الحس ، وأنها تنقل التنبيهات من خلال السيال العصبي إلى اللحاء ، وهي العناصر التي تصنع الخبرات ، وأن الفسيولوجيا مناطها تفسير تكوين الإحساسات ، بينما علم النفس مناطه وصف وتحليل الخبرة المباشرة . ولقد كتب فونت في علم نفس الشعب، ويناقش فيه مسائل من الثقافة العامة والتاريخ، ونشأة اللغة وتطورها ، ودلالات الأسطورة ، والدين ، والفن ، والمجتمع ، والقانون، ومن رأية أنه لا يمكن فهم طبيعة التفكير دون التطرق إلى هذه المسائل ./
برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=ویلهلم_وونت&oldid=6539048»
ردههای صفحه: فارغالتحصیلان دانشگاه هومبولت برلینزادگان ۱۸۳۲ (میلادی)درگذشتگان ۱۹۲۰ (میلادی)فیلسوفان علمروانشناسان اهل آلمانروانشناسانردهٔ پنهان: مقالههای دارای واژگان به زبان انگلیسی
ابزارهای شخصیورود به سامانه / ایجاد حساب کاربری گویشهافضاهای نامبحث مقاله جستجو عملکردهابازدیدهانمایش تاریخچه ویرایش خواندن گشتنصفحهٔ اصلی رویدادهای کنونی تغییرات اخیر مقالهٔ تصادفی راهنما کمک مالی چاپ/برونبریایجاد کتاببارگیری بهصورت PDFنسخهٔ قابل چاپجعبهابزارپیوندها به این صفحه تغییرات مرتبط صفحههای ویژه پیوند پایدار یادکرد پیوند این مقاله زبانهای دیگرالعربية مصرى
ویلهلم وونت wilhelm wunt
نگارش یافته توسط Admin
04 تیر 1390 ساعت 19:52
ویلهلم وونت wilhelm wunt
بنیانگذار و پدر علم روانشناسی
ویلهلم وونت نخستن سالهای عمرش را در شهرهای کوچک نزدیک مانهایم، آلمان گذارند. کودکی او را تنهایی و تخیلات نویسنده مشهور شدن رقم می زد در مدرسه نمره ضعیف می گرفت و به عنوان تنها فرزند در خانواده زندگی می کرد؛ برادر بزرگترین دور از خانواده و در یک مدرسه شبانه روزی بود . پدر وونت یک روحانی بود، و هر چند پدر و مادرش هر دو اجتماعی به نظر می رسیدند، خاطره های نخستین وونت از پدرش نا خوشایند بود . به یاد می آورد روزی را که پدرش از مدرسه او دیدن کرد و به سبب بی توجهی وونت نسبت به معلم به صورت او سیلی زده بود.
در آغز کلاس دوم تربیت وونت را دستیار پدرش به عهده گرفت. او نایب کشیش جوانی بود که وونت بیش از پدر و مادرش نسبت به او وابستگی عاطفی احساس می کرد. زمانی که این نایب کشیش به شهر همجوار انتقال یافت ، وونت چنان آشفته حال شد که ناگزیر به او هم اجازه دادند تا سن 13 سالگی با نایب کشیش زندگی کند.
در خانواده وونت یک سنت قوی دانش پژوهی وجود داشت؛ در واقع اجداد او در همه زمینه های دانش شهرت داشتند. با وجود این به نظر می رسید که وونت جوان این خط با نفوذ را ادامه نخواهد داد. او به جای مطالعه بیشتر وقت خود را به رؤیا می گذراند. و در اولین سال خود در ژیمنازیوم مردود شد. او با همکلاسی هایش به خوبی کنار نمی آمد و معلمانش او را مسخر می کردند.
وونت به تدریج یاد گرفت به خیالپر دازی های خود مسلط شود و حتی محبوبیت نسبی پیدا کرد. اگر چه همواره از مدرسه بیزار بود، علایق و تواناییهای عقلانی خود را پرورش می داد. زمانی که در 19 سالگی فارغ التحصیل شد، برای ورود به دانشگاه آماده بود.
وونت تصمیم گرفت پزشک بشود تا بتواند ضمن دنبال کردن هدف خود که فعالیت علمی بود مخارج زندگی خود را نیز تأمین کند. تحصیل پزشکی او را به دانشگاه توبینگن و سپس به دانشگاه هایدلبرگ کشاند که در این دانشگاهها به تحصیل کالبدشناسی، فیزیولوژی، فیزیک، پزشکی، وشیمی پرداخت. او پی برد که کار پزشکی را دوست ندارد، لذا رشته اصلی خود را به فیزیولوژی نغییر داد.
وونت، پس از آنکه یک نیمسال تحصیلی در دانشگاه برلین زیر نظر فیزیولوژیست بزرگ یوهانس مولر تحصیل کرد، برای دریافت درجه دکتری ، در سال 1885 به هایدلبرگ بازگشت از سال 1857 تا سال 1864 به عنوان مدرس فیزیولوژی در هایدلبرگ اشتغال داشت و به دستیاری آزمایشگاهی هر مانی فون هلمهولنتز منصوب شد. اما کار تمرین با دانشجویان کار شناسی را در مبانی آزمایشگاهی ملال انگیز یافت و از این کار استعفا داد. در سال 1864 به دانشیاری ارتقاء یافت و برای 10 سال دیگر در دانشگاه هایدلبرگ باقی ماند.
در جریان پژوهش های مربوط به فیزیولوژی، مفهومی از روانشناسی به عنوان یک علم آزمایشی مستقل در ذهن وونت شکل گرفت. او اندیشه های خود را در کتابی با عنوان خدمتهایی به نظریه ادراک حسی که به صورت بخش بخش بین سالهای1858 و 1862 منتشر شد، ارائه کرد او آزمایشهای اصیل خود را در آزمایشگاه ناقصی که در خانه ساخته بود انجام می داد، دیدگاههای خود را در مورد روشهای مناسب برای روانشناسی جدید ارائه می داد. وونت برای اولین بار در این کتاب اصطلاح روانشناسی آزمایشی را نیز به کاربرد. کتاب وونت همراه با کتاب عناصر پسیکو فیزیک(فیزیک روانی) فخنر (1860) اغلب شاخص تولد واقعی علم جدید به شمار می رود.
سال بعد وونت سخنرانی های مربوط یه ذهن انسانها و حیوانها را منتشر کرد. از نشانه های اهمیت این کتاب این بود که تقریباً 30 سال بعد مورد تجدید نظر قرار گفت و به انگلیسی ترجمه شد و تامدتها پس از مرگ وونت در 1920 بارها تجدید چاپ گردید. در این کتاب وونت مسایل زیادی مانند زمان واکنش و پسیکو فیزیک را مورد بحث قرار داد که سالها توجه روانشناسان آزمایشی را به خود مشغول ساخت.
با شروع سال 1867 وونت در هایدلبرگ درسی را در زمینه روانشناسی فیزیولوژیکی ارائه کرد که نخستین بار بود چنین درسی به طور رسمی در جایی در این جهان ارائه می شد. حاصل سخنرانی های او کتاب بسیار مهم اصول روانشناسی فیزیولوژیکی بود که در دو بخش در سالهای 1873 و 1874 منتشر شد. وونت کتاب را در طی 37 سال در شش ویرایش تجدید نظر کرد که آخرین آن در 1911 منتشر شد. شاهکار او یعنی اصول بدون شک روانشناسی را به عنوان یک علم مستقل آزمایشگاهی با مسایل و روشهای آزمایشی خاص خود به نحو استوار پی ریزی کرد.
ویرایشهای متوالی اصول روانشناسی فیزیولوژیکی سالهای متمادی به عنوان منبع اطلاعات و پیشینه پیشرفت روانشناسی جدید به روانشناسان آزمایشی خدمت کرد. در پیشگفتار این کتاب وونت هدف خود را این گونه بیان کرد:«مشخص ساختن حوزه جدیدی از علم» اصطلاح روانشناسی فیزیولوژیکی در عنوان کتاب ممکن است گمراه کننده باشد. در آن زمان ، واژه فیزیولوژیکی درآلمان به عنوان مترادف واژه آزمایشی به کار می رفت. آن گونه که امروز می دانیم، وونت روانشناسی آزمایشی تدریس می کرد و در باره آن مطلب می نوشت، نه روانشناسی فیزیولوژیکی
سالهای لایپزیک
وونت طولانی ترین و مهمترین مرحله زندگی حرفه ای خود را در سال 1857 شروع کرد . او در آن زمان استاد فلسفه دانشگاه لایپزیک شد و مدت 45 سال به گونه ای اعجاب انگیز در آنجا کار کرد.اندکی پس از وردود به لایپزیک آزمایشگاهی را دایر کرد، و در سال 1881 انتشار مجله مطالعات فلسفی را ه نشریه رسمی آزمایشگاه و علم جدید بود آغاز نمود. او قصد داشت مجله را مطالعات روانشناختی بنامد اما نظرش را تغییر داد، ظاهراً به این دلیل که چنین مجله ای وجود داشت (اگر چه آن مجله با مسائل مربوط به علم غیب و روح گرایی سرو کار داشت.) به هر حال وونت درسال 1906 عنوان مجله اش را به مطالعات روانشناختی تغییر داد. روانشناسی با بر خورداری از کتاب راهنما آزمایشگاه، و مجله پژوهشی، راه خود را به خوبی باز کرده بود.
شهرت در حال گسترش وونت و آزمایشگاهش عده زیادی از دانشجویان را برای کار با او به سوی لایپزیک جذب کرد. بسیاری از آنان بعدها خادمان روانشناسی شدند، از جمله چند تن آمریکایی که بیشتر به ایالات متحد برگشتند تا آزمایشگاههای مخصوص خود را تأسیس نمایند.آزمایشگاه لایپزیک از طریق این دانشجویان، به صورت الگویی برای بسیاری از آزمایشگاههای جدید، نفوذ گسترده ای را در گسترش روانشناسی جدید اعمال کرد.
علاوه بر آزمایشگاههایی که در ایالات متحده شروع به کار کردند، دانشجویانی که از ایتالیا، روسیه و ژاین به لایپزیک سفر کرده بودند تا پیش وونت تحصیل کنند نیز آزمایشگاههایی را در این کشور های دایر کردند کتابهای وونت بیش از سایر زبانها به روسی ترجمه شدند، و ستایشگران روسی وونت روانشناسان مسکو را بر آن داشتند تا کپی آزمایشگاه وونت را در سال 1912 بنا کنند. در سال 1920 سالی که وونت فوت کرد، نمونه دیگر از آن آزمایشگاه را دانشجویان ژراپنی در دانشگاه توکیو ساختند، اما این بنا در شورش دانشجویی سالهای دهه 1960 در آتش سوخت (بلومنتال،1985) دانسجویانی که راهی لایپزیک شدند، دست کم در شروع کار، از نظر دیدگاه و هدف متحد بودند و اولین مکتب فکری رسمی را در روانشناسی بنا نهادند.
سخنرانی های وونت در لایپزیک محبوبیت داشت در یک زمان بیش از 600 دانشجو در یک کلاس حاضر می شدند. دانشجوی او ای.بی . تیچز در نامه ای که در سال 1980 درست پس از حضور در سخنرانی های وونت برای اولین بار نوشت، شیو، کلاس درس او را توصیف کرده است.
(ملازمان) در را گشودند. و وونت وارد شد. از سر تا پا مشکی، چهره ای نحیف با شانه های باریک ، کمی خمیدگی در بالاتنه ؛ قد بلند می نمود؛ هر چند که شک دارم در حقیقت بیش از 1/76 سانتی متر(5 پاو 19 پنچ) باشد.
تلق تلق کنان از راهرو کناری گذشت و از پله های سکوی خطابه بالا رفت؛ تلق ، تلق ، گویی کف کفشهایش از چوب ساخته شده بودند. این تلق بلق کردن های او برای من چیزی قطعاً نا شکوهمند بود، اما به نظر می رسید هیچ کس به آن توجه نداشت.
به سکوی خطا به رسید، و من توانستم او را خوب ببینم موها جوگندمی و انبوه، بجز در وسط سرکه با رشته تارهای بلندی که از کنار گرفته شده بودند با دقت پوشانده شده بود.......
بر روی سکوی خطابه یک میز بلند، فکر می کنم برای نمایش عملی مطالب و روی میز یک جاکتابی قابل تنظیم قرار داشت. وونت چند حرکتی انجام داد انگشت سبابه را بر روی پیشانی گذاش، گچها را مرتب کرد. سپس در حالی که هر دو آرنجش و روی جاکتابی بود روبه حاضران نمود . نگرش کنجاوانه ای، که بر قامت بلند او تأیید داشت. سخنرانیش را با صدای ضعیف ، تقریباً پوزش خواهانه و ریز شروع کرد؛ اما پس از یک یا دو جمله، که در طی آن اتاق ساکت شد، صدای سخنرانی کامل او شنیده شد، و تا پایان ساعت ادامه یافت. صدای یم رسا و آرامی است ، تا جدودی بدون آهنگ که گهگاه کمی ریز می شود؛ اما به خوبی انتقال و در آن نوعی ترغیب خاص نوعی حرارت وجود دارد که علاقه شخص را جلب و از احساس یکنواختی جلوگیری می کنند....
سخنرانی بدون مراجعه به یاد داشت ها ارائه شد: تا آنجا که من می توانم بگویم، وونت هرگز یک بار هم به جاکتابی نگاه نکرد، هر چند که دسته کوچکی از کاغذ ها را بین آرنجهای خود داشت....
بازو های وونت بر روی جاکتابی قرار نداشت: آرنجها ثابت بودند، اما بازور ها و دستها مدام بالا می آمدند، اشاره و حرکت می کردند.... این حرکتها اختیاری بودند و به گونه ای سحر آمیز روشنی بخش مطالب جلوه می نمودند.....
با ضربه های ساعت دیواری سر وقت سخنرانیش را متوقف ساخت و به همان نحو که تلق تلق کنان، وارد شده بود خارج شد. بجز این تلق تلق کردن پوچ ، در مورد کل جریان چیزی جز ستایش نمی توانم ابراز کنم. (بالدوین 1980 ،صص 289-287)
وونت در زندگی شخصی فردی آرام فروتن بود، روزهای زندگی را طبق الگویی که به دقت تنظیم شده بود می گذراند..(یاد داشت های روزانه همسر او، سوفی که در سالهای 1970 پیدا شدند مطالب بسیار تازه ای ار در باره زندگی شخصی وونت آشکار ساختند و این نمونه دیگری از داده های تاریخی است که به تازگی کشف شده است). وونت صبحها بر روی یک کتاب یا مقاله کار می کرد، گزارشهای تحقیقی دانشجویان را می خواند، و به ویراستاری مجله اش می پرداخت بعداز ظهر های در جلسه های امتحان حاضر می شد و یا از آزمایشگاه دیدن می کرد. دانشجویی به یاد می آورد که دیدار های وونت از آزمایشگاه یه 5 یا 10 دقیقه محدود می شد. به ظاهر بر خلاف اعتقاد زیادی که به پژوهش آزمایشگاهی داشت، خود او فردی آزمایشگر نبود( کتل 1928 ،ص 545)
بعداز ظهر به قدم زدن می پرداخت و در باره سخنرانی عصر خود، که به طور عادتی در ساعت 4 بعداز ظهر ایراد می کرد، می اندیشیند. بسیاری از شبهای خود را به موسیقی، سیاست، و حداقل در سالهای جوانی به حقوق مربوط به دانشجویان و کارگران اختصاص می داد. خانواده وونت از در آمد قابل توجهی بر خوردار بود، خدمتکارانی در استخدام و سر گرمی های مختلف داشت.
