دوبیتی 1 / 2

به روي سينه اش تصوير مانده
كبوديي غل و زنجير مانده
شهيد است و ميان ابروانش
نشان خوردن يك تير مانده

چرا با ما تكلف مي كني تو
محبت نه ، تعارف مي كني تو
ز پيشت مي روم يك روز آخر
تك و تنها تأسف مي كني تو

بيا و بخوان

بيا و بخوان
شبِ تاريك از ستاره بخوان
در سكوت دلم دوباره بخوان

جاده بُن بست و كوچه ها بسته
رهگذر! حرف راه و چاره بخوان

دردِ خود را كه صاف و ساده نشد
با كنايه ، به استعاره بخوان

صوفيانه دلم به زير لبت
آيت سبز استخاره بخوان

از علف هر كه مي سرايد شعر
شاعر از سنگ سنگ خاره بخوان

دل من مثنوي درد و غم است
نه دوبيتي نه چارپاره بخوان

جهان بيني يك شاعر

جهان بيني يك شاعر
"بايد گفت جهان بيني يك شاعر، با شاعر ديگر مشترك نيست .
اين هم بخشي از وضعيت دراماتيك شاعر است كه همواره تنهاست ،
در آفرينش و باز آفريني جهان " ( پـــل ريكــــور )

به باور من همه چيز از "تنهايي" آغاز مي شود؛ در تنهايي " شكل ميگيرد و در تنهايي رشد مي كند .
واسواس هاي فلسفي "نيچه" پرخاش گري هاي "حافظ" ، نگره هاي اگزيستانسياليستي "سارتر"، عاشقانه هايي ملكوتي " مولوي " و همه و همه ، در تنهايي به دنيا آمده اند .
به توجيه ديگر، تنهايي بستريست براي فرايند زايمان ذهن كه هر گونه احساس،عاطفه،تخييل و نگره يي در آن زاده مي شود . نـمو مي كند و به كـــــمال ميــــــــرسد .
به نظر شما تنهايي چيست ؟
تنهايي ، جغرافياي بيكرانه يي در هندسه ي هستي است و شاعر نقطه ي معلق ايستاده بر صفحه ي تصوراتش .
"تصور" نيز پديده يي است كه از هم آغوشي "عاطفه" و"احساس" در تنهايي محض به وجود مي آيد و با پشت سرگذاشتن بجربه هاي شاعرانه ، شاعرانه ترين ها را از خود به ياد گار مي ماند .

خواب واژه ها

خواب واژه ها
با قلم،با قصه، با كاغذ كه پيمان مي كنم .
خواب چندين واژه را هر شب پريشان مي كنم .

شعر هايي مي نويسم ، بي تعارف در سكوت
عشق را بر سفره ي احساس مهمان مي كنم

روبرويش مي نشينم ، با دلِ مملو ز شعر
از غزل ، از مثنوي ، از عشق پرسان مي كنم

چشم هايش را كه مي بينم خجالت مي كشم
اضطرابم را درون سينه پنهان مي كنم

وقتي مي فهمم غمش را ، روبروي آسمان
ابر مي گردم –  به خود پيچيده – باران مي كنم

ليلي  1 / 2

ليلي
بنشسته در كمين تو "قابيل" ديگري
يعني براي كشتن "هابيل" ديگري
مردم ميان مكه ي احساس خفته اند
در انتظار فوج "ابابيل" ديگري
بي تو ميان خلوت من هيچ كس هنوز
قرأن نخوانده است به ترتيل ديگري
گنجشك گشتي و شايد نهفته است
در بين بال هاي تو "جبريل" ديگري
"ليلي" ! دلم گرفته بياور براي من
يك شرح عاشقانه به تفصيل ديگري
هر روز عكس چشم ترا چاب مي كند
شاعر ميان صفه به تحليل ديگري






ليلي
"ليلي" ميان نبض تكامل نشسته اي
درپشت قد كشيدن يك گل نشسته اي
با شعر عاشقانه ي " حافظ " دوباره تر
در اوج لحظه هاي تفأل نشسته اي
ديروز از خدا و مُلك ها دلت گرفت
امروز بر سكوي توكل نشسته اي
ديدم صبوري و با زخم هاي خويش
در بين پلك هاي تحمل نشسته اي
همرنگ باخيال تو گرديده واژه ها
وقتي كه بر گلوي تغزل نشسته اي
شاعر نبودي و امشب كنار من
در لابلاي عطر تخيل نشسته اي





مي آيد

مي آيد
مسافر از سفر دلسرد مي آيد
فقط با كوله بار درد مي آيد

همان رهرو كه با احساس دلتنگش
مسير جاده را گم را كرد ، مي آيد

همان عاشق كه در فصل تكيدن ها
پيام عشق را آورد ، مي آيد

نمي دانم به گوشم از كدامين سو
صداي گريه ي يك مرد مي آيد

درخت و شاخه پژمرده ، نمي فهمم
كسي كه باغ را پرورد ، مي آيد

ولي در باور يك شب پاره جاريست
كه شب رفته ، ولي شبگرد مي آيد

هاي نقاش !

هاي نقاش !
پرده بردار كه شب نقش رهايي بكشيم
چيزي از جنس غزل هاي خدايي بكشيم

پرده بردار كه بسيار به هم  نزديكيم
هاي نقاش ! بيا رسم دو تايي بكشيم

مويك و رنگ همين جاست كمي با فرصت
طرح دلتنگترين فصل جدايي بكشيم

مثل رؤياي دگر گونه ي خود با دقت
آسمان  زرد ، زمين رنگ حنايي بكشيم

ابروان را كمي با مثنوي پيوند زنيم
چشم را يك غزل ناب غنايي بكشيم

وقتي مي مرد كسي ، چهره ي يك آدم را
پشت جغرافيه ي مرگ ، نهايي بكشيم



يك فصل در سكوت

يك فصل در سكوت
در برگ چشم هايِ تو شبنم تكيد و مُرد .
يك فصل در سكوتِ تو از غم تكيد و مُرد .

بعد از تو در حضورِ تغزل هزار بار
تصوير بي غزل شد و كم كم تكيد و مُرد .

چندين بهار بعدِ تو آمد ، ولي فقط
گُل شد تمام هستي و يكدم تكيد و مُرد .

ديرست رفتي و در كوچه باغ ياد .
برگي زشاخسارِ تو پي هم تكيد و مُرد .

پوسيده شد عواطف و از بند بندِ شعر .
مفهومِ شاعرانه ي عالم تكيد و مُرد .

شاعر! پس از نبود تو در ذهن روزگاز.
ر‍ؤياي عاشقانه ي آدم تكيد و مــــــــُرد .