روانشناسی فرهنگی
پس از آنکه آزمایشگاه مجله تأسیس شد، و انبوهی از پژوهش ها به جریان افتاد، وونت نیروی خود را به فلسفه معطوف دشات. در خلال سالهای 1880 مطالبی در باره اخلاقیات ، منطق، و فلسفه نظامدار نوشت. دومین ویرایش اصول روانشناسی فیزیولوژیکی را در سال 1880 و سومین ویرایش آن را در 1887 منتشر کرد، وبه تهیه مقاله هایی برای مجله خود ادامه داد.
رشته دیگر که وونت استعداد چشمگیر خود را بعد روی آن متمرکز کرد ایجاد روانشناسی اجتماعی بود که به اختصار در اولین کتابش آن را طرح ریزی کرده بود. هنگامی که به این طرح روی آورد، یک کارده جلدی با عنوان روانشناسی فرهنگی را تهیه کرد که بین سالهای 1900 و 1920 منتشر شدند.(این عنوان را اغلب به طور غیر دقیق «روانشناسی مردم» ترجمه کرده اند.)
روانشناسی فرهنگی به بررسی مراحل گوناگون تحول ذهنی انسان آن گونه که در زبان هنرها، افسانه ها، آداب و رسوم اجتماعی، حقوق، و اخلاقیات جلوه پیدا می کنند، می پرداخت پی آمدهای این اثر برای روانشناسی به مراتب بیش از محتوای واقعی آن اهمیت داش؛ این اثر علم جدید روانشناسی را به دو بخش آزمایشی و اجتماعی تقسیم می کرد.
وونت باور داشت که کارکرد های ذهنی ساده تر، مانند احساس بیرونی و ادراک، را می توان و باید با بررسی آزمایشگاهی مطالعه کرده اما استدلال می کرد که برای مطالعه فر آیند های ذهنی عالیتر، مانند یادگیری و حافظ، آزمایش علمی غیر ممکن است زیرا آنها به عادتهای زبانی و سایر جنبه های تربیت فرهنگی وابسته اند از نظر وونت فرآیندهای عالیتر تفکر را میتوان فقط با رویکردهای غیر آزمایشی مطالعه کرد، همان گونه که در جامعه شناسی، مردم شناسی، و روانشناسی اجتماعی، انجام می شود. اعتقاد به اینکه نیرو های اجتماعی در تحول فرآیندهای شناختی نقش عمده ای بازی می کنند، اعتقاد مهمی است ، اما نتیجه گیری وونت دایر براینکه این موردها را نمی توان به نحو آزمایشی مطالعه کرد در زمان کوتاهی رد شد.
وونت 10 سال در تدوین روانشناسی فرهنگی خود وقت صرف کرد، اما تأثیر اندکی بر روانشناسی آمریکا دشات. یک زمینه یابی در مورد مقاله هایی که در طو 90 سال در مجله آمریکایی روانشناسی انتشار یافتند نشان داد که کمتر از 4% از تمام نقل قول های صورت گرفته از آثار وونت از روانشناسی فرهنگی بوده است. در مقابل 61% مراجعه ها به اثر دیگر او اصول روانشناسی فیزیولوژیکی اختصاص داشته است(بروژک -1980)
وونت تا هنگام مرگش در سال 1920 بی وقفه به کار ادامه داد. هماهنگ با سبک زندگی نظامدارش، اندکی پس از تکمیل خاطره پردازی های روانشناختی خود در گذشت. تحلیلی از صفحه در هر روز، مطلب نوشته است ( بورینگ،1950؛ برینگمن و بالک ،1992) بنابراین خیالپردازی های کودکی او در نویسنده مشهور شدن به واقعیت پیوست.
زنده گی نامه ویلیام جیمز
ویلیام جیمز
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
ویلیام جیمز (William James، ۱۸۴۲-۱۹۱۰) بنیانگذار مکتب پراگماتیسم میباشد. وی در زمینه روانشناسی و فلسفه مطالعات عمیقی داشته و به عنوان پزشک نیز به فعالیت مشغول بوده است. فلسفه پراگماتیسم وی را «عملگرایی» و یا «اصالت دادن به عمل» در زبان فارسی ترجمه کرده اند. ولی در یک نگاه اجمالی ویلیام جیمز منشأ حقیقت را در « سودمند بودن» یک امر و یا قضییه میدانست. حقیقت به چیزی اطلاق مشود که «سودمند» و یا «عملی» باشد. چیزی که «سودمند» نیست نمیتواند «حقیقت» باشد. به همین منظور طرفداران این مسلک را امروزه «عملگرا»ها می نامند. در زبان روزمره به چیز و یا کسی که به منافع قابل دسترسی کوشش میکند عادتاً «پراگماتیست» میگویند.
اوان زندگی و خانواده [ویرایش]
ویلیام جیمز در نیویورک سیتی به دنیا آمد. مادرش مری رابرتسون والش جیمز و پدرش هنری جیمز (بزرگ) عالم روحانی و پیرو فلسفه سوئدنبرگ [۱] بود. ویلیام، بزرگترین فرزند از پنج فرزند خانواده به شمار می آمد. یک خواهر و سه برادر داشت. یکی از برادرانش موسوم به هنری جیمز (کوچک) رمان نویس مشهوری شد. خانواده او خانواده ای بااستعداد، استثنایی و فعال بودند. ویلیام جیمس به همراه برادر کوچکتر خود هنری جیمس موفقیتهای بسیاری را کسب کردند.
تحصیلات [ویرایش]
تحصیلات رسمی ویلیام جیمز به طور منظم صورت نگرفت. دانش اندوزی واقعی او در محیط خانواده آغاز شد زیرا دوستان هوشمند و فاضل پدرش غالباً به خانه آنان می آمدند و درباره موضوعهای گوناگونی بحث و گفتگو می کردند. ویلیام جیمز در مدارس سوئیس، آلمان، فرانسه و انگلستان تحصیل کرد و علاقه خاصی به علوم طبیعی و نقاشی در او بیدار شد. در سال ۱۸۶۰ آموزش رسمی را برای نقاش شدن آغاز کرد ولی دشواری کار به او فهماند که نقاش شدن کار او نیست. لذا پس از یک سال وارد دانشکده «علوم لارنس» در هاروارد شد؛ اما در سال ۱۸۶۴ تغییر رشته داد و به دانشکده پزشکی رفت.
در مأموریتی به برزیل، دچار بیماری آبله شد و از آن زمان تا اواخر عمرش این بیماری بارها عود کرد. درجه دکترای پزشکی اش را در سال ۱۸۶۹ دریافت کرد و پس از گذراندن یک دوره عود بیماری آبله، کار تدریس در دانشگاه هاروارد را آغاز کرد؛ ابتدا آناتومی و فیزیولوژی، سپس روانشناسی و بالاخره در سال ۱۸۷۹ فلسفه تدریس کرد.
کانون تفکر
هنگامی که در سال ۱۸۷۸ ازدواج کرد، به نظر می رسید که تندرستی و روحیه فعال خود را نه تنها حفظ کرده، بلکه سالم تر و فعال تر شده است. او تدریس کرد، به شاگردانش دانش آموخت، سفرها کرد، به شهرت و آوازه رسید، و انگیزش فکری عظیمی را در محفلی از دوستان و همکاران برجسته و فاضل خود پدید آورد و نیز از محضر آنان نیز بهرهها برد. فیلسوف بزرگ عصر و زمانه اش بود. وی فلسفه پراگماتیسم را که از سوی همشهری امریکایی اش چارلز ساندرز پیرس باب شده بود، پذیرا شد و آن را بسط و توسعه داد. در واقع ویلیام جیمز بنیانگذار مکتب پراگماتیسم می باشد.
پذیرش کثرت، سیلان و صیرورت و نامتعین بودن همه چیزها و یک دیدگاه واقع بینانه و مبتنی بر عقل موجود - نسبت به همه جنبههای تجربه بشری - در کانون تفکر او قرار دارد. اما این هرگز موجب نمی شود که فلسفه وی یکنواخت و دنیوی شود. او معتقد بود که اگر فکر و اندیشه ای مؤثر واقع شود، از نوع فکر و اندیشه واقعی است؛ و مادامی که سبب ساز دگرگونی در زندگی شود، پرمعنا و ارزشمند خواهد بود. از نگاه او، حقیقت یک امر مطلق ثابت و تغییر ناپذیر نیست بلکه در اثر فعالیت انسان ابداع یا ایجاد می شود. علاوه بر آن، بین حقیقت و خیر پیوندی تنگاتنگ وجود دارد: آنچه حقیقت است تبدیل به خیر می شود.
دغدغه نهایی او یک امر اخلاقی است. او می خواهد روشی فلسفی را برای زندگی و نیز انسانها ارائه دهد. شیوه زنده و با روح کلام و نوشتارش، وی را در نزدهمگان محبوب کرد.
آثار
- پراگماتیسم
پراگماتیسم (مذهب اصالت عمل)، اصالت عمل نامی تازه برای برخی طرق اندیشیدن، مطالعات همگانی در فلسفه [Prognatism، a New Name for some Old Ways of Thinking: Popular Lectures on Philosphy] این کتاب، که در ۱۹۰۷ انتشار یافت، مجموعهای از سخنرانی هایی است که ویلیام جیمز، در ۱۹۰۶-۱۹۰۷ ایراد کرده است.(پراگماتیسم از کلمه یونانی «پراگما» [۲] به معنای عمل است، و کلمهای است که نخستین بار چارلز پیرس [۳] انگلیسی در مقاله معروفش با عنوان چگونه میتوان افکار خود را روشن ساخت، به کار برده است. پیرس دراین مقاله ثابت میکند که برای شکافتن یک فکر کافی است که به تعیین رفتاری که این فکر برمیانگیزد، بپردازیم). این اصل که بیست سال بعد ویلیام جیمز بحث درباره آن را از سر میگیرد در اندک زمان به نحو گستردهای رواج مییابد. دقیقتر بگوییم، اصطلاح «پراگماتیسم» فقط به این جریان که در دهههای آخر قرن نوزدهم مخصوصاً به همت جیمز و دیویی [۴] اروپا را فرا گرفت اطلاق میشود. جیمز از این اصل آغاز میکند که هیچیک از نظام های فلسفی که تا این زمان پیشنهاد شده است، قانعکننده نیست، زیرا مذهب اصالت تجربه غیرانسانی و غیردینی است و مذهب اصالت عقل از صفت عینی عالم واقع غافل است. «هیچ نظریهای نسخه مطلق واقعیت نیست»؛ همه نظریهها جنبه سودمندی دارند و بیشتر صورت های ذهنی سازگاری با واقعیتاند تا جلوهها و پاسخ به معمایی که از سوی الوهیت طرح شده است. مذهب اصالت عمل تنها فلسفهای است که در دسترس آدمی است، زیرا سعی ما در راه شناخت در هر قدم بر اثر ترجیحات و منافع و نیازهای ما تحریض و هدایت میشود. به همین جهت، جیمز به جای اینکه اصل فکری و عقلی کاملاً غیرشخصی را ملاک حقیقت انگارد، فلسفهای را میپذیرد که با احتیاجات و تمنیات ما مطابقت دارد. برطبق اصول مذهب اصالت عمل، هرگاه نتایج فرضیهای در زندگی سودمند باشد نمیتوان آن را طرد کرد. بدین ترتیب در شیوه تفکر ما، امر حقیقی و درست تنها آن چیزی است که در شیوه عمل مناسب باشد. حقیقت یک تصور صفتی از این تصور نیست، بلکه حقیقت بر تصور ما «فرود میآید»، و آنگاه تصور حقیقی میشود و حقیقت خود را از حوادث میگیرد. بنابراین، فلسفه امر حقیقی را مشاهده نمیکند، بلکه آن را خلق میکند: «ما قطعهای از سنگ مرمر را دریافت میکنیم، اما مجسمه را ما خود میتراشیم.» ملاحظه میکنیم که در این شرایط، جیمز در تاریخ فلسفه تنها میان مزاجهای فردی تعارضی میبیند که از ظریف (مذهب اصالت عقل) به وحشی (مذهب اصالت تجربه) ادامه دارد. بنابراین، مذهب اصالت عمل به جای جستن انسجام مطلقی سعی دارد که برخوردهای میان مکاتب مختلف را تعدیل کند. این فلسفه توانسته است نوعی عرفان ملموس باشد که معرفت را صورت سادهای از سازگاری حیاتی میبیند؛ با این همه، هدف آن عالیتر است و میخواهد ضابطه عمل را به مقام ضابطه عینی ارتقا دهد. به همین جهت، فلسفه عملی به نوعی فلسفه انسانی (اومانیسم) تعبیر میشود که فرق دقیق آن برحسب آرمان زندگی فلاسفه مختلف که مبلغ آناند، متغیر است. در نظر جیمز، این مکتب رنگ فلسفه روحی (اسپیریتوئالیسم) [۵] به خود گرفته است.
درگذشت
منزل ویلیام جیمز
در سال ۱۸۹۹ که ویلیام جیمز سرگرم بالا رفتن از کوهی در نزدیکی خانه اش در نیوهمپشایر بود، راه بازگشت خود را گم کرد. تلاش شدید او برای یافتن راه بازگشت از کوه مزبور، موجب تشدید ناراحتی قلبی اش شد. در طول دو سال آینده، تقریباً زمین گیر بود. اما به ناگهان و در کمال حیرت، بهبود یافت و توانست به هاروارد برگردد و شغل پرمشغله تدریس را از سر گیرد.
در سال ۱۹۰۷ بازنشسته شد و در ۱۹۰۹ کتاب "یک جهان کثرت گرا" [۶] را انتشار داد؛ وی در این اثر به طرز درخشانی به آثار هگل، فخنر [۷] و برگسون پرداخته است. پس از چند ماه، ناراحتی قلبی او دوباره بروز کرد و در ۲۶ اوت ۱۹۱۰ در خانه اش، واقع در نیوهمپشایر، درگذشت.
زندگينامه ويليام جيمز
سخنان ويليام جيمز- شمار گفتهها:35
ویلیام جیمز
پدر روانشناسي مدرن آمريكا و بنیانگذار مکتب پراگماتیسم (1842- 1910)
ويرايش : مريم فودازي
"ويليام جيمز" در يازدهم ژانويه ي سال 1842 در شهر "نیویورک" به دنیا آمد. مادرش، "مری رابرتسون والش جیمز" و پدرش، "هنری جیمز" (بزرگ)، خردمند روحانی و پیرو فلسفه ي "سوئدنبرگ" بود. ویلیام، یک خواهر و سه برادر داشت و بزرگترین فرزند از پنج فرزند خانواده به شمار می رفت. یکی از برادرانش به نام "هنری جیمز" (کوچک)، رماننویس مشهوری شد. خانواده ي ويليام، با استعداد، استثنایی و پرتلاش بودند. تحصیلات رسمی ویلیام جیمز به گونه اي منظم صورت نگرفت. دانشاندوزی حقيقي او در محیط خانواده آغاز شد، زیرا دوستان هوشمند و خردمند پدرش بيشتر وقتها به خانه ي آنها میآمدند و درباره ي امور گوناگون به بحث و گفتگو مي پرداختند. ویلیام جیمز در مدارس "سوئیس"، "آلمان"، "فرانسه" و "انگلستان" تحصیل کرد و دلبستگي ويژه اي نسبت به علوم طبیعی و نقاشی در او بیدار شد. پدرش با آن که آدم لیبرال و آزادمنشی بود، از ویلیام خواست که به مطالعه ي علوم یا فلسفه بپردازد، اما به دليل پافشاري هاي ویلیام، سرانجام با این خواسته ي او موافقت کرد. در سال 1860، ويليام، آموزش رسمی را برای نقاش شدن آغاز کرد. او بیش از یکسال زیر نظر "ویلیام موریس هانت" به آموزش نقاشی پرداخت، اما سختي کار به او فهماند که نقاش شدن کار او نیست. لذا پس از یک سال وارد دانشکده ي "علوم لارنس" در هاروارد شد؛ اما در سال 1864 تغییر رشته داد و به دانشکده ي پزشکی رفت. وي در مأموریتی به برزیل، دچار بیماری آبله شد و از آن زمان تا اواخر عمرش این بیماری او را آزار مي داد. ويليام، درجه ي دکترای پزشکی خود را در سال 1869 دریافت نمود و پس از گذراندن یک دوره بیماری آبله، کار تدریس در دانشگاه "هاروارد" را آغاز کرد؛ ابتدا آناتومی و فیزیولوژی، سپس روانشناسی و سرانجام در سال 1879 به تدریس فلسفه پرداخت.
او در سال 1878 ازدواج کرد و از روحيه و تندرستي بيشتري برخوردار شد. او یکی از نخستین آزمایشگاههای روانشناسی تجربی در آمریکا را بنانهاد. کتاب درسی مشهور او به نام "اصول روانشناسی" (1890) مورد تحسین و استقبال زیاد قرار گرفت. البته برخی نیز از لحن ادیبانه کتاب او انتقاد کردند كه از آن جمله مي توان به گفته ي ویلهلم ووندت اشاره داشت:
"این یک کتاب ادبی است؛ بسیار زیباست؛ اما کتاب روانشناسی نیست."
دو سال بعد، ویلیام جیمز نسخه فشردهتری از آن کتاب را با نام "روانشناسی: دوره ي فشرده" منتشر ساخت. دانشجویان روانشناسی از اين دو كتاب بهره ي بسيار بردند..
از دیگر کارهای مهم ویلیام جیمز در حوزه ي روانشناسی میتوان به ارائه ي "نظریه ي هیجان" اشاره کرد كه با كمك روانشناس دانمارکی، "کارل لنگ"، به ارائه ي آن پرداخت و از اين رو به "نظریه ي هیجان جیمز- لنگ" مشهور شد.
علاوه بر تأثیر فوقالعادهای که ویلیام جیمز بر روانشناسی گذاشت شاگردان معروف و برجستهای نیز در این رشته تربیت کرد که از آن میان میتوان مریویتون کالکینز، ادوارد تورن رایک، استنلی هال و جان دیوئی را نام برد.
ويليام جيمز، فیلسوف بزرگ عصر و زمانهاش بود و فلسفه ي پراگماتیسم* را كه از سوی همشهری امریکایی او، "چارلز ساندرز پیرس" باب شده بود، پذیرا شد و آن را گسترش داد. پذیرش کثرت، روان بودن، گرديدن و شدن و پنهان بودن همه ي چیزها و یک دیدگاه واقعبینانه و مبتنی بر عقل موجود ـ نسبت به همه ي جنبههای تجربه بشری ـ در کانون انديشه ي او قرار داشت، اما این امر هرگز موجب نمیشود که فلسفه ي او یکنواخت و دنیوی شود. وي بر اين باور بود که اگر فکر و اندیشهای مؤثر واقع شود، از نوع فکر و اندیشه ي راستين است و مادامی که موجب دگرگونی در زندگی شود، پرمعنا و ارزشمند خواهد بود. از نگاه او، حقیقت یک امر مطلق، ثابت و تغییرناپذیر نیست، بلکه در اثر تلاش انسان ایجاد میشود. از سوي ديگر، بین حقیقت و خیر، پیوندی تنگاتنگ وجود دارد؛ آنچه حقیقت است تبدیل به خیر میشود.
دغدغه ي نهایی او یک امر اخلاقی بود. او میخواست روشی فلسفی را برای زندگی و نیز انسانها ارائه دهد. شیوه ي زنده و باروح کلام و نوشتارش، وی را در نزدهمگان محبوب کرد. در سال 1899 که ویلیام جیمز سرگرم بالا رفتن از کوهی در نزدیکی خانهاش در "نیوهمپشایر" بود، راه بازگشت خود را گم کردو در نتيجه ي تلاش شدید برای یافتن راه بازگشت از کوه مزبور، ناراحتی قلبي او شدت گرفت. در طول دو سال آینده، كم و بيش زمینگیر بود، اما به ناگهان و در کمال حیرت، بهبود یافت و توانست به "هاروارد" بازگردد و شغل سنگين تدریس را از سر گیرد. او در سال 1907 بازنشسته شد و در 1909 کتابي را با نام "یک جهان کثرتگرا" منتشر كرد؛ وی در این اثر به گونه اي درخشان به آثار هگل، Fechner و برگسون پرداخته است. پس از چند ماه، ناراحتی قلبی او دوباره بروز کرد و در 26 اوت 1910 در خانهاش، واقع در "نیوهمپشایر" درگذشت.
* فلسفه ي پراگماتیسم وی را "عملگرایی" و یا "اصالت دادن به عمل" در زبان فارسی ترجمه کرده اند، اما در یک نگاه اجمالی، "ویلیام جیمز"، منشاء حقیقت را در "سودمند بودن" یک امر و یا قضییه می دانست. حقیقت به چیزی گفته مي شود که "سودمند" و یا "عملی" باشد؛ چیزی که "سودمند" نیست نمیتواند "حقیقت" باشد. به همین منظور جانبداران این مسلک را امروزه "عملگرا" ها می نامند. در زبان روزمره به چیز و یا کسی که براي منافع قابل دسترسی کوشش میکند، "پراگماتیست" می گویند.
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
بزرگترین کشف نسل امروز این است که انسان می تواند با تغییر ذهنیت خود، زندگی خود را تغییر دهد. ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
مردان شجاع فرصت می آفرینند، ترسوها و ضعیف ها منتظر فرصت می نشینند.ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
بنیادیترین اصل در طبیعت آدمی، اشتیاق فراوان اوست به گرامی داشته شدن.ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
آواز خواندن، نتیجه ی شادمانی ما نیست، بلکه چون آواز می خوانیم، شادمانیم.ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
ناخوشی ها و بیماریهای ما قادرند به گونه ای پیش بینی ناپذیر به ما کمک کنند! ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
امواج خروشان سطح اقیانوس هرگز سکون و آرامش اعماق آن را بر هم نمی زند.ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
هر انسان عادی تنها از یک دهم استعدادها و قدرت فکری خود استفاده می کند.ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
بشر امروزی هنور نتوانسته به آنچه که باید باشد و می تواند باشد دست یابد و این تنها به دلیل قانع بودن انسان به آن قسمتی از سعادت است که به نظرش کافی می آید. ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
شاد و بانشاط باشید، بگویید و بشنوید و به غم و غصه مجالی برای خودنمایی ندهید.ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
با کمی مبارزه قادریم آن چیزهایی را که شر نامیده می شوند تبدیل به خیر کنیم.ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
اتفاقات ناگوار را همان گونه که رخ داده بپذیر، زیرا پذیرفتن آنچه رخ داده اولین قدم برای پیروز شدن و غلبه بر نتایج دردناک است. ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
وقتی که تصمیمی گرفته شد و بدون معطلی به مرحله اجرا درآمد، به طور کلی نگرانی و استرس نسبت به نتیجه و سرانجام کار از بین می رود. ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
ما تنها به وسیله گرفتن تصمیم قادر به تغییر احساسات خود نیستیم، بلکه اگر در عین حال که تصمیم می گیریم قادر به دگرگون کردن اعمال خود باشیم، نتیجه خواهیم گرفت. ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
عاقل کسی است که می داند چه کارهایی را باید کنار بگذارد.ویلیام جیمز
سخنان ویلیام جیمز
جملات قصار و کوتاه زیبای ویلیام جیمز
بزرگترین کشف عصر ما این است که انسانها می توانند با اصلاح نگرشهای ذهنی خود، زندگانی خویش را اصلاح کنند. ویلیام جیمز
زندگی نامه نورالدین عبدالرحمن جامی
نورالدين عبدالرحمن جامي
نورالدين ابوالبركات عبدالرحمن بن نظامالدين احمد بن شمسالدين محمد جامي ناميترين شاعر و نويسنده دانشمند و عارف قرن نهم هجري است. برخي از پژوهندگان او را بزرگترين استاد سخن بعد از حافظ و خاتم شاعران بزرگ پارسيگو ناميدهاند، پدرش از مردم محلهي دشت اصفهان بود و نسبتش از يك سو به امام محمد شيباني و از سوي ديگر به شيخالاسلام احمد ژندهپيل جامي عارف مشهور قرن پنجم هجري ميرسد. خانوادهاش در خرجرد جام ساكن شده بودند و وي در روز 23 شعبان سال 817 هجري ولايت يافت و در جواني كه پدرش از جام به هرات رفت در آن شهر ساكن شد و در همان زمان به شاعري آغاز كرد، چندي «دشتي» تخلص ميكرد سپس «جامي» تخلص يافت در همان ايام كه به تحصيل علوم متداول زمان خود مشغول بود مجذب طريقهي تصوف شد و در حلقهي مريدان سعدالدين محمد كاشفري جانشين عارف مشهور و جانشين بهاءالدين نقشبند متوفي به سال 860هجري در آمد و در ضمن تحصيل صرف و نحو و منطق و حكمت مشايي و حكمت اشراق و طبيعيات و رياضيات و فقه و اصول و حديث و قرائت و تفسير، رمز تصوف را نيز فرا گرفت. در اين زمان در مدرسهي نظاميه هرات ساكن بود و نزد معروفترين دانشمندان زمان مولانا جنيد اصولي و خواجه علي سمرقندي و مولانا شهابالدين محمد جاجرمي كه افضل مباحثان زمان بود و سلسله تعليمش به مولانا سعدالدين تفتازاني ميرسيد تحصيل علم كرد. بعد از طي اين مراحل جامي از هرات به سمرقند كه در آن هنگام به بركت وجود الغبيك ميرزا از مراكز مهم علمي بود، شتافت و خدمت قاضيزادهي رومي را دريافت و اين استاد چنان شيفته اين شاگرد بود كه ميگفت: « تا بناي سمرقند است هرگز بجودت طبع و قدرت تصوف اين جوان جامي كسي از آب آمويه گذر نكرد. »
بدين ترتيب جامي در دو مركز علمي هرات و سمرقند به تكميل تحصيلات خود پرداخت و به سر حد كمال معنوي نائل گرديد. بعد از مرگ سعدالدين كاشفري جامي در حلقه مريدان خواجه ناصرالدين عبيدالله معروف به خواجهي احرار در آمد و در اين ميان يك سفر به مرو و سفر ديگر به سمرقند ( 870هجري ) و سفر ديگر به سمرقند و فاراب و تاشكند (884 هجري ) و سفري به حجاز و حج از راه خراسان، ري و همدان و كردستان و بغداد و كربلا و نجف و مدينه و مكه و دمشق و حلب و تبريز كرده ( 877 هجري ) و اين سفر از اواسط ربيعالاول سال 877 هجري آغاز شده و چند ماه به طول انجاميده است. جامي كه در جواني به شاعري آغاز كرده و در اين فن معروف شده و نخست ميرزا ابوالقاسم بابر و پس از آن ميرزا سلطان ابوسعيد به وي توجه كردهاند و سپس مورد توجه خاص ابوالغازي سلطان حسين بايقرا و امير معروف دربار وي عليشير نوايي قرار گرفته و در بازماندهي عمر خود در دربار سلطان حسين بسيار معزز و محترم بوده است. و در ضمن شهرت وي در نواحي ديگر كشورهاي اسلامي پيچيده و با اوزن حسنآققويونلو و سلطان يعقوب و سلطان محمد فاتح پادشاه معروف عثماني و سلطان بايزيد دوم رابطه داشته است و در اين ميان همهي اوقات او مستغرق در كسب دانش و تحقيق و تأليف بوده و مردي وارسته و داراي عزت نفس و استغنا بهشمار ميرفته و بسيار ساده زندگي ميكرده و در نيكوخواهي و ذوق و خوش طبعي و ظرافت و گشادهرويي و كرم در زمان خويش مشهور بوده است، و سرانجام در هرات روز هجدهم محرم سال 898 هجري در 81 سالگي زندگي را بدرود گفته است. ( دود از خراسان برآمد =898 هجري )و در همان شهر در كنار مزار سعدالدين محمد كاشغري او را به خاك سپرده و قبرش در حال حاضر معروف به تخت مزار است.
جامي از باب قدرتي كه در شهر معضلات تصوف و عرفان به نظم دلپذير و به نثر فصيح عالمانه داشت، عرفان ايراني را كه در عهد وي به ابتذال ميگراييد در پايه و اساس عالمانه نگاه داشت و از اين راه توانست در صنف بزرگترين مؤلفان و شاعران عارف و صوفي مشرب پارسيگوي جاي گيرد. اما او با اين همه مراتب كه در عرفان داشت هيچ گاه بساط ارشاد نگسترد بلكه از اين امر گريزان بود و ميگفت: ( تحمل بار شيخي ندارم ) و به سادگي با ياران و اصحاب خود ميزيست و معتقد بود كه از راه معاشرت و مجالست اصلاح حال (ارباب طلب)ميسر است و ميفرمود: "هيچ كرامت به از آن نيست كه فقيري را در صحبت دولتمندي تأثر و جذبهيي دست دهد و از خود زماني وارهد" و به همين جهات بود كه با وجود اجازهي "تلقين" كه از سعدالدين محمد كاشمري داشت از ارشاد سالكان سر باز ميزد، ولي با همهي اين احوال بسياري از معاصران به او ارادت ميورزيده و وي را صاحب مقامات و كرامات ميشمردهاند و آنچه فخرالدين علي در رشحات عينالحيات و عبدالغفور لاري در تكملهي نفحاتالانس و امير عليشير نوايي در « خمسهالمتحيرين » در اين باب آوردهاند دليل بر همين اعتقاد است.
سام ميرزا صفوي پسر شاه اسماعيل صفوي مؤلف كتاب تحفه سامي نام جامي را در صحيفه پنجم از كتاب خود اول از همه ذكر كرده و نوشته است: «جامي آنكه غايت علو فطرت و نهايت حدت احتياج به تقرير حال و تبيين مقام ندارد. چه پرتو فضايل از شرق تا به اقصاي غرب رسيده و خوان نوالش از كران تا كران كشيده. (بيت)
|
نه ديوان شعر است اين بلكه جامي |
كشيده است خواني به رسم كريمان |
|
ز الوان نعمت در او هر چه خواهي |
بيابي مـگـر مـدح و ذم لئيمـان |
ديگر از صفات حميده جامي كه ممكن است ناشي از ملكه غرور وي باشد همانا اباء نفس او از مدح و چاپلوسي در قبال اغنيا و اقوياست و اين صفتي است كه نزد شاعران ديگر كمتر ديده شده است. آثار عبدالرحمن جامي از نظم و نثر بسيار است. آثار منظوم او كه وي را رديف گويندگان بزرگ ايران درآورده در دو مجموعهي بزرگ فراهم آمده است:
1. ديوانهاي سهگانه
2. هفت اورنگ.
جامي ديوانهاي سهگانه خود را در سال 896 هجري به مناسبت سه دورهي حيات خود تنظيم كرد و آنها را به ترتيب فاتحالشواب و واسطهالعقد و خاتمهالحيات ناميد. سه ديوان جامي مشتمل است بر قصايد و غزليات و مقطعات و رباعيات. و اما هفت اورنگ جامي (سبعه) كه از زبدهترين آثار جامي تشكيل ميشود شامل اين مثنويهاست:
1- (اورنگ اول) سلسلهالذهب، مثنويي است طولاني به بحر خفيف در ذكر حقايق عرفاني كه از سه دفتر فراهم آمده و در سال 890هجري تأليف شده است.
2- (اورنگ دوم) مثنوي سلامان، يا سلامان و ابسال به بحر رمل مسدس مجذوف يا مقصور حاوي اشارات عرفاني و اخلاقي همراه با حكايتها و تمثيلها كه در سال 885 هجري به نظم درآمده است.
اين منظومهي مثنوي رمزي مبتني است بر داستان سلامان و ابسال كه ابنسينا در كتاب الاشارات و التنبيهات اشاره بدان دارد و خواجه نصيرالدين طوسي آن را در شرح اشارات توضيح داده و جامي از مباني و رموز آن در اين داستان استفاده كرده و آن را به صورت مشروحي در آورده است.
3- (اورنگ سوم)تحفهالابرار، منظومهايست به بحر سريع در وعظ و تربيت همراه با حكايتها و تمثيلهاي بسيار در بيست مقاله كه به سال 886 هجري به نظم آمده و شامل 1710 بيت است.
4- (اورنگ چهارم) سبحهالابرار، منظومهايست دز يكي از اوزان بحر رمل در ذكر مقامات سلوك و تربيت و تهذيب كه شاعر آن را در چهل(عقد) تنظيم كرده و در هر يك از اين (عقد)ها اصلي از اصول عرفاني و اخلاقي مطرح ساخته و در آن بحث نموده و به مناسبت حكايتها و تمثيلها آورده است.
5- (اورنگ پنجم)يوسف و زليخا به بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف در ذكر داستان يوسف و زليخا چنانكه مشهور است. جامي اين منظومه عالي داستاني و عشقي را در سال 888 هجري براي نظيرهسازي بر خسرو شيرين نظامي آفريده است.
6- (اورنگ ششم) ليلي و مجنون كه در سال 889 هجري به يكي از اوزان بحر هزج يعني بر وزن ليلي و مجنون نظامي به پيروي از آن سروده است.
7- (اورنگ هفتم) خردنامه اسكندري به بحر متقارب در ذكر حكم و مواعظ از زبان فيلسوفان يونان كه هر يك را به عنوان خردنامه ناميده است. مثلاً: خردنامهي اسطاطاليس و خردنامهي سقراط و جز آنها.
گذشته از اين ده كتاب (هفت اورنگ) و (سه قسمت جداگانه از اشعار ديوان قصايد و غزليات ) كه مجموعهي اشعار اوست در رشتههاي مختلف به زبان پارسي و تازي كتابها و رسالههاي بسيار از خود بيادگار گذارده است كه فهرست آنها به ترتيب حروف هـجا بدين گونه است:
1- اربعين 2- ارشاديه كه براي سلطان محمد فاتح فرستاده است 3- اشعهاللمعات در شهر لمعات عراقي(اتمام به سال 886هجري) 4- اعتقادنامه 5- بهارستان به تقليد گلستان سعدي كه در سال 892 هجري براي پسرش ضياءالدين يوسف تأليف كرده است 6- تاريخ صوفيان و تحقيق مذهب آنان 7- تاريخ هرات 8- تجنيساللغات يا رسالهي تجنيس خط منظوم 9- ترجمهي چهل حديث يا ترجمهي اربعين حديث (اتمام به سال 866 هجري) 10- تفسير كه ناتمام مانده است 11- تفسير سورهي فاتحه 12-الحاشيهالقدسيه بر كلمات قدسيهي بهاءالدين نقشبند 13- حليهالحلل در معما (اتمام به سال 856 هجري) 14- درهالفاخر در تحقيق مذهب صوفيه و حكيمان و متكلمان 15- ديوان رسايل 16- ذكر طريقهي صوفيان به طريق خواجگان 17- رسالهي اركان (اتمام در روز پنجشنبه22 شعبان سال 877 هجري در بغداد) 18- رسالهي فيالاهليت 19- رسالهي فيالتصوف و اهله و تحقيق مذهبم 20- رساله في السلسلهالنقشبنديه 21- رساله فيالوجود 22- رساله في تحقيـقالوجـود 23- رساله تحقيق مذهب صوفي و متكلم و حكيم 24- رساله تهليليه 25- رساله شرايط ذكر 26- رساله صرف 27- رساله عروض 28- رساله عروه 29- رساله قوافي يا رساله در فن قافيه 30- رساله لا اله الا الله 31- رسالهي معماي صغير 32- رسالهي معماي كبير 33- رسالهي معماي متوسط 34- رسالهي منطق 35- رسالهي منظومه 36- رسالهي موسيقي 37- رسالهي نوربخش در بيان حقيقت و طريقت مجاز 38- رسالهي وجود و موجود 39- رسالهي وحدت وجود 40- سبحه فيالنصايح و الحكم كه براي سلطان بايقرا تأليف كرده 41- سخنان خواجهي پارسا 42- سؤال و جواب هندوستان 43- شهر ابيات اول مثنوي معروف به رسالهي النائيه يا نينامه 44- شرح بيت قرآنالسعدين خسرو دهلوي 45- شرح بيتين از مثنوي مولوي 46- شرح حال عرفا 47- شرح حديث ابيذر العقيلي 48- شرح حديث اربعين 49- شرح رباعيات 50- شرح رباعيات وحدت وجود 51- شرح رسالهالوضع عضدالدين 52- شرح فصوصالحكم ابنالعربي ( اتمام به سال 896 هجري ) 53- شرح قصيدهي بر ده منظوم 54- شرح قصيدهي عطار 55- شرح مأته عامل 56- شرح مثنوي 57- شرح مخزنالاسرار 58- شرح معميات ميرحسين معمايي 59- شرح مفاتيحالغيب صدرالدين قونيوي منظوم و منثور 60- شرح نقايه مختصرالوقايهي صدرالشريعه حنفي به فارسي 61- شواهد النبوه لتقويه يقين اهل الفتوه (اتمام به سال 885 هجري ) 62- صد كلمهي علي بن ابيطالب با ترجمهي فارسي 63- فوائدالضيائيه شرح كافيه في النحو از ابن حاجب كه به شرح جامي معروف است و در روز شنبه 11 رمضان سال 897 هجري براي پسرش ضياءالدين يوسف به پايان رسانيده است 64- كلمتي الشهاده 65-گل و نوروز 66- لوامع شرح قصيدهي ميميهي ابنالفارض ( اتمام در صفر سال 875 هجري ) 67- لوايح ( اتمام در حدود 870 هجري ) 68-معميات 69- مفاتح الغيب در تفسير 70- مناسك حج منظوم 71-مناقب جلالالدين رومي 72- مناقب شيخالاسلام عبدالله انصاري 73- منشآت 74- منظومهي معما معروف به رسالهي اصغر معما 75- نظمالدرر شرح قصيدهي تائيه ابنالفارض 76- نفحات الانس من حضرات القدس تهذيب و تكميل كتاب طبقاتالصوفيه عبدالله انصاري به زبان هروي در احوال مشايخ عرفا كه به نام عليشير نوايي در سال 883 هجري به پايان رسيده است 77- نقدالنصوص في شرح نقشالفصوص (اتمام به سال 863 هجري ) دربارهي تأثير فكري عبدالرحمن جامي بايد اضافه كرد كه مشايخ نقشبنديه به مطالعهي آثار شيخ محييالدين ابن عربي راغب بوده و آن را وسيلهي قوت اعتقاد سالك ميدانستهاند به همين جهت «فصوص » را به منزله جان و « فتوحات » را به مثابه دل ميشمردهاند. طبيعي است جامي هم بر شيوهي آنان كار ميكرده و هم به تصوف علمي توجه داشته و اين توجه او را چه در آثار منظوم او خاصه«سبحهالابرار » و«تحفهالاحرار » و چه در آثار منثورش به ويژه در شرح لمعات عراقي «اشعهاللمعات » و در « لوايح » و در كتاب « لوامع » كه شرح فصولالحكم است، و در كتاب نقدالفصوص كه نقديست بر كتاب الفصوص شيخ صدرالدين قونوي شاگرد محييالدين ابنالعربي، و در قسمت «مقدمات و اصول » از كتاب نفحاتالانس به وضوح ملاحظه ميكنيم.
از وقايع مهم زندگاني جامي سفري بود كه به حجاز در سال 877 هجري كرد جامي كه پيرو طريقه نقشبنديه و در شريعت سنتي حنفي بود در اين سفر گرفتار اعتراض شديد شيعيان بغداد واقع شد و در نتيجه چهار ماه در بغداد ماند تا به دخالت قاضيالقضات و مقصودبيگ برادر زاده او زن حسن و خليل بيگ برادر زن او از بلاي اعتراضاتي كه آنان بر قسمتي از اشعار سلسلهالذهب داشتند رهايي يافت.
جامي در اين سفر پيش از وصول به خانهي كعبه، مرقد حسين بن علي (ع) و علي بن ابيطالب و محمد بن عبدالله (ص) را به تربت در كربلا و نجف و مدينه زيارت كرد و پانزده روز در مكه بماند و باز به مدينه معاودت نمود و در هر يك از اين زيارتها اشعاري به مناسبت سرود كه در ديوان او ثبت است. سيد محمد باقر خوانساري مؤلف روضاتالجنات دربارهي اعتقاد مذهبي عبد الرحمن جامي مينويسد:
" جامي در مذهب تابع ابوحنيفه و در طريقت مشرب نقشبنديه را داشت و به طوري كه معمول مردم تركستان بوده از سنيان ناصبي است و به همين مناسبت قاضي نورالله شوشتري با آنكه بسياري از نامداران اهل سنت را شيعه قلمداد كرده او را از لباس تسنن خارج نكرده و با آنكه ديگران با اندك عبارتي كه اظهار داشتهاند به تشيع آنها تصريح كرده، جامي را با قصائد و آثار چندي كه درباره علي و خاندان او سروده تسنن او را استوارتر از تشيع او دانسته. از قصائد او كه در حق علي (ع) سروده مطلعش اينست:
|
اصبحت زائر الك يا شحنهالنجف |
بهر نثار مرقد تو نقد جان بكف |
و امثال آن در غزليات و آثار نظمي ديگري كه دربارهي خاندان عصمت سروده است و همهي آنها با تسنن ظاهري او مباينت دارد از جمله رباعي زير است:
|
اي مغبچـهي دهر بده جـام مـيم |
كامـد ز نـزاع سنـي و شـيعـه قـيم |
|
پرسند كه جاميا چه مذهب داري؟ |
صدشكركهسگ سنيو خر شيعه نيم |
آثار جامي در خارج از ايران نيز رواج يافته است چنانكه برخي از مثنويهاي او از آن جمله سلامان و ابسال و يوسف و زليخا و تفحهالاحرار و لوايح و رباعيات او به زبانهاي اروپايي به ويژه به فرانسه و انگليسي ترجمه شده است. پروفسور ادوارد براون تحقيقات خود را دربارهي جامي چنين به پايان آورده است:
« باري سخن ما با اين كلمات دربارهي جامي كه اگر خاتمالشعرا نباشد محققاً يكي از بزرگان اساتيد شعر است به پايان ميرسد. در كلام اين مرد نامي انديشههاي صوفيانه و عقيده به وحدت وجود به كاملترين و نمايانترين صورتي نمايان گرديده است، و هرچند از جهات ديگر بعضي اساتيد با وي همدوش يا بر او برتري دارند، ولي هيچ استاد سخن و گويندهي فارسيزبان در تنوع موضوع و تفنن به فنون مختلفه به پايهي كمال او نميرسد و اعجاب و تحسين معاصرين وي نسبت به قريحه فروزان او به جا و سلطنت او در ملك سخن بسزاست.»
عبدالرحمن جامي در دوران زندگاني خود همواره مورد توجه و ستايش خاص و عام بوده و در نظر پادشاهان و فرمانروايان و وزيران و اميران و مردان سياسي و ادبي و عموم مردم كشور ايران و ممالك همجوار قدر و منزلت فراوان داشته است. در طول تاريخ ادبي ايران براي هيچيك از گويندگان و نويسندگان ايراني اتفاق نيافتاده كه در يك زمان طرف توجه دو يا چند نفر از پادشاهان واقع گشته و در اثر محبت يكي از آنان طرف بيميلي ديگران نشود. اين توفيق تنها شامل حال عبدالرحمن جامي بوده است كه در يك عهد مطلوب و محبوب پادشاهان ايران و روم و مصر و فرمانروايان شام و آذربايجان و عراق و حجاز بود و در نظر همگان مرتبتي عالي و رفيع داشت و علت اين توفيق نبوده است مگر داشتن فضل و علم كافي و بياعتنايي و مال و منال دنيوي، آلوده نشدن به مدح و ذم عالي و داني، خضوع نفس و فروتني بياندازه و بالاخره قوت ناطق كه گاه با فصايح و حكم مردمان را به راه راست كشانده و گاه با لطائف و شيريني سخني هم نفسان را شاد نمود. عبدالغفور لاري در تكمله مينويسد: « گاهي قبا بدوش مبارك ايشان ميبود برداشته بر زير پا ميانداختندي و ميفرمودندي كه هم پلاسست و هم لباس.» گويند سلطان حسين بايقرا مدرسهاي در هرات ساخت و روز افتتاح مدرسه در صحن آن جشن عظيمي بر پا كرد و در گرداگرد مدرسه براي مدعوين بر حسب مقام و درجه محلها تعيين شد، در صدر مجلس محلي براي سلطان و شاهزادگان و وزيران و در دو سمت براي طبقات مردم معلوم گشت، در يك قسمت تخت پادشاهي جائي براي نشستن عبدالرحمن جامي و در جانب ديگر جايگاهي براي امير عليشير نوايي در نظر گرفته شده بود. در همين هنگام ناگهان جامي از در درآمد و چون به علت ضعف پيري و ناتواني مزاج نتوانست خود را به صدر مجلس برساند در پايين مدرسه محلي كه خالي از جاه و جلال بود انتخاب كرده و بر زمين فرو نشست. در اثر آن وضع مجلس بر هم خورد و در نتيجه به علت جايگزين شدن پادشاه و وزير و شاهزادگان در كنار جامي ذيل آن مجلس و صدرش ذيل شد.
اكنون بمنظور ارائهي نمونه نثر عرفاني عبدالرحمن جامي يك لايحه (لايحه پنجم) از كتاب لوايح وي در اينجا نقل ميشود:
« آدمي اگرچه به سبب جسمانيت در غايت كثافت است، اما به حسب روحانيت در نهايت لطافتست. به هر چه روي آرد حكم آن گيرد، و به هرچه توجه كند، رنگ آن پذيرد. و لهذا حكما گفتهاند: چون نفس ناطقه بصور مطابق حقايق متجلي شود، و به حكم صادق آن متحقق گردد «صارت كأنه الوجود كله» و ايضاً عموم خلايق به واسطهي شدت اتصال بدين صورت جسماني و كمال اشتغال بدين پيكر هيولاني چنان شدهاند كه خود را از آن باز نميدانند، و امتيازي نميتوانند و فيالمثنويالمولوي قدس سره من افاداته:
|
اي بـرادر تـو همين انديشهيي |
مابقـي تـو استـخوان و ريـشهيي |
|
گر گلست انديشهي تو گلشني |
ور بود خواري تو هيمهي گلخني |
پس بايد كه بكوشي، و خود را از نظر خود بپوشي، و بر ذاتي اقبال كني و به حقيقتي اشتغال نمايي كه درجات موجودات، همه مجالي جمال اويند و مراتب كاينات همه مرايي كمال او. و بر اين نسبت چندان مداومت نمايي كه با جان تو درآميزد، و هستي تو از نظر تو برخيزد، و اگر به خود روي آوري، روي به او آورده باشي. و چون از خود تعبير كني، تعبير از او كرده باشي، مقيد مطلق شود: و اناالحق هوالحق. رباعي:
|
گر در دل تو گـل گـذرد گـل بـاشي |
ور بـلبـل بـيقرار بلبـل باشـي |
|
تو جزوي و حق كل است اگر روزي چند |
انديشهي كلپيشهكني كل باشي |
|
ز آميزش جان و تن تويي مقصودم |
وز مردن و زيستن تويي مقصودم |
|
تـو دير بـزي كـه مـن بـرفتم ز ميان |
گر من گويم ز من،تويي مقصودم |
جامي قصايد متين و غزليات شور انگيز عرفاني با اوزان مطلوب و نادر به ويژه ملمعاتي بسيار بديع و دلچسب سروده است. غزل زير يكي از آنهاست:
|
نفحات وصلك او قـدت، جـمرات شوقك في الحشا |
ز غمت به سينه كمآتشيكهنـزد زبانهكماتشا |
|
بتوداشتخو دلگشتهخون،ز تو بود جان مرا سكون |
فـهجـرتنـي فـجعلتـني متـحيرا متـوحـشا |
|
دل مـن بـه عشق تـو مينهد، قـدم وفا بـره طلـب |
فلئن سعي فبه سعي، ولئن مشي فبه مشي |
|
ز كمند زلف تو هر شكن، گـرهي فتاده بـه كار من |
بگرهگشائي زلف خود تو ز كار من گرهيگشا |
|
توچهمظهريكه ز جلوهي تو صداي سبحهي صوفيان |
گذرد ز ذروهي لامكان،كهخوشا جمال ازل خوشا |
|
همهاهلمسجد و صومعه، پي ورد صبح و دعاي شب |
من و ذكر طره و طلعت تو،من الغداهاليالعشا |
|
چه جفا كه«جامي» خسته دل ز جدايي تو نميكشد |
قدم از طريق وفا بكش سوي عاشقان بلاكشا |
اشعار زير نمونهي آثار اوست:
|
به كعبه رفتم وز آنجا هواي كوي تو كردم |
جـمال كعبه تماشـا بيـاد روي تو كردم |
|
شـعار كـعبه چـو ديدم سياه دسـت تمـنا |
دراز جـانب شـعر سيـاه مـوي تـو كردم |
|
چو حلقـهي در كعبه به صد نيـاز گرفتـم |
دعاي حلقهي گيسوي مشكبوي تو كردم |
|
نهاده خلق حرم سوي كعبه روي عبادت |
من از ميان همه روي دل به سوي تو كردم |
|
مرا به هيچ مقامـي نبـود غير تـو كامـي |
طواف و سعيكه كردمبهجستجوي توكردم |
|
به موقف عرفات ايستاده خلق دعا خوان |
من از دعا لب خود بسته گفتگوي تو كردم |
|
فتاده اهل فتي در پي منـي و مقاصـد |
چو(جامي)از همه فارق من آرزوي تو كردم |
گلزار عشق
|
از خارخار عـشق تـو در سينـه دارم خـارها |
هـر دم شگفته بر رخم زان خارها گلـزارها |
|
از بس فغان و شيونم چنگيست خمگشته تنم |
اشك آمده تا دامنـم از هر مژه چون تـارها |
|
رهجانب بستانفكن كز شوقتو گل در چمن |
صدچاككرده پيرهن شسته بهخونرخسارها |
|
تا سوي بـاغ آري گذر سرو و صنـوبر را نگر |
عـمري پي نــظاره سر بر كـرده از ديـوارها |
|
زاهد بمسجد برده پيحاجيبهپايانكرده طي |
جايي كه باشد نقل و ميبيكاري استاينكارها |
|
هر دم فروشم جان تو را بوسه ستانم در بها |
ديوانـهام بـاشد مـرا بـا خـود بـسي بـازارها |
|
تو بوده يار هر خسي من مرده از غيرت بسي |
يك بار ميرد هر كسي بيچاره جـامي بـارها |
پرتو خورشيد وجود
|
اعـيان همـه شيـشههاي گوناگون بود |
كـافـتاد بـر آن پـرتـو خـورشيد وجود |
|
هر شيشه كه سرخ بود يا زرد و كبود |
خورشيد در آن هم به همان رنگ نمود |
نكتهي عشق
|
بودم آن روز در اين ميكده از دردكشـان |
كه نه از تـاك نشان بود و نـه از تاكـنشان |
|
از خراباتنشينان چه نـشان ميطـلبـي |
بي نشان نـاشده زيـشان نتوان يافت نشان |
|
در ره ميكده آن به كهشوي اي دل خاك |
شايد آن مست بدين سو گذرد جرعهفشان |
|
نكتهي عشـق بـه تقليـد مـگو اي واعظ |
بيشاز اينباده بچش چاشني جانبچـشان |
|
(جامي) اين خرقهي پرهيز بيانداز كه يار |
همـدم بـي سـر و پايان شـود و رنـدوشان |
زندگی نامه امام محمد غزالی
امام محمد غزالی فرزند محمد (۴۵۰ — ۵۰۵ ه ق) فیلسوف، متکلم و فقیه ایرانی و یکی از بزرگترین مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است. نام کامل وی : ابی حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی ، ملقب به حجة الاسلام زین الدین الطوسی ، است. او در غرب بیشتر با نامهای Al-Ghazali و Algazel شناخته میشود. محتویات
[نهفتن] ۱ زندگی ۲ امام محمد غزالی در آستانهٔ شیخ الحرمین ۳ در بارگاه وزیر اعظم نظام الملک ۴ سفر امام غزالی به شامات ۵ بازگشت به نیشابور ۶ درگذشت ۷ فلسفه غزالی ۸ تألیفات محمد غزالی ۹ منابع ۱۰ پیوند به بیرون زندگی محمد غزالی به سال ۴۵۰ هجری قمری در توس از اعمال خراسان دیده به جهان گشود. در دوران کودکی در زادگاهش تعلیمات خود را فرا گرفت. پدرش مردی از صالحان زمان خود بود که از رشتن پشم، گذران زندگی میکرد. آنچه میرشت در دکانی در بازار پشم فروشان میفروخت و بدین سبب او را غزالی میگفتند. پدر محمد غزالی اهل ورع و تقوی بود و غالبا در مجالس فقیهان حضور مییافت. دو پسر داشت: محمد و احمد. این دو هنوز خردسال بودند که او از جهان رخت بربست. طبق وصیت وی، پسرانش را به یکی از دوستانش که ابوحامد احمد بن محمد الراذکانی نام داشت و صوفی مسلک بود سپردند. آن مرد نیز به وصیت عمل کرد تا آنگاه که میراث پدر به پایان رسید. روزی به آنها گفت: «هر چه از پدر برای شما مانده در وجه شما بکار بردم. من مردی فقیر هستم و از دارایی بی نصیب، اکنون باید برای تحصیل فقه به مدرسهای بروید تا با آنچه به عنوان ماهیانه میگیرید، نانی بدست آورید که مرا سخت کیسه تهی است». محمد و برادرش احمد ناگزیر به یکی از مدارس طلاب در نیشابور رفتند و به تحصیل ادامه دادند. ابوحامد محمد غزالی بی اندازه باهوش و تند ذهن بود. علوم دینی و ادبی را نزد احمد الراذکانی فراگرفت و سپس مدتی در یکی از مدارس طوس به تحصیل پرداخت. آنگاه به گرگان نزد ابونصر اسماعیل رفت. بعد از مدتی دوباره به زادگاه خود، طوس برگشت و مدت سه سال در طوس به مطالعه و تکرار دروس پرداخت. امام محمد غزالی در آستانهٔ شیخ الحرمین غزالی در سال ۴۷۰ هجری قمری به نیشابور رفت و در آنجا با امام الحرمین ابی المعالی الجوینی آشنا شد وتا وفاتش که در سال ۴۷۸ هجری قمری بود، ملازمش بود. تحصیلات غزالی تنها فقه نبود، او در علم اختلاف مذاهب، جدل، منطق و فلسفه هم دانش اندوخت تا آنجا که بر همه اقران خود تفوق یافت. در میان چند تن شاگردان ابوالمعالی جوینی که همگی از علماء و فضلای آن دوره بودند بر همه تقدم یافت و امام الحرمین بداشتن چنین شاگردی بخود میبالید. در بارگاه وزیر اعظم نظام الملک بعد از وفات استادش الجوینی، اما محمد غزالی به قصد دیدار خواجه نظامالملک طوسی، وزیر سلطان ملکشاه سلجوقی پسر آلب ارسلان از نیشابور بیرون آمد. وی وزیر، نظام الملک را در لشکرگاهش ملاقات نمود. نظام الملک را از غزالی که هم شهریش نیز بود خوش آمد، اکرامش کرد و بر دیگرانش مقدم داشت و غزالی مدت شش ماه در کنف حمایت او زیست. سپس او را به تدریس در نظامیه بغداد و توجه به امور آن مأمور کرد. غزالی در سال ۴۸۳ هجری وارد بغداد شد و با موفقیت زیاد به کار پرداخت و سخت مورد توجه و اقبال دانش پژوهان گردید. حلقه درس او هر روز گسترش بیشتر یافت و فتواهای شرعی او مشهورتر شد. تا آنجا که صیت اشتهارش دور و نزدیک را بگرفت. محمد غزالی در بغداد در ضمن تدریس به تفکر و تألیف در فقه و کلام و رد بر فرقههای گوناگون چون باطنیه، اسماعیلیه و فلاسفه نیز مشغول بود. در این مرحله از نخستین مرحلههای حیاتش بود که در معتقدات دینی و همه معارف حسی و عقلی خود به شک افتاد. ولی این شک بیش از دوماه بطول نینجامید و پس از آن به تحقیق در فرقههای گوناگون پرداخت و در علم کلام استادی یافت و در آن علم صاحب تألیف و تصنیف شد. آنگاه به تحصیل فلسفه همت گماشت، ولی بدون آنکه از استادی استعانت جوید، خود به مطالعه کتابها فلسفی پرداخت. غزالی وقتهای فراغت از تصنیف و تدریس علوم شرعی را به مطالعه کتابهای فلسفی اختصاص داده بود و این کار سه سال مدت گرفت. چون از فلسفه فراغت یافت به مطالعه کتابهای تعلیمیه و اطلاع از دقایق مذهب ایشان اشتغال جست. در این مرحله از عمر بود که به تألیف مقاصد الفلاسفه و تهافت الفلاسفه و المستهظرین که همان کتاب «فضایح الباطنیه و فضائل المستظهریه» باشد و برخی کتابهای فقهی و کلامی دیگر توفیق یافت. سفر امام غزالی به شامات امام ابی حامد محمد الغزالی در سال ۴۸۸ هجری از خراسان راهی شام شد و در آنجا نزدیک به دو سال بماند، که هیچ کار جز عزلت و خلوت و ریاضت و مجاهدت نداشت. مدتی در مسجد دمشق اعتکاف نمود. سپس از شام به بیت المقدس رفت و هر روز به مسجد قبه الصخره میرفت و خویش را در آنجا محبوس میداشت و گاه به آب و جارو کردن مسجد و خدمتگذاری زائران میپرداخت. تا اینکه داعیه حج در او پدید آمد و به حجاز رفت.بر سر راه حجاز در الخلیل، چنانکه خود در زندگینامهٔ خودنوشتش «المنقذ من الضلال» آوردهاست، بر سر تربت ابراهیم خلیل با خدا عهد کرد که دو کار را دیگر هرگز نکند، از پادشاهان صله نگیرد و وارد مجادلات کلامی با دیگر متکلمان نگردد. سپس شوق دیدار و درخواستهای کودکان به وطن کشیدش و با آنکه نمیخواست بدانجا بازگردد عزم توس (طوس) کرد. ولی در طوس نیز خلوت گزید و تا دل را تصفیه کند به ذکر پرداخت. حادثههای زمان و مهمهای عیال و ضررهای معاش از مقصد بازش میداشت و آرامش خاطر او رابرهم میزد. این حال ده سال بطول انجامید، و غزالی در این مدت مشهورترین کتابهای خود و به ویژه احیاء علوم الدین را تألیف کرد. بازگشت به نیشابور ابی حامد الغزالی در سال ۴۹۹ هجری قمری از عزلت بیرون آمد و قصد نیشابور کرد. در نظامیه این شهر به تدریس مشغول شد. علت بازگشت او به نیشابور و تدریس در نظامیه، با آنکه در بغداد از تدریس اعراض کرده بود و از این ماجرا ده سال میگذشت، فرمان پادشاه بود، زیرا این اصرار به قدری شدید شده بود که اگر استنکاف میورزید، بیم جان خویش داشت. اما پادشاهی که غزالی را فرا خوانده بود، محمد برادر برکیارق سلجوقی بود که در سال ۴۹۸ هجری به پادشاهی رسیده بود و شاید از عوامل بازگشت به نظامیه نیشابور، فخرالملک وزیر، پسر نظام الملک طوسی بود که در بغداد غزالی را به تدریس واداشته بود. توقف غزالی در نیشابور بیش از دو سال به طول نینجامید، که بار دیگر تدریس را ترک گفت و در طوس عزلت گزید. در خانهٔ خود را به روی آشنا و بیگانه فروبست و با اینکه سلطان سنجر او را به تدریس خواند، غزالی از رفتن سرباز زد و عذر خواست و همچنان در خانهٔ خود منزوی ماند، تا اینکه بعد از دو سال بدرود حیات گفت. تابوت احتمالی غزالی حجة الاسلام امام ابی حامد محمد الغزالی در روز دو شنبه ۳ دی ۴۹۰ شمسی، ۱۴ جمادی الاخر سال ۵۰۵ هجری قمری، و در سن ۵۵ سالگی در شهر توس (طوس) بدرود زندگی گفت و در طابران طوس بخاک سپرده شد. فلسفه غزالی [ویرایش] غزالی از جمله افرادی بود که به دوری مسلمین از تعقل و خردگرایی و نفی فلسفه تاثیر زیادی گذاشت. وی علی رغم اینکه ماهیت فلسفه را دچار مشکل نمیدانست، اما پرداخت به آن را مایهٔ ضعف ایمان مسلمانان دانست. کتاب مشهور تهافت الفلاسفه که شاید مهمترین نقد و رد آرای ارسطویی مشربان در تاریخ فلسفه باشد را غزالی به شیوهای فلسفی و نقادانه نگاشت. اسلوب و شیوه منطقی ای که غزالی در نگارش آن کتاب بکار برد امروز فلسفه نقادی نامیده میشود. ایرادهایی که غزالی بر مشائیان وارد نمودهاست ذاتاً فلسفی هستند و بعدها در فلسفه مغرب زمین همگی از سوی فیلسوفان بزرگی چون دکارت، هیوم و کانت به شرح و تفصیل بسیار طرح شدهاند. نفی علیت، اعتباری بودن اخلاق، حمله به استقراء، عدم اعتماد به یافتههای حسی، حجیت عقل و... که غزالی در این کتاب آنها را به شیوهای منطقی و عقلی طرح نموده، همگی مسائلی فلسفی محسوب میشوند که در قرون جدید خود مایه وانگیزه پدیدآمدن مکتبهای جدید فلسفی شدهاند. تألیفات محمد غزالی [ویرایش] در میان متفکران اسلامی، هیچ یک به اندازه ابی حامد محمد الغزالی تألیف و تصنیف نکردهاست. گویند تألیفهایش را شمار کردند و بر روزهای عمرش تقسیم نمودند، هر روز چهار جزوه شد و تردیدی در آن نیست که بسیاری از این آثار که اسامی بیشتر آنها در تاریخ نهضتهای فکری اسلامی از رودکی تا سهروردی آمدهاست، منسوب به اوست. میگویند تعداد کتابهایی که در طول زمان به وی نسبت دادهاند شش برابر رقمی است که خود وی دو سال پیش از مرگش در نامهای به سنجر یاد آور شدهاست: «بدان که این داعی در علوم دینی هفتاد کتاب کرد...» و همین موضوع کار پژوهش را بر اهل تحقیق تا حدی دشوار نمودهاست. از جمله خاورشناسان و دانشمندانی که در مورد تالیفات غزالی تحقیق کردهاند میتوان گشه، مک دونالد، گلدزیهر، لویی ماسینیون، اسین پلاسیسوس، مونتگمری وات، موریس بوژیر، میشل آلار، و عبدالرحمن بدوی را نام برد. خصوصاً دکتر عبدالرحمن بدوی دانشمند مصری، با یاری گرفتن از مجموعه تالیفات خاورشناسان قبل از خود، کتاب نفیس مؤلفات الغزالی را به نگارش در آورده که در سال ۱۹۶۰ چاپ شدهاست. در این کتاب از ۴۵۷ کتاب اصلی و منسوب یاد شده به مؤلف، ۷۲ تای آنها را بی تردید متعلق به غزالی دانسته و در صحت بقیه تردید نمودهاست. این ۷۲ کتاب یا رساله را بدوی به ترتیب تاریخی در پنج مرحله تنظیم نموده که به شرح زیر میباشد: الف- آثار سالهای دانش اندوزی غزالی، از سال ۴۶۵ تا ۴۸۷ هجری: التعلیقه فی فروع المذهب المنخول فی الاصول ب-آثار نخستین دوران درس و بحث البسیط فی الفروع الوسیط الوجیز خلاصةالمختصر و نقاوةالمعتصر المنتحل فی علم الجدل مآخذ الخلاف لباب النظر تحصیل المآخذ فی علم الخلاف المبادی و الغایات شفاء الغلیل فی القیاس و التعلیل فتاوی الغزالی فتوی (فی شأن یزید) غایةالغور فی درایةالدور مقاصد الفلاسفه در (فلسفه) تهافت الفلاسفه در (کلام) معیار العلم فی فن المنطق در (منطق) معیار العقول محک النظر فی المنطق در (منطق) میزان العمل در (منطق) المستظهری فی الرد علی الباطنیه در (کلام) حجةالحق در (کلام) قواصد الباطنیه الاقتصاد فی الاعتقاد در (کلام) قوائد العقائد در (کلام) الرسالةالقدسیة فی قواعد العقلیة در (کلام) المعارف العقلیة و لباب الحکمةالاهیة ج- آثار دوران خلوت نشینی و مردم گریزی غزالی از سال ۴۸۸ تا ۴۹۹ هجری احیاء علوم الدین در (تصوف) کتاب فی مسأله کل مجتهد مصیب جواب الغزالی عن دعوة مؤید المک له جواب مفصل الخلاف جواب المسائل الربع التی سألها الباطنیه بهمدان من ابی حامد الغزالی المقصد الأسنی فی شرح الأسماءالحسنی رسالة فی رجوع اسماءالله الی ذات واحدة علی رأی المعتزله و الفلاسفه بدایةالهدایة در (اخلاق) کتاب الوجیز فی الفقه جواهر القرآن کتاب الاربعین فی اصول الدین در (اخلاق). کتاب المضنون به علی غیر اهله المضنون به علی اهله کتاب الدرج المرقوم بالجداول القسطاس المستقیم فیصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة القانون الکلی فی التأویل کیمیای سعادت در (تصوف) به فارسی. ایها الولد اسرار معاملات الدین زاد آخرت به فارسی رسالة الی ابی الفتح احمدبن سلامة الرسالةاللدینیه رسالة الی بعض اهل عصره مشکاةالانوار در (تصوف). تفسیر یاقوت التأویل الکشف و التبیین تلبیس ابلیس د- بازگشت به سوی مردم و دومین دوران درس و بحث از سال ۴۹۹ تا ۵۰۳ هجری المنقذ من الضلال کتاب فی السحر.الخواص الکیمیاء غور الدور فی المسألة السریجیة تهذیب الاصول کتاب حقیقة القولین کتاب اساس القیاس کتاب حقیقة القرآن المستصفی من علم الاصول در (فقه) الاملاء علی مشکل الاحیاء ه- آخرین سالهای زندگی ۵۰۳ تا ۵۰۵ هجری الاستدراج الدرةالفاخره فی کشف العلوم الآخرة سر العالمین و کشف ما فی الدارین نصیحت الملوک در (تصوف) به فارسی جواب مسائل سئل عنها فی نصوص اشکلت علی المسائل رسالة الاقطاب منهاج العابدین در (تصوف) الجام العوام من علم الکلام در (تصوف) سایر کتابها، که یا در صحت انتساب آن تردید وجود دارد و یا با نامهایی متفاوت از کتب فوق خوانده شدهاست. · معراج السالکین در (تصوف). الادب فی الدین القواعد العشره الرسالةالوعظیه رسالةالطیر روضةالطالبین در (تصوف) عجائب المخلوقات و اسرارالکائنات. این کتاب به «الحکمة فی مخلوقات الله» نیز معروف است. منابع [ویرایش] الغزالی، ابی حامد، محمد بن محمد الطوسی. (احیاء علوم الدین) جلد یکم، دار المعرفة للطباعة والنشر، بیروت چاپ سال ۱۹۴۵ میلادی به (عربی). دکتر:القبانی، الشیخ محمد، رشید، (مکاشفة القلوب، المقرب الی حضرة علام الغیوب) دار احیار العلوم: بیرت، چاب دهم، انتشار سال ۱۹۸۵ میلادی به (عربی). الأنصاری، محمد، ابن منظور، (لسان العرب) ، جلد هیجدهم، دار احیار التراث العربی للنشر: بیرت، چاب سوم، انتشار سال ۱۹۸۸۷ میلادی به (عربی). خدیو جم، حسین. مقدمه کتاب کیمیای سعادت، نوشته امام محمد غزالی طوسی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دهم، ۱۳۸۲. دکتر: زرین کوب، عبدالحسین. «فرار از مدرسه»درباره زندگی و اندیشه امام محمد غزالی، انتشارات امیرکبیر، چاپ سال ۱۳۸۵. دکتر: سروش، عبدالکریم. «قصه ارباب معرفت». انتشارات صراط، چاپ ۱۳۷۵ همنشین بهار: محمد غزالی و المنقذ من الضلال (شک و شناخت) میان محمد شریف، نصرالله پورجوادی، «تاریخ فلسفه در اسلام». پیوند به بیرون [ویرایش] تارگاه غزالی مجموعهای از گفتاوردهای مربوط به ابوحامد محمد غزالی در ویکیگفتاورد موجود است. در ویکیانبار پروندههایی دربارهٔ ابوحامد محمد غزالی موجود است. [نمایش] ن • ب • و بزرگان جهان اسلام در سدههای یکم تا هشتم هجری ابن اثیر • ابو کمیل • ابونواس • بتانی • وقیدی • ابوالوفای بوزجانی • معری • بغدادی • بیرونی • تقیالدین • الحازن • کاشانی • ابراهیم ادهم • کندی • ابن رشد • ابنسینا • ادریسی • ابوسعید گرگانی • فرغانی • ابوالفرج • ابوالفدا • عباس ابن فرناس • مسعودی • مروزی • مقریظی • ابن مقفع • فخر رازی آملی • ابن ندیم • ابن خلدون • ابراهیم ابن صنعان • جابر ابن حیان • حسن الوزن • خاقانی • خیام نیشابوری • خجندی • خوارزمی • ابن البنا • ابن فضلان • ابن نفیس • محمد فرزند عبدالله • شیخ یوسف سروستانی • ابوسعید ابوالخیر • علی قوشچی • صوفی • عطار نیشابوری • ابن بطوطه • ابن رومی • مویدفیالدین شیرازی • حاجی بکتاش والی • حلاج • زکریا رازی • قاضیزاده رومی • نصیرالدین طوسی • اقلیدسی • سعدی • سنان • جریر طبری آملی • فارابی • بیضاوی • غزالی • نظامی • ابن حزم • ابن عربی • مولوی • ابن تیمیه • حافظ • تفتازانی [نمایش] ن • ب • و اهالی نیشابور دانشمندان ابوالحسن عامری • ثعالبی • عمر خَیّام نیشابوری • احمد بن عماد الدین • ایرانشهری • ابن ابی صادق • ابن ابی البرکات • ابن فندق • حسین صادقی • حسین لطفآبادی • فریدون جنیدی فیلسوفان و صوفیان یحیی ابن معاذ • ابوحمزه خراسانی • ابو حفص حداد • ابوعثمان حیری • حمدون قصار • ایرانشهری • احمد حرب • ابوعثمان مغربی • ابوسعید ابوالخیر • مرتعش • عبدالرحمن سلمی • غزالی • محمد عطار • ابوعلی دقاق • حاجی بکتاش ولی • دانشمندان علوم اسلامی سده اول تا هشت ه. ق مسلم بن حجاج قشیری • فضل بن شاذان ازدی • ابن راهویه • ابن خزیمه • ابراهیم بن عبده • حافظ نسایی • ذهلی • ابن فورک • الحاکم • ابوسعد نیشابوری • ابن منذر • ابن مهران • ابن منازل • عبدالکریم بن هوازن قشیری • امام موفق نیشابوری • ابوالحسن واحدی • ابن همماه رامشی • ابوالفتوح رازی • ابو رشید • ابوالقاسم حسکانی • ابوبکر عتیق • امام الحرمین • ابن ابی الطیب • ثعلبی • شریف نیشابوری • لطف الله نیشابوری • الداعی احمد • محمد بن سرخ معاصر ادیب نیشابوری • حسین وحید خراسانی • محمدتقی ادیب نیشابوری شاعران، نویسندگانو هنرمندان سده اول تا هشتهجری قمری: خبازی نیشابوری • نصر بن منصور • ثعالبی • ابن درست • ابوالحسن باخرزی • ابوالفضل میکالی • ابوعبدالله جنیدی • ابوالقاسم باخرزی • ابوالفرج رونی • عبدالملک برهان • اشهری • ابن ابوسعید • علی بن احمد سیفی • ابوالفضل میدانی • محییالدین بن محمد • رضیالدین نیشابوری • امیرمعزی • سراجالدین سگزی • صدرالدین محمد نظامی • محمد عطار • حسن متکلم • سده نهم تا چهاردهم ه. ق میر مخدوم • محمد کاتبی • محمد بن یحیی سیبک • رهی • عبدی • شاهمحمود • سلیم نیشابوری • امامقلی خاکی معاصر: ادیب نیشابوری • ادیب ثانی • کمالالملک • تاج الواعظین • فرخ تمیمی • حیدر یغما • فریدون گرایلی • ژولیده نیشابوری • محمدرضا شفیعی کدکنی • امید مجد • محمد پروانه • هادی خورشاهیان • جواد محقق نیشابوری • حسین صادقی • عبدالرضا کاهانی • ابوالحسن داوودی • اسماعیل طائی • پرویز مشکاتیان • جلال مقدم • محمدرضا سرهنگی • محمد قاسم اخویان مشاهیر مهاجر به هند نظیری • میرحامد حسین • سعادت علی خان • خلیل بیات • عبدالقادر فخری • ابن جلال • عبدالله برهان • مقیما • کریما • عظیما • قنبری نیشابوری • محمد مؤمن امین • نویدی • وقوعی • چهرههای سیاسی سده اول تا هشت ه. ق محمد المحروق • بهآفرید • سندباد • طاهر ذوالیمینین • عبدالله بن طاهر • محمد خراسان • طلحه بن طاهر • طاهر بن عبدالله • الحاکم • قاضی صاعد • حسن بن محمد میکالی • سنباد • عمیدالملک کندری سده نهم تا چهاردهمهجری قمری: سعادت علی خان • شیخ حسن جوری • بدیع معاصر نورعلی شوشتری • اسماعیل شوشتری • حسین سبحانینیا • حسین انصاریراد زنان شطیطه • پسنده • راتبه • منجمه • فاطمه نیشابوری • عایشه بنت احمد صفار • جلیله • فاطمه دقاق • نوشین گنجی • آناهیتا نعمتی پهلوانان و ورزشکاران یعقوبعلی شورورزی • سعید خانی دوره ساسانیانو مشاهیر غیر مسلمان: اسقف داوود • مزدک • کنارگ ابرشهر • شاهوی • بهآفرید • سنباد [نمایش] ن • ب • و مشاهیر خراسان دانشمندان: ابومعشر • ابوالوفا • ابوزید بلخی • الفرغانی • قوشچی • ابن سینا • البیرجندی • بیرونی • حاسب مروزی • ابن حیّان • خازن • خازنی • خجندی • خوارزمی • نسوی • نصیرالدین طوسی • عمر خَیّام نیشابوری • شرفالدین طوسی فیلسوفان: غزالی • ابن سینا • قشیری • فارابی • ناصرخسرو • شهرستانی • عامری • ملا هادی سبزواری دانشمندان علوم اسلامی: ابوحنیفه • احمد بن حنبل • انصاری • البغوی • بیهقی • بخاری • غزالی • الحاکم نیشابوری • جوینی • مالک بن دینار • ماتریدی • مسلم بن حجاج نیشابوری • نسایی • رازی • طوسی • تفتازانی • ترمذی • زمخشری • ملا هادی سبزواری شاعران، نویسندگان و هنرمندان: ابوسعید ابوالخیر • عطار نیشابوری • ثعالبی • بهزاد • دقیقی • فردوسی • جامی • رابعه بلخی • رودکی • جلالالدین محمد بلخی • سنایی مورخان و چهرههای سیاسی: ابوالفضل بیهقی • ابومسلم خراسانی • گردیزی • نوایی • جوینی • عوفی • بلعمی • گوهرشاد • ابن خردادبه • خالد بن برمک • نظامالملک • یحیی بن خالد • طاهر ذوالیمینین برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=ابوحامد_محمد_غزالی&oldid=6563199» ردههای صفحه: خودزندگینامهنویسان درگذشتگان ۵۰۵ (قمری) زادگان ۱۰۵۸ (میلادی) درگذشتگان ۱۱۱۱ (میلادی) صوفیان اهل ایران اهالی توس اهالی مشهد فیلسوفان مسلمان فیلسوفان اهل ایران عالمان اهل تسنن زادگان ۴۵۰ (قمری) مدفونان در مشهد رهبران مذهبی اهل ایران ردههای پنهان: موقعیت جغرافیایی شرقی موقعیت جغرافیایی نیمکره شمالی ابزارهای شخصی ورود به سامانه / ایجاد حساب کاربری گویشها فضاهای نام بحث مقاله جستجو عملکردها بازدیدها نمایش تاریخچه ویرایش خواندن گشتن صفحهٔ اصلی رویدادهای کنونی تغییرات اخیر مقالهٔ تصادفی راهنما کمک مالی چاپ/برونبری ایجاد کتاب بارگیری بهصورت PDF نسخهٔ قابل چاپ جعبهابزار پیوندها به این صفحه تغییرات مرتبط صفحههای ویژه پیوند پایدار یادکرد پیوند این مقاله زبانهای دیگر این صفحه آخرینبار در ۲۲ آوریل ۲۰۱۲ ساعت ۱۳:۰۱ تغییر یافتهاست. همهٔ نوشتهها تحت مجوز در دسترس است؛ برای جزئیات بیشتر شرایط استفاده را بخوانید.ویکیپدیا® علامتی تجاری متعلق به سازمان ناسودبر بنیاد ویکیمدیا است. سیاست حفظ اسرار دربارهٔ ویکیپدیا تکذیبنامهها نمای تلفن همراه ابوحامد محمد غزالی از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد پرش به: ناوبری, جستجو امام محمد غزالی Imam_Ghazali.gif شناسنامه نام کامل ابی حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی لقب حجة الاسلام زین الدین الطوسی حیطه فلسفه، کلام، فقه، تصوف زادروز ۴۵۰ هجری قمری زادگاه توس، ایران تاریخ مرگ ۳ دی ۴۹۰ (۱۴ جمادی الاخر ۵۰۵ هجری قمری) محل مرگ توس، ایران جایگاه خاکسپاری طابران توس، ایران۴۲٫۲۴″ ۳۰′ ۵۹°شرقی ۳۱٫۱۸″ ۲۹′ ۳۶°شمالی / ۵۹٫۵۱۱۷۳۳۳غرب ۳۶٫۴۹۱۹۹۴۴جنوب / -۵۹٫۵۱۱۷۳۳۳;-۳۶٫۴۹۱۹۹۴۴ دین اسلام مذهب تسنن استادان ابی المعالی الجوینی گردآوریها و تالیفها احیاء علوم الدین، کیمیای سعادت، نصیحت الملوک امام محمد غزالی فرزند محمد (۴۵۰ — ۵۰۵ ه ق) فیلسوف، متکلم و فقیه ایرانی و یکی از بزرگترین مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است. نام کامل وی : ابی حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی ، ملقب به حجة الاسلام زین الدین الطوسی ، است. او در غرب بیشتر با نامهای Al-Ghazali و Algazel شناخته میشود. محتویات [نهفتن] ۱ زندگی ۲ امام محمد غزالی در آستانهٔ شیخ الحرمین ۳ در بارگاه وزیر اعظم نظام الملک ۴ سفر امام غزالی به شامات ۵ بازگشت به نیشابور ۶ درگذشت ۷ فلسفه غزالی ۸ تألیفات محمد غزالی ۹ منابع ۱۰ پیوند به بیرون زندگی [ویرایش] محمد غزالی به سال ۴۵۰ هجری قمری در توس از اعمال خراسان دیده به جهان گشود. در دوران کودکی در زادگاهش تعلیمات خود را فرا گرفت. پدرش مردی از صالحان زمان خود بود که از رشتن پشم، گذران زندگی میکرد. آنچه میرشت در دکانی در بازار پشم فروشان میفروخت و بدین سبب او را غزالی میگفتند. پدر محمد غزالی اهل ورع و تقوی بود و غالبا در مجالس فقیهان حضور مییافت. دو پسر داشت: محمد و احمد. این دو هنوز خردسال بودند که او از جهان رخت بربست. طبق وصیت وی، پسرانش را به یکی از دوستانش که ابوحامد احمد بن محمد الراذکانی نام داشت و صوفی مسلک بود سپردند. آن مرد نیز به وصیت عمل کرد تا آنگاه که میراث پدر به پایان رسید. روزی به آنها گفت: «هر چه از پدر برای شما مانده در وجه شما بکار بردم. من مردی فقیر هستم و از دارایی بی نصیب، اکنون باید برای تحصیل فقه به مدرسهای بروید تا با آنچه به عنوان ماهیانه میگیرید، نانی بدست آورید که مرا سخت کیسه تهی است». محمد و برادرش احمد ناگزیر به یکی از مدارس طلاب در نیشابور رفتند و به تحصیل ادامه دادند. ابوحامد محمد غزالی بی اندازه باهوش و تند ذهن بود. علوم دینی و ادبی را نزد احمد الراذکانی فراگرفت و سپس مدتی در یکی از مدارس طوس به تحصیل پرداخت. آنگاه به گرگان نزد ابونصر اسماعیل رفت. بعد از مدتی دوباره به زادگاه خود، طوس برگشت و مدت سه سال در طوس به مطالعه و تکرار دروس پرداخت. امام محمد غزالی در آستانهٔ شیخ الحرمین [ویرایش] غزالی در سال ۴۷۰ هجری قمری به نیشابور رفت و در آنجا با امام الحرمین ابی المعالی الجوینی آشنا شد وتا وفاتش که در سال ۴۷۸ هجری قمری بود، ملازمش بود. تحصیلات غزالی تنها فقه نبود، او در علم اختلاف مذاهب، جدل، منطق و فلسفه هم دانش اندوخت تا آنجا که بر همه اقران خود تفوق یافت. در میان چند تن شاگردان ابوالمعالی جوینی که همگی از علماء و فضلای آن دوره بودند بر همه تقدم یافت و امام الحرمین بداشتن چنین شاگردی بخود میبالید. در بارگاه وزیر اعظم نظام الملک [ویرایش] بعد از وفات استادش الجوینی، اما محمد غزالی به قصد دیدار خواجه نظامالملک طوسی، وزیر سلطان ملکشاه سلجوقی پسر آلب ارسلان از نیشابور بیرون آمد. وی وزیر، نظام الملک را در لشکرگاهش ملاقات نمود. نظام الملک را از غزالی که هم شهریش نیز بود خوش آمد، اکرامش کرد و بر دیگرانش مقدم داشت و غزالی مدت شش ماه در کنف حمایت او زیست. سپس او را به تدریس در نظامیه بغداد و توجه به امور آن مأمور کرد. غزالی در سال ۴۸۳ هجری وارد بغداد شد و با موفقیت زیاد به کار پرداخت و سخت مورد توجه و اقبال دانش پژوهان گردید. حلقه درس او هر روز گسترش بیشتر یافت و فتواهای شرعی او مشهورتر شد. تا آنجا که صیت اشتهارش دور و نزدیک را بگرفت. محمد غزالی در بغداد در ضمن تدریس به تفکر و تألیف در فقه و کلام و رد بر فرقههای گوناگون چون باطنیه، اسماعیلیه و فلاسفه نیز مشغول بود. در این مرحله از نخستین مرحلههای حیاتش بود که در معتقدات دینی و همه معارف حسی و عقلی خود به شک افتاد. ولی این شک بیش از دوماه بطول نینجامید و پس از آن به تحقیق در فرقههای گوناگون پرداخت و در علم کلام استادی یافت و در آن علم صاحب تألیف و تصنیف شد. آنگاه به تحصیل فلسفه همت گماشت، ولی بدون آنکه از استادی استعانت جوید، خود به مطالعه کتابها فلسفی پرداخت. غزالی وقتهای فراغت از تصنیف و تدریس علوم شرعی را به مطالعه کتابهای فلسفی اختصاص داده بود و این کار سه سال مدت گرفت. چون از فلسفه فراغت یافت به مطالعه کتابهای تعلیمیه و اطلاع از دقایق مذهب ایشان اشتغال جست. در این مرحله از عمر بود که به تألیف مقاصد الفلاسفه و تهافت الفلاسفه و المستهظرین که همان کتاب «فضایح الباطنیه و فضائل المستظهریه» باشد و برخی کتابهای فقهی و کلامی دیگر توفیق یافت. سفر امام غزالی به شامات [ویرایش] امام ابی حامد محمد الغزالی در سال ۴۸۸ هجری از خراسان راهی شام شد و در آنجا نزدیک به دو سال بماند، که هیچ کار جز عزلت و خلوت و ریاضت و مجاهدت نداشت. مدتی در مسجد دمشق اعتکاف نمود. سپس از شام به بیت المقدس رفت و هر روز به مسجد قبه الصخره میرفت و خویش را در آنجا محبوس میداشت و گاه به آب و جارو کردن مسجد و خدمتگذاری زائران میپرداخت. تا اینکه داعیه حج در او پدید آمد و به حجاز رفت.بر سر راه حجاز در الخلیل، چنانکه خود در زندگینامهٔ خودنوشتش «المنقذ من الضلال» آوردهاست، بر سر تربت ابراهیم خلیل با خدا عهد کرد که دو کار را دیگر هرگز نکند، از پادشاهان صله نگیرد و وارد مجادلات کلامی با دیگر متکلمان نگردد. سپس شوق دیدار و درخواستهای کودکان به وطن کشیدش و با آنکه نمیخواست بدانجا بازگردد عزم توس (طوس) کرد. ولی در طوس نیز خلوت گزید و تا دل را تصفیه کند به ذکر پرداخت. حادثههای زمان و مهمهای عیال و ضررهای معاش از مقصد بازش میداشت و آرامش خاطر او رابرهم میزد. این حال ده سال بطول انجامید، و غزالی در این مدت مشهورترین کتابهای خود و به ویژه احیاء علوم الدین را تألیف کرد. بازگشت به نیشابور [ویرایش] ابی حامد الغزالی در سال ۴۹۹ هجری قمری از عزلت بیرون آمد و قصد نیشابور کرد. در نظامیه این شهر به تدریس مشغول شد. علت بازگشت او به نیشابور و تدریس در نظامیه، با آنکه در بغداد از تدریس اعراض کرده بود و از این ماجرا ده سال میگذشت، فرمان پادشاه بود، زیرا این اصرار به قدری شدید شده بود که اگر استنکاف میورزید، بیم جان خویش داشت. اما پادشاهی که غزالی را فرا خوانده بود، محمد برادر برکیارق سلجوقی بود که در سال ۴۹۸ هجری به پادشاهی رسیده بود و شاید از عوامل بازگشت به نظامیه نیشابور، فخرالملک وزیر، پسر نظام الملک طوسی بود که در بغداد غزالی را به تدریس واداشته بود. توقف غزالی در نیشابور بیش از دو سال به طول نینجامید، که بار دیگر تدریس را ترک گفت و در طوس عزلت گزید. در خانهٔ خود را به روی آشنا و بیگانه فروبست و با اینکه سلطان سنجر او را به تدریس خواند، غزالی از رفتن سرباز زد و عذر خواست و همچنان در خانهٔ خود منزوی ماند، تا اینکه بعد از دو سال بدرود حیات گفت. درگذشت [ویرایش] تابوت احتمالی غزالی حجة الاسلام امام ابی حامد محمد الغزالی در روز دو شنبه ۳ دی ۴۹۰ شمسی، ۱۴ جمادی الاخر سال ۵۰۵ هجری قمری، و در سن ۵۵ سالگی در شهر توس (طوس) بدرود زندگی گفت و در طابران طوس بخاک سپرده شد. فلسفه غزالی [ویرایش] غزالی از جمله افرادی بود که به دوری مسلمین از تعقل و خردگرایی و نفی فلسفه تاثیر زیادی گذاشت. وی علی رغم اینکه ماهیت فلسفه را دچار مشکل نمیدانست، اما پرداخت به آن را مایهٔ ضعف ایمان مسلمانان دانست. کتاب مشهور تهافت الفلاسفه که شاید مهمترین نقد و رد آرای ارسطویی مشربان در تاریخ فلسفه باشد را غزالی به شیوهای فلسفی و نقادانه نگاشت. اسلوب و شیوه منطقی ای که غزالی در نگارش آن کتاب بکار برد امروز فلسفه نقادی نامیده میشود. ایرادهایی که غزالی بر مشائیان وارد نمودهاست ذاتاً فلسفی هستند و بعدها در فلسفه مغرب زمین همگی از سوی فیلسوفان بزرگی چون دکارت، هیوم و کانت به شرح و تفصیل بسیار طرح شدهاند. نفی علیت، اعتباری بودن اخلاق، حمله به استقراء، عدم اعتماد به یافتههای حسی، حجیت عقل و... که غزالی در این کتاب آنها را به شیوهای منطقی و عقلی طرح نموده، همگی مسائلی فلسفی محسوب میشوند که در قرون جدید خود مایه وانگیزه پدیدآمدن مکتبهای جدید فلسفی شدهاند. تألیفات محمد غزالی [ویرایش] در میان متفکران اسلامی، هیچ یک به اندازه ابی حامد محمد الغزالی تألیف و تصنیف نکردهاست. گویند تألیفهایش را شمار کردند و بر روزهای عمرش تقسیم نمودند، هر روز چهار جزوه شد و تردیدی در آن نیست که بسیاری از این آثار که اسامی بیشتر آنها در تاریخ نهضتهای فکری اسلامی از رودکی تا سهروردی آمدهاست، منسوب به اوست. میگویند تعداد کتابهایی که در طول زمان به وی نسبت دادهاند شش برابر رقمی است که خود وی دو سال پیش از مرگش در نامهای به سنجر یاد آور شدهاست: «بدان که این داعی در علوم دینی هفتاد کتاب کرد...» و همین موضوع کار پژوهش را بر اهل تحقیق تا حدی دشوار نمودهاست. از جمله خاورشناسان و دانشمندانی که در مورد تالیفات غزالی تحقیق کردهاند میتوان گشه، مک دونالد، گلدزیهر، لویی ماسینیون، اسین پلاسیسوس، مونتگمری وات، موریس بوژیر، میشل آلار، و عبدالرحمن بدوی را نام برد. خصوصاً دکتر عبدالرحمن بدوی دانشمند مصری، با یاری گرفتن از مجموعه تالیفات خاورشناسان قبل از خود، کتاب نفیس مؤلفات الغزالی را به نگارش در آورده که در سال ۱۹۶۰ چاپ شدهاست. در این کتاب از ۴۵۷ کتاب اصلی و منسوب یاد شده به مؤلف، ۷۲ تای آنها را بی تردید متعلق به غزالی دانسته و در صحت بقیه تردید نمودهاست. این ۷۲ کتاب یا رساله را بدوی به ترتیب تاریخی در پنج مرحله تنظیم نموده که به شرح زیر میباشد: الف- آثار سالهای دانش اندوزی غزالی، از سال ۴۶۵ تا ۴۸۷ هجری: التعلیقه فی فروع المذهب المنخول فی الاصول ب-آثار نخستین دوران درس و بحث البسیط فی الفروع الوسیط الوجیز خلاصةالمختصر و نقاوةالمعتصر المنتحل فی علم الجدل مآخذ الخلاف لباب النظر تحصیل المآخذ فی علم الخلاف المبادی و الغایات شفاء الغلیل فی القیاس و التعلیل فتاوی الغزالی فتوی (فی شأن یزید) غایةالغور فی درایةالدور مقاصد الفلاسفه در (فلسفه) تهافت الفلاسفه در (کلام) معیار العلم فی فن المنطق در (منطق) معیار العقول محک النظر فی المنطق در (منطق) میزان العمل در (منطق) المستظهری فی الرد علی الباطنیه در (کلام) حجةالحق در (کلام) قواصد الباطنیه الاقتصاد فی الاعتقاد در (کلام) قوائد العقائد در (کلام) الرسالةالقدسیة فی قواعد العقلیة در (کلام) المعارف العقلیة و لباب الحکمةالاهیة ج- آثار دوران خلوت نشینی و مردم گریزی غزالی از سال ۴۸۸ تا ۴۹۹ هجری احیاء علوم الدین در (تصوف) کتاب فی مسأله کل مجتهد مصیب جواب الغزالی عن دعوة مؤید المک له جواب مفصل الخلاف جواب المسائل الربع التی سألها الباطنیه بهمدان من ابی حامد الغزالی المقصد الأسنی فی شرح الأسماءالحسنی رسالة فی رجوع اسماءالله الی ذات واحدة علی رأی المعتزله و الفلاسفه بدایةالهدایة در (اخلاق) کتاب الوجیز فی الفقه جواهر القرآن کتاب الاربعین فی اصول الدین در (اخلاق). کتاب المضنون به علی غیر اهله المضنون به علی اهله کتاب الدرج المرقوم بالجداول القسطاس المستقیم فیصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة القانون الکلی فی التأویل کیمیای سعادت در (تصوف) به فارسی. ایها الولد اسرار معاملات الدین زاد آخرت به فارسی رسالة الی ابی الفتح احمدبن سلامة الرسالةاللدینیه رسالة الی بعض اهل عصره مشکاةالانوار در (تصوف). تفسیر یاقوت التأویل الکشف و التبیین تلبیس ابلیس د- بازگشت به سوی مردم و دومین دوران درس و بحث از سال ۴۹۹ تا ۵۰۳ هجری المنقذ من الضلال کتاب فی السحر.الخواص الکیمیاء غور الدور فی المسألة السریجیة تهذیب الاصول کتاب حقیقة القولین کتاب اساس القیاس کتاب حقیقة القرآن المستصفی من علم الاصول در (فقه) الاملاء علی مشکل الاحیاء ه- آخرین سالهای زندگی ۵۰۳ تا ۵۰۵ هجری الاستدراج الدرةالفاخره فی کشف العلوم الآخرة سر العالمین و کشف ما فی الدارین نصیحت الملوک در (تصوف) به فارسی جواب مسائل سئل عنها فی نصوص اشکلت علی المسائل رسالة الاقطاب منهاج العابدین در (تصوف) الجام العوام من علم الکلام در (تصوف) سایر کتابها، که یا در صحت انتساب آن تردید وجود دارد و یا با نامهایی متفاوت از کتب فوق خوانده شدهاست. · معراج السالکین در (تصوف). الادب فی الدین القواعد العشره الرسالةالوعظیه رسالةالطیر روضةالطالبین در (تصوف) عجائب المخلوقات و اسرارالکائنات. این کتاب به «الحکمة فی مخلوقات الله» نیز معروف است. منابع [ویرایش] الغزالی، ابی حامد، محمد بن محمد الطوسی. (احیاء علوم الدین) جلد یکم، دار المعرفة للطباعة والنشر، بیروت چاپ سال ۱۹۴۵ میلادی به (عربی). دکتر:القبانی، الشیخ محمد، رشید، (مکاشفة القلوب، المقرب الی حضرة علام الغیوب) دار احیار العلوم: بیرت، چاب دهم، انتشار سال ۱۹۸۵ میلادی به (عربی). الأنصاری، محمد، ابن منظور، (لسان العرب) ، جلد هیجدهم، دار احیار التراث العربی للنشر: بیرت، چاب سوم، انتشار سال ۱۹۸۸۷ میلادی به (عربی). خدیو جم، حسین. مقدمه کتاب کیمیای سعادت، نوشته امام محمد غزالی طوسی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دهم، ۱۳۸۲. دکتر: زرین کوب، عبدالحسین. «فرار از مدرسه»درباره زندگی و اندیشه امام محمد غزالی، انتشارات امیرکبیر، چاپ سال ۱۳۸۵. دکتر: سروش، عبدالکریم. «قصه ارباب معرفت». انتشارات صراط، چاپ ۱۳۷۵ همنشین بهار: محمد غزالی و المنقذ من الضلال (شک و شناخت) میان محمد شریف، نصرالله پورجوادی، «تاریخ فلسفه در اسلام». پیوند به بیرون [ویرایش] تارگاه غزالی امام محمد غزالی و خواجه نصیرالدین طوسی دانشمندان بزرگ قرنهای ششم و هفتم حکومت سلجوقیان و رکود فعالیتهای علمی پس از قرن پنجم هجری، آثار ضعف و سستی در فعالیتهای علمی مسلمانان ظاهر شد. گرچه از این به بعد هم چهرههای سرشناس علمی و فلسفی در جهان اسلام دیده شدند، لیکن مشخص بود که آنها دست پروردگان مکتبهای گذشته هستند و دیگر جامعه کمتر میتواند از آن عالمان بزرگ پرورش دهد. یکی از عوامل رکود فعالیتهای علمی در جهان اسلام حکومت سلجوقیان (590- 429هـ. ق) بود. سلجوقیان هنگامی که سلسلهای آل بویه (427- 320هـ. ق) را شکست دادند و برانداختند، آزادی اندیشه و بیان آزاد عقیده را از میان برداشتند و دورهی انحطاط علمی آغاز شد. توجه داریم که علم در زمان و مکان رشد مییابد که آزادی اندیشه و بیان در آن وجود داشته باشد و صاحبان اندیشه، از مسائل و مشکلات عادی و روزانه، به ویژه معیشت خود در امان باشند. ابوجعفر محمد بن حسن، معروف به خواجه نصیرالدین طوسی، منجم، ریاضیدان، حکیم و سیاستمدار بزرگ ایرانی در توس به دنیا آمد. دیگر از عوامل موثر در رکود فعالیتهای علمی، شخصیت نافذ و قدرتمند خواجه نظامالملک، وزیر آلب ارسلان، سلطان سلجوقی بود. خواجه نظام الملک در دستگاه سلطان محمود غزنوی رشد یافت و پیرو و معتقد به اندیشههای او شد. پس از آن که ترکان سلجوقی حکومت را در دست گرفتند، نظامالملک به دربار آنان راه یافت و در آنجا، در زمان سلطان سنجر و پسرش ملکشاه سلجوقی، به مقام وزارت رسید. او توانست مدارس نظامیه را بر پا کند. در زمان خواجه نظامالملک، نظامیههایی در بغداد، اصفهان، ری، نیشابور و بسیاری از دیگر شهرهای مهم آن زمان ساخته شدند و به کار افتادند. اما نظامیهها فقط میتوانستند فقه شافعی را تدرسی کنند و به این ترتیب، آزادی بحث و فعالیت علمی از بین رفت و جامعهی علمی اسلامی که پیش از آن در اوج شکوفایی بود، به رکود کشیده شد. امام محمد غزالی یکی از شاگردان مشهور نظامیهی نیشابور، امام محمد غزالی طوسی (فوت در 505 هـ. ق) بود که پس از پایان تحصیلات خود، برای تدریس در نظامیهی بغداد به کار دعوت شد. خواجه نصیرالدین طوسی (673- 598 هـ.ق) ابوجعفر محمد بن حسن، معروف به خواجه نصیرالدین طوسی، منجم، ریاضیدان، حکیم و سیاستمدار بزرگ ایرانی در توس به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی خود را نزد پدر و عمویش گذراند و در نیشابور ادامه داد و در علم نجوم صاحبنظر شد و شهرت یافت. حملهی بزرگ مغولان، همزمان با دورهی جوانی او روی داد و وی شاهد قتل وغارت مردم کشورش بود. پس به ناچار به یکی از قلعههای ناصرالدین محتشم، فرمانروای اسماعیلی پناه برد و در آنجا فرصت یافت ک به تالیف بپردازد و کتابهایی در منطق، فلسفه، ریاضی و اخلاق نوشت که مشهورترین آنها «اخلاق ناصری» است. پس از آنکه هولاکوخان مغول، قلعههای اسماعیلی را تصرف کرد و به حکوت آنها پایان داد، خواجه نصیرالدین را نیز به خدمت گرفت و از او خواست که رصدخانهی بزرگی در مراغه برپا کند. همکاری خواجه نصیر با هولاکوخان سبب جلوگیری از کشتار و خرابی او در ایران و عامل حمله به بغداد شد. ابوجعفر محمد بن حسن، معروف به خواجه نصیرالدین طوسی، منجم، ریاضیدان، حکیم و سیاستمدار بزرگ ایرانی در توس به دنیا آمد. خواجه نصیر پس از آنکه بغداد فتح شد، به ساختن رصد خانه و دعوت از ریاضی دانان و منجمین پرداخت. در نتیجه، رضدخانهی مراغه به یکی از مراکز مهم علمی و پژوهشی تبدیل شد که در آن به تنظیم مجموعه جدولهای نجومی معروف به «زیج ایلخانی» دست زدند. این زیج، از رنجهای مشهور نجومی است. خواجه نصیرالدین طوسی در فقه، اصول، حکمت، کلام، منطق، ریاضی، نجوم و اخلاق تخصص داشت و در هر یک از این موضوعها به تالیف و ترجمه پرداخته است. او به زبانهای فارسی و عربی مینوشت و رسالهای هم به زبان ترکی به او نسبت داده میشود. کتاب «احوال و آثار خواجه» نوشتهی استاد محمد تقی مدرس رضوی، تعداد 183 تالیف او را معرفی کرده است. برخی از تالیفات او عبارتاند از: تحریر اصول اقلیدس، تحریر مجسطی، جوامع الحساب، اساس الاقتباس، اخلاق ناصری و تنسوخنامهی ایلخانی، تنسوخنامهی ایلخانی کتابی است به زبان فارسی که خواجه بنا به دستور هولاکوخان دربارهی کانیها نوشته است. رکود علمی که جامعهی اسلامی را پس از قرن ششم در برگرفت، حدود هفت قرن ادامه یافت؛ بهطوریکه در این مدت، کمتر ریاضیدان، منجم و طبیعیدانی پرورش یافت که همسنگ بزرگان علم در قرنهای چهارم و پنجم باشد و یا آنکه بتواند با دانشمندان جهان غرب برابری کند. همزمان با رکود علمی در جهان اسلام، ترجمهی کتابها و انتقال دانش و فن به سوی غرب آغاز شد و توانست پایههایی برای پیشرفت علمی در اروپا شود. عاملی که تجدید حیات علمی و ادبی (رنسانس) را در اروپا به وجود آورد، ترجمهی حدود 2000 جلد کتاب به زبان لاتینی و زبانهای اروپایی بود. همزمان با ترجمهی این کتابها، بسیاری از پیشروان غرب در مدارس و محافل علمی مسلمانان نفوذ کردند. آنها اندیشههای علمی را گرفتند و با خود به غرب بردند و اساس کار و پیشرفت خود قرار دادند. اسفندیار معتمدی تنظیم:خرازی ******************* مطالب مرتبط اهلی شیرازی چهره?ی ماندگار در رشته?ی ادبیات استاد توصیف?های ادبی(2) استاد توصیف?های ادبی(1) میزان الحکمه و حکیم خازنی ستاره? درخشان علم در قرن پنجم
